تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی - « هشتمین پسر »
یکشنبه 31 مرداد 1389

« هشتمین پسر »

   نوشته شده توسط: رضا صابری    

نهمین پسرش در کوره می دمید . عمو مرسل در حالیکه نعل گداخته را صاف و هموار می
کرد ، خطاب به شاگرد خود گفت :
- غیبعلی ! ..
- بله ، استاد ...
- غیبعلی ، اگر خداوند به جای پسر بی فراست به آدم دختر کوری می داد ، بهتر بود .
.. ؟ -
- چرا ساکتی ، غیبعلی ؟
- درست می فرمایید ، استاد .
- غیبعلی ، منظورم این است که اگر خداوند به جای پسر بی فراست یک تکه سنگ به آدم
می داد ، بهتر بود ! خیلی بهتر بود .
- استاد ، باز هم شما ...
نهمین پسر می دمد و در این ضمن صحبت از هشتمین پسر است . این صحبت تازگی ندارد .
از روزی که غیبعلی شاگرد استاد مرسل شده است ، گاه و بیگاه این صحبت را می شنود . اگر
هر روز هم نباشد ، لااقل هفته ای یک بار استاد از هشتمین پسر خود شکوه و شکایت می کند.
زمانی استاد مرسل همانا به این پسر خود امید فراوانی داشت . ولی عاقبت چه شد ؟ فقط
موجب بدبختی او شد . بقول معروف ، این هشتمین پسر قلب او را در آتش کباب کرد .
هشتمین پسر فقط و فقط یک فوتبالیست شد که روی پیراهنش شماره ٧ زده بودند . مرسل به
هیچ وجه نمی توانست این گناه او را ببخشد . در چنین زمانی که در جهان همه درس می
خواندند ، همه برای خود پیشه آبرومندی بر می گزیدند ، توفیق هشتمین پسر او در میدان
فوتبال به دنبال توپ می دوید و مردم به او نگاه می کردند ، سوت می زدند و نعره می کشیدند
.
هر هفت پسر من در این جهان پهناور برای خود جایی یافته اند » : استاد مرسل فکر می کرد
« ... ، و فقط هشتمی احمق از آب در آمده است
وقتی مرسل جلوی کوره فروزان به پسر خود می اندیشید ، مانند آهن گداخته سرخ می شد . در
این دقایق مرسل اغلب به یاد پدر خود می افتاد که در تمام عمر در فقر و بی نوایی به سر برد
و جز کشیدن بار سنگین بر دوش ناتوانش کار دیگری نمی کرد . خلاصه کلام ، پدرش باربر
بود . مرسل این را نیز به یاد می آورد که چطور پدر بیچاره اش او را نزد استاد رمضان به
شاگردی گذاشت . در آن زمان بسیاری فکر می کردند که مرسل هم باربر خواهد شد ، ولی
یک روز پدر دست پسر خود را گرفت و او را نزد مرحوم استاد رمضان برد و گفت :
- رمضان ، او را آدم کن ! من هر چه کوشیدم آدم نشدم ، بگذار اقلاً او آدم بشود .
و با دستان لرزان از جیب خود کیسه خاکستری رنگ را بیرون آورد و ده سکه طلای پنج
روبلی از آن در آورد .
اگر » : مرسل تا آن وقت هرگز نزد پدر خود آن همه پول ندیده بود . به این دلیل فکر کرد
پدرم این همه پول دارد پس چرا برای مادرم روسری نوی نمی خرد ؟ چرا ما با شکم نیم
« ؟ گرسنه می خوابیم ؟ .. دلیل همه اینها چیست
مرسل از خود می پرسید و برای پرسشهای خود جوابی نمی یافت .
در این ضمن استاد رمضان سکه های طلا را با کمال میل تحویل گرفت ، آنها را توی کیسه
پول گلدوزی شده خود گذاشت و گفت :
- پدر من هم یک وقتی همینطور پول داد ...
او این جمله را با چنان قیافه ای گفت که گویی مرتکب گناهی شده است .
مرسل در حدود دو سال نزد استاد رمضان کارکرد و پس از دو سال پهلوی دکان او برای
خود یک دکان آهنگری باز کرد .
وقتی مرسل آهنگر شد ، پدرش از فرط خوشحالی در پوست نمی گنجید :
- پسر جان ، آرزوهای من برآورده شد . اگر هم بمیرم ، بی غم و اندوه خواهم مرد . صنعت
بازوبند زرینی است که وقتی به بازوی خود بستی همیشه نیرومندی ... باید فرزندان تو هم این
صنعت را فرا گیرند . خلاصه پسر جان ، در جهان چیزی گرانبها تر از صنعت وجود ندارد .
آن زمان عصر ارابه و اسب و الاغ بود ، روزی نبود که آهنگر بیکار بماند و مرسل بی اراده
زندگی خود را با زندگی پدرش مقایسه می کرد . و البته شاد و خرم می شد . نمی توانست شاد
نشود . زیرا مرسل از چنگال فقر و نیازمندی رهایی یافته بود . از استاد رمضان نیز
سپاسگذار بود ، زیرا استاد رمضان این نعمت را به او ارزانی داشته بود .
مرسل زن گرفت . نخستین فرزندش پسر بود . صاحب یک پسر دیگر هم شد . مرسل آرزویی
بگذار پروردگار پانزده پسر به من » : شیرین در سر می پروراند که حد و اندازه نداشت
« . ارزانی دارد ، هر یک از آنها را آدم خواهم کرد
مرسل می خواست که نخستین پسرش حتماً آهنگر بشود . دومی باید سلمانی بشود و دم دروازه
آرایشگاهی باز کند . پهلوی او پسر دیگرش باید برای خود کارگاه دوزندگی « سرچه بازار »
تأسیس کند . و پسرانی که بعداً به دنیا خواهند آمد باید ساعت ساز و کفاش و زرگر بشوند .
را به تصرف در می آوردند . مرسل به « سرچه بازار » بدین ترتیب پسرا ن مرسل سرتا سر
دانش آموزان بک زاده و بازرگان زاده می نگریست ، آه می کشید ، ولی حتی جسارت نمی
کرد آرزوی تحصیل فرزندان خود را در سر بپروراند ، زیرا می دانست که این کار برای او
غیر ممکن است .
او آرزو داشت و نه فقط آرزو داشت ، بلکه سوگند خورد که پسران خود را مرد کار تربیت
کند . و وقتی با پتک به آهن گداخته می کوبید ، تصور می رفت که حتماً آرزوهایش برآورده
خواهد شد.
بر آن بود که تمام آنچه فکر کرده است ، در حدود امکانات او می باشد . ولی معلوم می شود
برآوردن آرزو چندان آسان هم نیست . گاهی آرزو غیر قابل دسترسی است .
سیمای جهان تغییر یافت ... اشخاص تازه با پیراهن نظامی و شلوار گالیفه آمدند و همه بچه ها
را به مدرسه بردند . این واقعاً معجزه بود ! مرسل می ترسید که یک نفر یخه او را بگیرد و
شهریه مدرسه پسرانش را از او بخواهد و با آنها را با آبروریزی از مدره بیرون کنند . به این
دلیل با وجود اینکه پسرانش به مدرسه می رفتند ، پنهانی به آنها آهنگری می آموخت . پسران
می بایست پس از یاد گرفتن درسهای خود ، به دکان آهنگری پدر بروند . خدا را شکر که بچه
های مرسل خوب درس می خواندند. ولی اگر کسی از آنها تعریف می کرد ، مرسل با تعجب
می گفت :
- چرا نباید خوب درس بخوانند ؟ مدرسه که از ما شهریه نمی خواهد ! چطور آنها جرأت
می کنند در چنین مدرسه ای بد درس بخوانند ؟ ..
وقتی صحبت از پول می شد ، عمو مرسل احساس تشویش و اضطرابی می کرد . می ترسید
که زمانی پول تحصیل بچه هایش را از او طلب کنند ، ولی چنین اتفاقی نیفتاد . بعلاوه هم خود
او و هم زنش را به کلاسهای مبارزه با بی سوادی بردند و خواندن را به آنها آموختند . این نیز
مجانی بود . پسر بزرگش ظهیرالدین بسیار زیاد درس خواند . ده سال در گنجه ، پنج سال در
باکو و باز هم پنج سال در مسکو تحصیل کرد .
و معجزه ای رخ داد . پسر بزرگ مرسل را به سفارت شوروی در یکی از کشورهای خاور
» . فرستادند . مرسل باور نکرد که پسر او ممکن است کارمند مسئولی در سفارتخانه باشد
. « پسر من کنسول است ؟ نه ، لابد پسر من نیست ، بلکه از آسمان نازل شده است
دومین پسرش فرخ در مسکو ماند . او در انستیتوی انرژی اتمی کار می کند . سومین پسرش
صلاح نیز به گنجه برنگشت . او دانشکده مهندسی ساختمان را تمام کرد و مهندس شد و حالا
در براتسک کار می کند . دو پسر مرسل پزشک شدند و در باکو مانده اند و آنجا کار می کنند
. ششمین پسرش مدیر مدرسه ده است . هفتمین آنها در دانشگاه درس می دهد . نهمین ، یعنی
آخرین آنها فعلاً در دبیرستان درس می خواند ...
« ! ولی این هشتمین که کمر مرا شکسته است ، توی میدان دنبال توپ می دود »
وقتی توفیق که در دبیرستان بسیار خوب درس می خواند ، گاه و بیگاهی به کارگاه آهنگری
پدر می آمد و با چکش به سندان می کوبید ، مرسل زیر چشمی به او نگاه می کرد و نمی
دانست از شادی چه بگوید . در زیر ضربات دقیق چکش توفیق آهن گداخته چون موم نرم بود
.
مرسل به عضلات برجسته او می نگریست و فکر می کرد :
مثل اینکه این پسرم از همه عاقل تر خواهد شد . البته ، به استثنای پسر کنسولم . آن پسرم با »
هوش و با فراست است ...
« ... ولی نکند بازوانش نیرومند اما عقلش ضعیف باشد ؟ خدا نکند
گاهی استاد مرسل پتک را به کناری می گذاشت ، عرق جبینش را پاک می کرد ، به فکر فرو
می رفت و مدت زیادی به آتش سرخ می نگریست ...
بله ، این پسر عاقل و کاردان وقتی دبیرستان را به پایان رساند به دانشکده نرفت ، شروع به
کار کرد و هر ماه حقوق نسبتاً خوبی را که می گیرد به خانه می آورد و به مادرش می دهد .
مرسل تعجب کرد و با خود غر می زد :
مگر من مرده ام که توفیق تحصیلات عالی نداشته باشد ؟ تازه چه کاری هم می کند ؟ توی »
میدان دنبال توپ می دود ! شاید عقل مردم کم شده است که برای این کار به او اینهمه پول می
« ... دهند ؟ نه ، اینطور نباید باشد . ممکن نیست
گاهی اتفاق می افتاد که توفیق سه چهار روز به خانه نمی آمد و مرسل از زن خودش می
پرسید :
- پسرت کجاست ؟
- رژیم گرفته است .
دیگر چیست ؟ « رژیم » -
آخرین یعنی نهمین پسر داخل صحبت می شد :
- او باید قبل از مسابقه چند روزی تمرین بکند ...
- بر شیطان لعنت !
گاهی اتفاق می افتاد که هشتمین پسر پانزده روز و حتی یک ماه غیبش می زد .
مرسل از نهمین پسر خود می پرسید :
- برادرت کجاست ؟
- در قره غنده .
- در قره غنده چه غلطی می کند ؟
- برای مسابقه رفته است .
- بر شیطان لعنت !
مدتی می گذرد و باز مرسل می پرسد :
- برادرت کجاست ؟
- در سمرقند .
- حالا دیگر کجا رفته است ؟
- حالا به عشق آباد رفته است .
- این ویلان و سرگردان آنجا چکار می کند ؟
- بازی می کند .
- بر شیطان لعنت !
گاهی مادر غیبعلی در ماه بیش از شش بار بیمار می شد و غیبعلی به بهانه پیدا کردن دوای
لازم مدتی به غروب آفتاب مانده می زد به چاک . در همین روز نهمین پسر هم حتماً یک کار
واجبی داشت ...
در این روزها طرف عصر همه آرایشگاهها ، مغازه ها و دکانها بسته می شد . استاد مرسل
تعجب می کرد که چه شده ، چه اتفاقی افتاده است ؟
او می پرسید :
- اینها کجا هستند ؟
- رفته اند فوتبال تماشا کنند .
- بر شیطان لعنت !
در این روزها شهر خلوت می شد . معلوم نبود مردم کجا رفته بودند و همه جا را سکوت و
بگوش می رسید . تمام اینها به نظر « ! شوت کن » : خاموشی فرا می گرفت . گاهی صدای
مرسل بسیار عجیب می آمد .
گاهی اتفاق می افتاد که یکی از سلمانیها نزد مرسل می آمد و می گفت :
- مرسل ، دیروز پسر تو دو تا گل زد !
- کاش سرش را به سنگ می زد .
- ای ، استاد ! ..
- بر استاد تو هم لعنت !
باید گفت که مرسل در تمام عمر خود یک بار هم پسران خود را نزده بود . و حتی یک کلمه
حرف ناملایم به آنها نگفته بود ... فقط هشتمین پسر خود را یک تنبیه جدی کرده بود : با او
حرف نمی زد ... شبها سر شام وقتی توفیق در خانه بود ، مرسل به همسر خود زهرا خطاب
می کرد و می گفت :
- به او بگو که یک ذره سر عقل بیاید .
در این موارد توفیق هم بدون اینکه به پدر نگاه کند ، خطاب به مادر خود می گفت :
- به او بگو که عقل من سر جاش است .
پدر دست بردار نبود :
- به او بگو که عقل در سر است ، نه در پا ...
توفیق هم کنایه او را بی جواب نمی گذاشت :
- به او بگو که پای تندرو به عقل سر خللی نمی رساند .
- به او بگو که لجبازی را کنار بگذارد و برود دانشکده درس بخواند .
- مامان ، به او بگو که غیابی در دانشکده تربیت بدنی درس می خوانم .
- به او بگو وقتی بخواهد زن بگیرد ، در این شهر هیچکس دخترش را به او نخواهد داد .
- به او بگو که دختر هر یک از هواخواهان تیم ما را بخواهد به او خواهد داد .
- بر شیطان لعنت !
اگر این » . درد و غم توفیق مرسل را رنج و آزار می داد . تمام امید او به پسر کنسولش بود
پسرم یک بار با توفیق صحبت کند ، توفیق حتماً سر عقل می آید . پسر کنسولم جهان و نشیب
و فراز و زیر و روی آن را به خوبی می شناسد و می داند .
به زودی پسر عزیزم ، پسر کنسولم می آید . در آخرین نامه وعده داده بود که برای یک ماه
« . استراحت خواهد آمد
مرسل به طور روشن ظهیرالدین را در نظر مجسم می کند که در را می گشاید و از در وارد
» . می شود . مرسل قوچ را جلوی پای نخستین فرزند خود به زمین می زند و قربان می کند
« ... آه ، چه خوب می شد اگر زودتر می آمد
- غیبعلی !
- بله ، استاد !
- غیبعلی ، چرا تمام کارهای دنیا بر عکس است ؟ ..
- بله ، استاد ، بله ! ..
خود مرسل شروع به دمیدن کرد . جرقه آتشی از کوره روی پای غیبعلی افتاد و انگشتش را
سوزاند . پسرک پای خود را با دست محکم گرفت و روی پای دیگر شروع به پریدن کرد .
- چه شد غیبعلی ؟
- سوختم ، استاد ، سوختم !
- آخر مگر با کفش باز هم می شود آهنگری کرد ؟ بر شیطان لعنت ! ..
غیبعلی آرام گرفت ، نگاهی پوزش آمیز به استاد مرسل انداخت و گفت :
- استاد ، امروز من کمی زودتر می روم . باز هم باید برای مادر دوا بخرم .
- مگر مادرت هنوز خوب نشده است ؟
- نخیر ، استاد ، نخیر !
- عیب ندارد ، برو ... خدا او را شفا بدهد !
در همین آن نهمین پسر مرسل مثل تیر به داخل کارگاه پرید و گفت :
- پاپا ، مژده بده ! ظهیرالدین آمده است !
- هر مژده ای بخواهی می دهم ! غیبعلی ، من رفتم ! دکان را جمع و جور کن ، بعد برو
دنبال دوا برای مادرت ...
مرسل پیشبند خود را باز کرد ، به گوشه ای انداخت و خطاب به پسر خود گفت :
- یک تاکسی صدا کن .
- پدر جان ، حالا نمی شود تاکسی پیدا کرد .
- چرا نمی شود ؟
- برای اینکه امروز مسابقه فوتبال است .
- بر شیطان لعنت ! .. حالا همه چیز را به ظهیرالدین می گویم . او برادر فوتبالیست تو را
یک گوشمالی حسابی می دهد ! ..
نهمین پسر لبخند زد .
پدر و پسر کنار جوی خیابان راه می رفتند . مرسل بسیار عجله داشت . می خواست هر چه
از در عقب به حیاط می » : زودتر پسر خود را ببیند . در راه خانه پیش خود فکر می کرد
روم . شاخهای قوچ را می گیرم و پیش پای پسرم سر می برم . بعد یک ماه تمام صحبت
« . خواهیم کرد
یک ماشین ولگای آبی رنگ ایستاد ، جوانی نیرومند سر خود را بیرون آورد و گفت :
- عمو مرسل ، اگر به مسابقه فوتبال می روید ، بفرمایید سوار بشوید .
- چه فوتبالی ! اگر می توانی ما را تا خانه ببر .
جوان نگاهی به ساعت انداخت و گفت :
- چه می شود کرد ، بفرمایید سوار شوید . آخر شما پدر توفیق هستید ...
اگر این حرف را موقع دیگری به مرسل می زدند ، سوار ماشین نمی شد ، ولی حالا می
خواست هر چه زودتر ظهیرالدین را ببیند .
- استاد ، اگر پسر شما یک گل بزند ، من یک مهمانی بزرگ خواهم برد .
- کاش این آخرین گلش باشد !
- چرا ، استاد ؟
- از امروز به بعد دیگر او را دنبال توپ نخواهید دید . تله گذار آمده است !
- چه تله ای ، استاد ؟
- اگر خدا بخواهد می بینید .
به خانه رسیدند . مرسل به طرف در عقب حیاط رفت . ظهیرالدین در باغ قدم می زد . همینکه
پدر خود را دید بطرف او دوید . آنها یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند .
مرسل خود را از آغوش پسرش بیرون آورد تا برود قوچ را سر ببرد . اما ظهیرالدین نگذاشت
و گفت :
- لازم نیست ، پدر جان ! زود لباست را عوض کن برویم .
- کجا برویم ؟
- به مسابقه فوتبال .
- کجا ؟ !
- به مسابقه فوتبال ، پدر جان ! من می بایست دو روز دیرتر می آمدم . به خاطر این مسابقه
دو روز زودتر با هواپیما آمدم . می خواهم ببینم برادرم چطور بازی می کند .
مرسل باور نمی کرد که گوشش درست شنیده است . با حیرت و تعجب پلکهای خود را به هم
می زد .
- چرا ایستاده ای پدر جان ؟ زودتر برو لباست را عوض کن ...
. « وقتی دیدی همه دیوانه شده اند ، تو هم دیوانه بشو » : مرسل پیر با خود فکر کرد
- زهرا ، آی زهرا ! آن کت و شلوار مرا بیار !
- ای مرد ، توی این هوای گرم چه کت و شلواری ؟!
- بیار! باید بپوشم .
- کت و شلواری را که سی سال پیش دوخته ای ، حالا می خواهی بپوشی ؟ !
- بده ، می خواهم بپوشم !
زن مرسل کت و شلوار را که بوی نفتالین می داد ، از صندوق بیرون آورد و مشغول اتو
کردن آن شد . در این ضمن مرسل دستهای خود را به سنگهای لب حوض می مالید و می
شست .
پیراهن سفیدی پوشید . کت و شلوار ، با آن شلوار کاملاً تنگ ، خیلی خوب به عمو مرسل می
آمد. پسر کنسولش به شوخی گفت :
- پدر جان ، کت و شلوار تو درست مثل کت و شلوار ژیگولوهاست !
استاد مرسل به اطراف نگاه کرد تا ببیند زنش در آن نزدیکیها نیست . وقتی یقین کرد که زهرا
خاله نیست ، با شیظنت به پسر خود چشمک زد و گفت :
- این کت و شلوار سرگذشت طویل و درازی دارد . این کت و شلوار را مرحوم مشهدی برای
من دوخت ... مرحوم کربلایی یعقوب چند بار مرا برای کیف و گردش به تفلیس برد . این کت
و شلوار را برای من دوختند تا با آن به تفلیس بروم ... من حاضرم ، پسر جان .
آنها سوار تاکسی ای که نهمین پسر استاد مرسل صدا کرده بود، شدند .
مرسل با خود فکر می کرد که با اینکه به مسابقه فوتبال می رود ، ولی شب حتماً با پسر
کنسولش راجع به توفیق صحبت خواهد کرد .
برای آنکه داخل ورزشگاه بشوند ، مجبور شدند در صف درازی بایستند . مرسل تعجب می
پروردگارا ، چقدر آدم اینجاست ! پزشکها اینجا هستند ، سلمانیها اینجا هستند . » : کرد
. « رؤسای فروشگاهها اینجا هستند . حتی همه پاسبانها هم اینجا هستند
ناگهان مرسل در میان توده مردم غیبعلی را دید که می کوشید بدون رعایت نوبت وارد
ورزشگاه بشود .
- غیبعلی !
- بله ، استاد !
- غیبعلی ! مگراینجا دواخانه است ؟ ! مگر دوای مادر بیمار تو را اینجا می فروشند ؟ !
غیبعلی با تعجب به کت و شلوار پلو خوری استاد نگاه کرد و گفت :
- استاد ، مادرم بیمار نیست ، من بیمارم ، همه آدمهایی که اینجا می بینید ، بیمارند . انشاالله ،
این بیماری به شما هم سرایت می کند !
- خفه شو ، غیبعلی ، بیا با ما برویم .
- استاد ، به محض اینکه وارد شدید ، خواهید دید که این بیماری چقدر مسری است !
در ورزشگاه جای سوزن انداختن نبود . همه به مرسل و پسرانش تعارف می کردند که پهلوی
آنها بنشینند . نهمین پسرش کسانی را که کمی بالاتر نشسته بودند ، نشان داد و گفت :
- پاپا ، نگاه کن ، بزرگان شهر ما هم این بیماری را دارند .
پدر و پسران در نزدیک تریبون مرکزی نشستند . به شروع مسابقه خیلی کم مانده بود .
بیست و دو جوان با پیراهنهای ورزش آبی و سرخ به میدان آمدند و توپ را به هم پاس می
دادند .
نوشته بود ، نشان داد و « ٧ » نهمین پسر مرسل جوانی را که روی پیراهن ورزش او شماره
گفت :
- ببین ، این توفیق است .
- شما به این می گویید مسابقه ؟ !
- نه ، پدر جان ، این هنوز نرمش است .
- نرمش دیگر چیست ؟
- وقتی آدم از خواب بیدار می شود حرکاتی می کند که بدنش کمی نرم بشود . نرمش هم یک
چیزی مثل آن است .
- بر شیطان لعنت ! ..
پسر بزرگ قواعد مسابقه را برای پدر خود توضیح داد.
داور سوت زد و مسابقه شروع شد . جز عمو مرسل همه به بازی چشم دوخته بودند .
مرسل نمی فهمید چرا هر بیست و دو بازیکن تمام دقت خود را متوجه توپ کرده اند . آهنگر
کوشید از پسران خود بپرسد ، ولی آنها چنان سرگرم تماشای بازی بودند که جواب ندادند .
استاد مرسل که هم صحبتی نیافت ، ناچار به تماشای بازیکنان مشغول شد .
شوت کن ! » : وقتی بازیکنان پیراهن سرخ توپ را به نزدیک دروازه حریف آوردند ، صدای
بلند شد . مرسل می شنید که چطور مردم در اطراف او نعره می کشند : « ! شوت
- توفیق ، زود باش !
- توفیق ، شوت کن !
- آهنگرزاده ، خودت شوت کن !
این نعره ها و فریادها سبب شد که عمو مرسل با علاقه و توجه بیشتری به توپ چشم بدوزد .
هیچ یک از دو حریف هنوز گل نزده بود . از همه طرف صدای فریاد و نعره به گوش می
رسید :
- ای بابا ، امروز بچه ها ی ما اصلاً بازی نمی کنند !
- تا به بچه های ما یک گل نزنند ، آنطور که باید بازی نمی کنند !
- آهنگرزاده امروز اصلاً نمی تواند بازی کند !
- از مدتها پیش باید عذرش را می خواستند .
تا مرسل خواست سر خود را برگرداند و از کسی که فریاد می زد بپرسد ، چرا باید عذر
توفیق را بخواهند ، دیگری جواب داد :
- چی می گویی ، برادر جان ! توفیق بهترین بازیکن ماست ... ببین چقدر عالی بازی می
کند .
مرسل آرام گرفت . درست موقعی که تایم اول داشت تمام می شد ، تیم مهمان یک گل زد .
یکی گفت :
- حالا بازی واقعی شروع می شود .
صدای سوت داور بلند شد و بازیکنان عرق ریزان برای استراحت رفتند .
یکی فریاد زد :
- نان گنجه حرامتان باشد !
عمو مرسل به پسران خود نگاه کرد ، هر دو غمگین و افسرده بودند .
- چرا اینقدر غمگینید ؟
- چرا نباید غمگین باشیم ؟ آخر داریم می بازیم .
- بگویید ببینم آن برادرتان کجاست تا بروم به او بگویم دو تا گل بزند . بعد از اینکه من گفتم
، چطور جسارت خواهد کرد ، نزند !
قیافه برادرها باز شد .
در تایم دوم بازی گرم شد . توپ زود به زود به توفیق پاس داده می شد . او به دروازه حریف
نزدیک می شد و به رفقای خود پاس می داد ، ولی آنها نمی توانستند گل بزنند .
- خودت بزن ! ! !
عمو مرسل نتوانست خودداری کند و ناگهان فریاد زد :
- ده ، خودت بزن ! - و چنانکه گویی از خواب بیدار شده است ، از ترس اینکه همه به او
می خندند به اطراف نگاه کرد . ولی هر کسی سرگرم کار خود بود .
توفیق دوباره به دروازه حریف نزدیک شد .
- خودت بزن !
توفیق شوت کرد . توپ از بالای دروازه گذشت .
مرسل فریاد زد :
- کاش آن پایت می شکست ! باید پاهای تو را نعل کرد .
باز هم توپ جلوی پای توفیق است . از یک نفر می گذرد ...
- ببین چکار می کند ...
و ناگهان توفیق از نو جلو دروازه حریف ظاهر شد ...
- شوت کن !
- شوت کن !
و عمو مرسل هم فریاد زد :
- خودت شوت کن ! اگر گل بزنی یک قوچ جلو پات قربانی می کنم .
در این لحظه عمو مرسل همه چیز را فراموش کرده بود . فقط توپ و توفیق و دروازه حریف
را می دید ... شوت ! گلر خود را پرت می کند . ولی کار از کار گذشته و گل شده است .
ورزشگاه به جنبش در می آید ، همه می خیزند و فریاد می زنند :
- آفرین آهنگرزاده ! بارک الله !
- هزار سال زنده باشی !
- قربان آن پات بروم !
- حتماً قوچ را جلو پات قربانی می کنم ! ..
دومین گل را بعد از پاسی که توفیق داد ، زدند . سومین گل را خود او زد ...
مرسل از خوشحالی سر از پا نمی شناخت . دلش می خواست پر در بیاورد ، بر فراز
ورزشگاه به پرواز درآید ، تا در میدان فوتبال پایین بیاید و پسر خود را در آغوش بفشارد .
مسابقه به پایان رسید . همه شاد و خندانند . سیل جمعیت در خیابانها جاری است . عمو مرسل
هرگز اینهمه شاد و خرم نبوده است . دلش می خواهد هشتمین پسر خود را ببیند .
- نمی شود پدر جان ! در منزل خواهی دید .
پیرمرد می پرسد :
- بگو ببینم ، از این مسابقه ها زیاد می شود ؟
- بله .
- پس چرا به من نمی گفتید ؟ بر شیطان لعنت ! .. یک چنین چیز جالب و لذتبخشی هست و
من توی خانه می نشینم ... غیبعلی !
- بله ، استاد !
- مادرت که دیگر بیمار نمی شود ؟
- نخیر ، استاد ، نخیر !
- غیبعلی !
- بله ، استاد !
- بعد از این هر وقت دنبال دوا برای مادرت می روی ، مرا هم با خودت ببر .
- چشم ، استاد !
- غیبعلی ، در هر تیم فوتبال چند تا بازیکن هست ؟
- یازده تا ، استاد .
- غیبعلی ، باور کن که اگر یازده پسر داشتم ، می گذاشتم همه شان فوتبالیست بشوند !