تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی - آفرینگان
یکشنبه 31 مرداد 1389

آفرینگان

   نوشته شده توسط: رضا صابری    

4) و همچنان در دین گوید كه روان پدر و مادر و نزدیكان و خویشاوندان نیكو نگاه میباید داشتن ( 5) و تا سال )»
( ببودن هر ماه آفرینگان بگفتن ( 6) بعد از آن اگر توا نگی نبود درون یشتن هر سال بدان روز آفرینگان گفتن ( 7
چه هر سال روان بدان روز كه بگذشته باشد باز خانه آید ( 8) چون درون ومیزد و آفرینگان كنند با نشاط و
خرمی از آنجا بشوند و آفرین كنند كه هرگز زین خانه گوسپندان و گله و اسپ كم مباد، افزون باد ، و خواسته
بسیاری و رامش و طرب كم مباد ، و همیشه تندرستی و كامكاری و سازگاری درین خانه افزون باد و آهرمن
گجسته هیچ و زند بدین خانه متوان یاد كردن و گفتن و شنیدن.
9) و هرگاه كه آفرینگان نگوید و روان نیزند آن روان ها بیابند و بدان خانه باشند و اومید میدارند تا مگر )»
آفرینگان خواهند گفتن و تا نماز شام آنجا بباشند ( 10 ) و چون آفرینگان نگویند و درون نیزند چند (چنان ) تیر
پرتاب از آن خانه بر بالا شوند و بگویند بدادار اورمزد و بگریند و نالند و گویند : ای دادار وه افزونی نمیدانند كه
در گیتی نخواهند ماندن و چون ما او نیز از آن گیتی بی رون میباید آمدن و او را نیز حاجت بود بروان یشتن ،
درون ، آفرینگان گفتن ( 11 ) نه آنكه ما را بدان آفرینگان حاجتی است و لیكن چون روان ما یشته بودی ما بلاها و
رنج از تن و روان ایشان بهتر باز توانستی داشتن ( 12 ) و همچنان گریان باز شوند و نفرین كنند او را بهیچ یاد
«. مداراد و در میان مردمان حقیر و خوار و سبك ماند
صد دربندهش ص 124 فقرة 51
تنگ غروب بود، بعد از آنكه آذرسپ موبد چند شعر از اشعار گاتها بالای سر مردة زربانو زمزمه كرد ، لای كتاب
را بست و با گامهای سنگین بطرف در كوتاه استودان برگشت و از پله های جلو آن بزحمت پائین آمد . متولی
آنجا دوید و در آهنین را با صدای خشك چندشناكی كه كرد و روی پاشنه های زنگ زده اش چرخید بروی زربانو
بست و قفل كرد . جسد زربانو تنها میان استخوانها و گوشتهای تجزیه شدة مردگان دخمة خاموشی سپرده شد .
آذرسپ عرق روی پیشانیش را پاك كرد و با سه نفر از خویشان زربانو و دختر گریانی كه با آنها بود بسوی
شهر برگشتند.
خاموشی ژرفی روی دخمه را فرا گرفت ، مهتاب آهسته بالا میآمد و در روشنائی سرد آن كم كم درون دخمه
پدیدار می شد . میان محوطة گرد آن بشكل كرت بندیهای مستطیل سنگفرش تقسیم شده بود و در هر كدام ازین
قسمتها مرده ای پوسیده و یا در شرف تجزیه شدن بود . كفنهای سفید كه بگوشت و استخوان چسبیده بود دیده
می شد . پهلوی زربانو مرده ای چشمهایش از كاسه درآمده بود، ریش جوگندمی ، شكم پاره و گوشت قهوه ای
رنگ داشت كه جلو تابش آفتاب سوخته بود . سرش بلندتر از سطح زمین ، یك دست او روی سینه اش و با
چشمهای كاسه خشك تورفته بسوی آسمان تهی نگاه میكرد . صورتش حالت گیرنده و خوشرو داشت . با سر
تراشیده ، شارب و ریش كم و پاهایش چهارزانو یكی روی دیگری قرار گرفته بود . درست بحالت بچ ه ای در
زهدان مادرش شبیه بود . بوی گوشت گندیده و سوخته ، بوی تند و خفه كنندة اجساد تجزیه شده در هوای ملایم
شب ، فروكش كرده بود . استخوانهای سفید و براق جلو مهتاب می درخشیدند . كاسة سر ، قاب و قلم دنده های
شكسته ، دندانهای كلید شده و مشتهائی كه در حال تشنج بهم قفل شده بود از درد ، و شكنجة آخرین لحظ ة جان
كندن آنها را حكایت میكرد.
زربانو، مهمان تازه وارد، یكی ازین كرتها را اشغال كرده بود . صورت آرام ، چشمهای بسته ، موهای خرمائی و
مژه های بلند داشت و لبخند دردناكی گوشة لب او خشك شده بود . یك دست كوچك سفید و ظریفش را با
انگشتهای باریك روی سینه اش گذاشته بودند . پیرهن سفید مرتب به تنش بود و از پیش سینة او پستانهای
كوچكش پیدا بود . سرش بسوی آسمان مثل این بود كه ستاره ها را میشمرد و یا خواب گوارائی از جلو چشمش
می گذشت . این انجمن خاموش صورت یك مجلس مهمانی را داشت كه آنجا دور از شهر ، دور از مردم دور از
هیاهو برای مقصد مرموزی دور هم گرد آمده بودند . فقط روزها یكدسته لاشخور با تكهای برگشته و چنگالهای
نیرومند گوشت تن آنها را جلو آفتاب سوزان نیم پز شده بود پاره می كردند و تكهای خودشان را در آن فرو
می بردند و بالهایشان را بهم میزدند . خون غ لیظ جوش آمده از دهنشان میچكید و معدة آنها از گوشت مردار
سنگین میشد . بعد از روی كیف و خوشی صدای ترسناكی میكردند . شبها از دور صدای خندة كفتار شنیده
می شد كه بعد مبدل به زوزه و ناله میگردید . بطوریكه مو ب ه تن جانوران دیگر راست میشد، سپس نزدیك دخمه
می آمدند و دور میزدند . ولی چون راه بدانجا نداش تند صدای آنها مانند صدای گریه بچ ه ای می شد كه دستش
بخوراكی نمیرسد، در صورتیكه لاشخورها مطمئن با نگاه تحقیرآمیز بآنها مینگریستند و تك خودشان را با
بالشان پاك میكردند.
این تمام جنبش و حركتی بود كه ظاهرًا درین دادگاه خاموشی فرمانروائی داشت و سرگذشت یكنواخت هز اران
سال این استودان بود كه با آهك و ساروج ساخته شده بود . و از دور مثل یك حلقة نقره بنظر میآمد كه در كمر
كش كوه انداخته بودند.
وهمیشه یكجور و یكنواخت در مقابل گردش دوران بمنزله دیگی بود كه همه موادی را كه تن آدمها از طبیعت
قرض گرفته بود، دوباره در آن دی گ تغییر و تحول پیدا میگرد و تجزیه میگردید و عناصر طبیعت را دوباره بآن
رد میگرد .
ولی هرگاه درست دقت میكردند در صحن استودان یكدسته سایه های سفید شبیه آدمی دیده میشد كه روی
پلكان داخل دخمه نشسته بودند و یا دور دخمه و درون آن میلغزیدند و جا بجا میشدند . سه ر وز و سه شب بود
كه بالای سر مرده زربانو سایه سفیدی دست زیر چانه اش زده بود و چشمهایش به تن سرد و نرمی كه در
شرف تجزیه بود، موهائی كه روی پیشانیش چسبیده بود و پستانهائی كه هنوز آویزان نشده بود خیره شده بود
و با خودش زیر لب زمزمه میكرد، ولی سایه دیگری كه پهلو ی مرده همسایه او نشسته بود پیوسته در جنب و
جوش بود و چیزهائی با خودش میگفت كه زربانو درست ملتفت نمیشد، یعنی حواس او جای دیگر بود. سایه های
دیگر بآنها نز دیك میشدند و دوباره عقب میرفتند . ناگاه سایه زربانو برای اولین بار متوجه سایه همسایه اش شد
و حرف او را فهمید كه با خودش میگفت :
ای اهورا مزدا بتو پناه میبرم، اوه چه بدبختی ! همه گناهان خودم را به چشم می بینم . هر روزی نه هزار سال - »
بنظرم میآید و چه بوی بدی میآید ! دور شو ، از من دور شو، ای روسپی نابكار : خرفستر زشتكار ، برو تو كی
هستی ؟ من كسی را باین زشتی ن دیده بودم : اهریمن بدكار از من چه می خواهی ؟ هرگز تو اندیشه بد، گفتار بد
و كردار بد من نیستی . چطور از گناهان من تو باین شكل شدی ؟ نه ، هرگز چرا …. منكه از بینوایان دستگیری
می كردم ، منكه از بت پرستی ، از خشم و بیداد پرهیز میكردم، از آب و آتش نگهداری می كر دم و در خانه ام بر
روی كسی بسته ن بود. منكه درو غ نگفته بودم چرا باینجا آمدم؟ … او چه ترسناك ! … برو ، برو از من دور
شو….
سایه زربانو از ترس می لرزید، رویش را كرد بهمسایه اش و گفت :
- چه میگوئی ؟
ولی او بدون اینكه متوجه زربانو بشود بحالت وحشت زده پیج و تاب میخو رد و میگفت : - اوه ، چه پلی ! چه پل
ترسناكی ! این سگ زرین گوش است . اوه ، سروش راشنو هم آمد . حالا گناه ها را در ترازو میكشند . دیوها ،
چقدر دیو ! اینها دیگر كجا بودند ؟ … نفسم پس میرود ، كسی نیست كه بدادم برسد … بوی گوگرد می آید …
چه باد سردی میوزد! استخوانهایم دارد میتركد. چه پلید، چه ناپاك ، بدبو و چركین است ! چه تاریك ، چه سنگلاخ
ترسناكی ! سوسمارها را ببین …
بعد روی مرده خودش افتاد. زربانو از ترس بلند شد ایستاد ولی در همینوقت یكی از سایه ها كه بیشتر از دیگران
كنجكاو بود باو نزدیك شد و گفت :
- چرا میلرزی ؟ بیا، ما هم آنجا هستیم ، دیگر تماشا فایده ای ندارد ، بیا پیش ما.
زربانو جواب داد : ای دختر نیكوكار تو كیستی ؟
-من نه دخترم و نه نیكوكار، من بازپرس هستم.
- بازپرس!… بگو بمن آیا گناهكارم ، منكه تمام زندگیم را درد كشیده ام ؟
- من چه میدانم.
- پس بمن بگو آیا در دوزخ ه ستیم یا اینجا همستگان است ؟ این مرد (اشاره بهمسایه اش ) الآن از شكنجه پل
چینود ، سگ زرین گوش و بوی گوگرد میگفت و فریاد میزد . پس ما دوزخی هستیم ؟ اما من هیچ گمان
نمیكردم ، منكه آنقدر در زندگیم درد كشیده ام، آنقدر رنج برده ام ! مگر تو فرشته نیستی ؟
ناز پری ل بخند زد و گفت : - شماها چه ساده هستید ! منهم یك نفرم مثل تو . این مرد دیوانه است، یك هفته بیشتر
است كه ما از حرفها و حركات او كیف می كنیم، گاهی خیال میكند در كروثمان است ، گاهی در همستگان است و
گاهی هم در دوزخ است. مگر تو ملتفت نبودی ؟
- من همین الآن ملتفت شدم . تا حالا با خودم آفرینگان می گفتم.
- پس موقع بدش را دیده ای ، اما از من بتو نصیحت چانه ات را بیخود خسته نكن ، حرفهای بهتری داریم.
زربانو با حالت مشكوك گفت : - تو كه از طرف اهریمن نیستی ؟ تو كه نیامده ای مرا گول بزنی ؟
- هنوز خیلی بچه ای ، چند شب است كه اینجا هستی ؟
- سه شب.
- مگر امشب نمیرویم روی بام خانه تان . مگر كسی برایت آفرینگان نمی گوید؟
- در صورتیكه فایده ندارد!
- برای سرگرمی است ، ما عادت داریم شب هر مرده ای دسته جمعی میرویم بالای بام خانه اش … اوه ، اگر
بدانی زندگی ما چقدر یكنواخت است!
- یعنی می خواهی بگوئی كه امشاسپندان ، ایزدان ، فرشتگان ، دوزخ ، همستگان ، كروتمان و همه اینها دروغ
است ؟
- من نمیخواهم چیزی بگویم … افسوس ، ما هم روزگاری باور میكردیم ! اما دنیا بقدر فكر آدمها محدود
نیست . تو گمان می كنی كه آدمیزاد كوچك و بیچاره با زندگی پستی كه روی زمین كرده ، م رگ و زندگی ،
هستی و یا نیستیش در دنیا تأثیری دارد؟
- پس اینهمه دردی كه روی زمین كشیده ام همه بیهوده بود ، اینهمه رنجی كه بردم؟
- همین امید، همین گول بتو امیدواری می داد ، دیگر چه می خواهی ؟ كاش ما هم میتوانستیم خودمان را گول
بزنیم ! پس ما چه بگوئیم كه كهنه كار شده ایم و هر وقت یكنفر تازه وارد بمیانمان میآید افكارش ما را بخنده
میاندازد؟
- اوه ….پس همه اش همین بود ؟
- من نمیخواستم كه تو غضبناك بشوی ، فقط آمدم كه اگر از دستم بر بیاید بتو كمك بكنم.
- چه كمكی ؟
- از اشتباه بیرونت بیاورم، بعد هم حرف بزنیم و درد دل بكنیم.
- من فقط می خواستم ناهید نادختری خودم را ببینم و باو دلداری بدهم.
- غم خودت را بخور ، زنده ها ، آنها خوشبختند. آزادند ولی ما !
- چطور؟
- آنها خوشبختند، آزادند ولی ما چه هستیم: یكمشت سایه های سرگردان با افكار شوریده كه در هم میلولیم!
- پس شما تمام این مدت را چه میكنید؟
- چشم براه هستیم …. هزار جور حرف میزنند، میگویند كه دوباره برمی گردیم روی زمین …افسوس، آیا
ممكن است ؟ روی زمین یك امید فرار هست آنهم مرگ است ، مرگ ! ولی اینجا دیگر مرگ هم نیست ،
مامحكومیم ، میشنوی ، محكوم یك اراده كور هستیم . وقتی كه روزها ، ماهها، سالها آن كنا ر كز كردی ،
روزهای دراز تابستان ، شبهای تاریك و سرد زمستان روزهای ابر و تیره پائیز و مرده خودت را دیدی كه
زیر رگبار ، زیر آفتاب و برف و بوران خرده خرده از هم میپاشد و كركسها سر آن دعوا میگنند ، آنوقت
حرفهای مرا بیاد میآوری.
- چه زندگی یا چه مرگ دردناكی ! مثل اینست كه این افكار از تماشای استخوان پوسیده و بوی گوشت گندیده
برای شما پیدا شده.
در اینوقت پنج سایه دیگر دور آنها جمع شدند . ناز پری به زربانو گفت : - اینها را نمیشناسی ، جوانشیر، آذین،
وندان، مهیار و نوشافرین هستند . پنج نفر با پنج جور عقیده كه همیشه باهم كشمكش دارند و ما از حرفهای آنها
كیف میكنیم.
زربانو گفت : در اینجا هم مگر اختلاف فكر و عقیده هست؟ من بخیالم درین جهان بجز راستی چیز دیگری نیست.
نازپری: چه اشتباهی ! ماهیت اشخاص كه عوض نمیشود . اینها همان آدمهای روی زمین هستند با همان افكاری
كه بگوششان خواند ه اند . اگر بنا بود فكر و شكل هر كسی تغییر میكرد یك موجود تازه ای میشد كه خودش را
مسئول پندار و كردار و گفتار گذشته خودش میدانست.
زربانو:پس یك پاداش و جزائی هست و بیخود نمی گفته اند !
مهیار: زود نتیجه نگیر ، نازپری گفت كه هر كسی با همان افكاری كه روی زمین داشته به این جهان میآید، یعنی
كسی نه فرشته میشود و نه دیو . ولی این دلیل نمیشود كه پاداشی در میان باشد . مگر زندگی ما روی زمین از
روی عقل و منطق بود؟
زربانو: راستش من هنوز نمی دانم این حرفهائی كه میزنید جدی است یا شوخی میكنید . آیا شما وه _ _آفرید
مادرم را نمی شناسید؟میخواستم او را ببینم ، از او بپرسم.
شهرام كه تازه در جرگه آنها آمده بود به مهیار گفت : - تازه آمده است نمیداند.
جوانشیر به زربانو گفت : اینجا دیگر كسی كسی را نمیشناسد، توچه ساده هستی!
نوشافرین به زربانو گفت : به ، خداپدرت را بیامرزد ! دوازده سال پیش منهم روی زمین بودم و سینار را دوست
داشتم او هم مرا میخواست و بعد از مرگ او من خودم را كشتم، بخیالم او را درین جهان میبینم . حالا سایه ما
همیشه از هم گریزان است و سایه همدیگر را با تیر میزنیم . آنجا برای شهوت ولی اینجا این حرفها كهنه میشود .
برای روی زمینیها، برای خوشبخت ها خوبست !
زربانو: پس شما بدون ترس، بدون امید، بدون خوشی و شهوت و سرگرمی چه میكنید؟
نوشزاد كه بجرگه آنها ملحق شده بود گفت : شما ها هنوز عذاب گذرانیدن وقت را نمیدانید ، شكنجه فكری را نمی
توانید بدانید . هنوز نمیدانید كه بدبختی چیست . وقتیكه سالها ، روزها روی این سنگهای كوه ، كنار جویها ویلان و
سرگردان بسر بردید آنوقت مزه اش را میچشید.
زربانو: همه این حرفها برایم تازگی دارد، پس میخواهید بگوئیدكه آهورامزدا با آفریدگاری….
نوشزاد حرف او را برید : بینداز دور، این مثلهای بچگانه را كه بدرد خوابان یدن احمق ها میخورد . بینداز دور ، اگر
آهورائی بود و بدست من میافتاد….
زربانو: پس حالا فهمیدم ما همه مان گناهكاریم و در دوزخ هستیم.
ناز پری : عادت میكنی . مگر روی زمین چه امید و انتظاری داشتیم ؟ فقط با یك مشت افسانه خودمان را گول
میزدیم. هیچوقت كسی رأی ما را نپرسیده بود. همیشه محكوم بوده ایم.
شیرزاد بلند، تنومند و خنده رو جلو آمد و گفت : باز چه خبر است عزا گرفته اید؟ شماها بلد نیستید وقت خودتان
را بگذرانید . چرا بزمین و آسمان دشنام میدهید؟ از من یاد بگیرید، من روی زمین همه اش مست بودم ، حالا هم
خوب جائی پیدا كر ده ام . روزها میروم در سردابه خانه مان پای كپ شراب مینشینم . هوای نمناك و بوی شراب
زندگی گذشته مرا روی زمین بیادم میآورد. شماها زیاد متوقع هستید.
هشدیو كه تازه وارد شده بود گفت : این شیرزاد در زندگیش خوش بوده حالا هم خوش است . اصلا رگ ندارد .
پس من بیچاره چه بگویم كه زندگیم را رنج بردم و با خون دل پول جمع كردم و پولها را در قلك گذاشتم و پای
درخت چال كردم.حالا هم هر روز كارم اینست كه میروم پای همان درخت كشیك میكشم تا كسی آنرا نبرد .
میرانگل: داغ مرا تازه كردی ، منهم بهمین درد گرفتارم . هر روز میروم بازار كنار دكان فیروز شریك و همكارم
می نشینم ، او چیز میفروشد و من تماشا میكنم تا مبادا كلاه سر ورثه من بگذارد.
زربانو: پس چرا شبها باینجا برمیگردید.
میرانگل : چون ناگزیریم، باید بیائیم پهلوی استخوان های خودمان وانگهی باینجا عادت كرده ایم . دورهم جمع
میشویم، همدردیم، اینطور بهتر است. در تنهائی بما خوش نمی گذرد ، حالا میمانی می بینی!
زربانو : آخرش كه چه بشود؟ پس اینهمه چیزها كه میگفتند!
كهزاد: اینجا هم هر كسی چیزی می گوید اما باید رفت و دید ! ما كه ندیده ایم . یك نقطه سیاه است . آیا در آن دنیا
میدانستیم كه اینطور سرگردان میشویم؟
زربانو : بدون كیف ، بدون سرگرمی !
نازپری : حالا دلگیر نباش، عادت میكنی ، ما كارمان این است كه دور هم می نشینیم، از زندگی گذشته خودمان
روی زمین صحبت می كنیم . در اینجا دیگر بد و خوب ، شرم و حیا و همه چیز برایمان یكسان است . هر وقت كه
مرده تازه ای میآید تا چند روز با او مشغولیم . گاهی میرویم مرده های دیگر را از قبرستانها میآوریم : از آئین و
اعتقادات خودشان برای ما صحبت می كنند . از كارهای روی زمین خودمان نقل میكنیم . دو روز پیش بود، یكی از
آنها اینجا آمده بود . اسمش زعفران باجی بود، دلش نمیخواست از اینجا برود ، آنقدر حرفهای بامزه میزد ! اما
بعضیها گوشت تلخند، خاموشند و از ما دوری میكنند، و همیشه متفكر ، تنها بالای كوهها میگردند . مثلا آذرنوش
را ببین . آن بالا روی پله ها نشسته (اشاره )، هر وقت مرده تازه ای میآورند ، میآید بدقت از نزدیك بتن او نگاه
میكند ، بعد میرود همان بالا غمناك و افسرده می نشیند . یكی دیگر سهراب همیشه با روان سگش كنار چاه ها
بگردش میرود، چقدر خوب بود اگر زندگان برای ما ساز میزدند و میآمدند اینجا پهلوی مرده ها كیف میكردند،
برای خودشان هم بهتر بود، چون یادشان میافتد كه روزی مثل ما میشوند. آنوقت بیشتر از زندگی لذت میبردند.
زربانو: مرده های دیگر چه میگویند، آنهائی كه میروید از گورستانها میآورید ؟
ناز پری : نه ، كار و بار ما بهتر است ، ما اینجا شاهی می كنیم . آنها را زیر خاك و گل میكنند . چه تاریك، ترسناك
و پلید است ! مار و مو ر تن آنها را میخورد و پیوسته با هم كشمكش دارند، برخی از آنها بدخمه ما پناه میآورند .
ما اینجا آزادیم . مانند یك كشتی كه روی دریای طوفانی ول شده باشد . پهلوی هم هستیم . آزادانه درد دل
میكنیم. دور از جار و جنجال و گریه و زنجموره هستیم و تا آخرین ذره تن خودمان را كه از هم می پاشد بچشم
خودمان می بینیم. من هرگز دلم نمیخواست با آن كثافت مرا زیر گل بكنند.
زربانو: من دارم دیوانه میشوم ، منكه اینهمه در زندگیم درد كشیده ام.
كهزاد : چون وچرا ندارد، گویا فراموش میكنی كه محكوم هستیم . اگر میتوانی تغییر بده ، با این عقل دست و پا
شكسته خودمان میخواهیم برای وجود چیزها منطق بتراشیم . مگر كدام چیز از روی عقل است؟ روی زمین شكم
و شهوت جلو چشمها پرده انداخته ، اما ازین بالا كه نگاه بكنیم زندگی روی زمین مثل افسانه ای بنظر میآید كه
مطابق فكر یكنفر دیوانه ساخته شده باشد.
زربانو : من دلم گرفت ، پس تا دنیا دنیاست باید بهمین حال بمانیم ؟
رشن كه با سایه های دیگر بآنها نزدیك شده بود، گفت : آنقدر باید صبر بكنیم تا بكلی در فروهر ممزوج و نابود
بشویم .
آذین : بحرفهای این گوش ندهید ، حواسش پرت است، همان افكاری كه روی زمین بگوش او خوانده اند تكرار
میكند.
رشن : پس تو معتقد نیستی كه ما در تن آدمهای دیگر و یا جانوران حلول میكنیم تا از پلیدی ماده برهیم؟
آذین: كه بعد چه بشود؟
رشن : روح مجردی بشویم.
آذین : مگر وقتیكه روح آمد مجرد نبود ؟ بر فرض هم كه مجرد شد بكجا برمیخورد ؟ و یا اینكه روی زمین
كارخانه روح مجرد سازی است ؟ ول كن ، این افكار كوچك زمینیهاست ، مسخره است .
رشن : و همیشه بچیزهای موهوم معتقدی .
آذین : تو هم همیشه بچیزهای موهوم معتقدی .
رشن : آیا اینهمه درد، اینهمه زجری كه روی زمین می كشیم ، و یا در اینجا متحمل میشویم بیهوده است؟
آذین : تو از روی ا حساسات خودت فلسفه میبافی ، برای گول زدن خودت است . اما چشمت را باز كن . این
شیرزاد (اشاره ) را ببین ، تمام زندگیش شراب خورده و مست بوده، حالا هم كنار كپ شراب خودش میرود و
كیف میكند . برعكس هشدیو كه مثل جهودها پول جمع كرده ، حالا هم بالای پولش كشیك میدهد و رو ز و شب
فكرش آنجاست ، چرا اینطور شده؟ نه تو میدانی و نه من، منطق هم ندارد . چرا ما اینجا سرگردانیم؟ چرا روی
زمین بودیم؟ نه تو میدانی و نه من . پس بهتر اینست كه حرفش را نزنیم.
رشن : تو بخیالت همه مثل تو بی فكرند؟ اگر بنا بود همه مرده ها بمانند، چند صد سال است كه این دخمه درست
شده ، چند هزار نفر مرده را اینجا گماشته اند، پس سایه آنها كجاست ؟
همه آنها در فروهر حل شده اند، فقط دسته ای میمانند كه به زندگی مادی علاقه دارند . بعد آنها هم میروند و در
جسم بچه ها حلول میكنند تا دوباره روی زمین بدنیا بیایند، و اینكار آن قدر تكرار میشود تا بكلی از آلای ش ماده
پاك بشوند و دسته ای كه علاقه مادی آنها بریده شده داخل قوای طبیعت میشوند تا بكلی از بین بروند.
آذین : پس به عقیده تو باید عده مردم كم بشود چون یك دسته روح از بین می روند.
رشن : روح جانوران كه ترقی میكند بجسم آدمها حلول میكند، و ممكن است آدمهای شهوتی در جسم جانوران
بروند. یك نقاش در جسم شبپره حلول كرده من او را میشناسم . همیشه دور از مردم روی گلهای وحشی
مینشیند.
آذین : كی برای تو خبرش را آورده ؟ نه ، اشتباه می كنی روح هم میمیرد . اینها همه فرضیات است . آنها كه قوای
مادیشان بیشتر است، بیشتر میمانند، بعد كم كم میمیرند . چطوربدون تن میشود زندگی جداگانه داشت؟ همه چیز
روی زمین و آسمانها دمدمی ، موقتی و محكوم به نیستی است. چرا ما بخودمان امید زندگی جاودانی را میدهیم؟
رشن : پس ما ، همین وجود ما را تو انكار میكنی؟
آذین: وجود زنده های روی زمین را هم انكار میكنم . آیا در حقیقت زندگان هم وجود دارند؟ آیا بیش از یك
موهوم هستند؟ یك مشت سایه كه در اثر یك كابوس هولناك ، یا خواب هراسناكی كه آدم بنگی ببیند بوجود آمده
اند، از اول یك وهم ، یك فریب بیش نبوده ایم و حال هم بجز یك مشت افكار پریشان موهوم چیز دیگری نیستیم!
ناز پری بمیان آمد، باز هم رشن و آذین بهم افتادند ! سرمان درد گرفت از بسكه منفی بافی می كنند . بگذارید از
زربانو بپرسیم چه كیفهایی روی زمین كرده ، حرفهای شما تازگی ندارد.
زربانو كه دوباره بمرده خودش خیره شده بود سرش را بلند كرد و گفت : بازهم زمین ؟
ناز پری : البته كه زمین . روی زمین ساز هست ، پول هست ، شراب هست، خواب هست، فراموشی هست ، عشق
هست ، دوندگی ، گرسنگی ، گرما ، سرما، تشنگی ، گردش و حتی امید خودكشی هست ، ولی ما هیچ دلخوشی
نداریم . ما با زندگی زنده ها خوشیم و با حرفش خودمان را گول میزنیم.
زربانو: در صورتیكه دخالتی در زندگی یكدیگر نداریم!
نازپری : چرا ، اوه برعكس وقتیكه زندگان از ما یاد كنند بقدری خوشوقت میشویم كه اندازه ندارد و برای همین
است كه آفرینگان میگویند و درون می یزند، چون بیاد زندگی خودمان روی زمین میافتیم . همه تفریح ما اینست
كه با یك دسته از دوستان برویم بالای بام خانه مان و برایمان آفرینگان بگویند . اگر نگفتند بتوسط مهر سروش
بنزد آهورا مزدا شكایت میبریم . یك هفته دیگر سرسال من است . دخترم برایم آفرینگان میگوید، ترا هم میبرم ،
راستی مگر تو كسی را نداری برایت آفرینگان بگوید .
نازپری: روی زمین چه كیفهائی كرده ای؟
زربانو :–من تنها كیفم این بود كه بمیرم، همه اش بآرزوی این دنیا بودم تا شاید فرهاد را ببینم.
نازپری : بیچاره !… هی میگفتی كه من خیلی درد كشیده ام.
زربانو: من و خواهرم نوشابه هر دو عاشق پسر عمویم فرهاد شدیم . فرهاد مرا خ یلی دوست داشت ولی چون
نوشابه از عشق خودش بفرهاد برایم گفته بود . من خودداری كردم و هر چه فرهاد بمن پیشنهاد زناشویی كرد
من رد كردم . تا اینكه فرهاد ناخوش شد و بعد از دو ماه جلو ما جان كند و مرد . و من و خواهرم سر نعش او
سوگند یاد كردیم كه تا زنده هستیم شوهر ن كنیم. جامه كبود پوشیدیم و همه فكر و ذكرمان فرهاد بود . نوشابه
هم پارسال مرد و من تنها ماندم، از تنهائی رفتم یك دختر سر راهی برداشتم، همین ناهید حالا سیزده سال دارد.
نازپری: اینها كه كیف نبود!
زربانو : چرا ، یكشب ، فقط یكشب من كیف كردم و از زندگی خودم لذت بر دم و باقی زندگی من دور یاد بود
همان یك شب چرخ می زد و بامید آن زنده بودم . آن شبی بود كه من تنها در خانه بودم و فرهاد بیخبر وارد شد .
هر چه خواست برگردد من نگذاشتم و او را نگهداشتم . حیاط ما بزرگ است بالایش سه اطاق دارد با یك ایوان و
جلوش باغ است كه میان چمنز ار یك چفته مو درست كرده اند . اتفاقًا در آن شب هوا بقدری ملایم و خوب بود ،
مهتاب هم درآمده بود و نسیم خوشی میوزید . من و فرهاد رفتیم زیر چفته مو روی كنده درخت نشستیم . فرهاد
از عشق خودش برایم میگفت و بازوهایم را فشار میداد ، من هرگز این شب را فراموش نمیكنم!
نازپری : پس تو كسی را نداری تا برایت آفرینگان بگوید .
زربانو : چرا مگر نگفتم كه ناهید نادختریم هست، حتمًا او برایم آفرینگان میگوید . اگر بدانی چقدر مرا دوست
داشت !
نازپری : پس برویم روی بام خانه ات و تماشا بكنیم، حالا ما راهم با خودت میبری؟
زربانو : برویم.
همه همسایه ها دسته جمعی بلند شدند و دست هم را گرفتند . نازپری دست زربانو را گرفت ، روی پاهایشان
میلغزیدند و كم كم از زمین بلند شدند و مثل باد و یا تیری كه از كمان بگذرد حركت می كردند . تا اینكه زربانو
خانه اش را نشان داد و همه آنها روی بام آن خانه فرود آمد ند ، در ایوان خانه یك چراغ میسوخت ، یك قالیچه
افتاده بود و یك بغلی شراب و یك سبد گیلاس و آلبالو گذاشته بودند . باغچه جلو ایوان تمیز و آب پاشی شده
بود. چمن ها برنگ سبز سیر جلو روشنائی مهتاب مثل مخمل موج میزد، هوای نمناك كه در آن عطر گل یاس و
شب بو و گلهای س رخ و زرد میلرزید ، درختها روی چمن سایه انداخته بودند و خاموشی كامل همه جا
فرمانروائی داشت .
نازپری گفت : انگار كسی خانه نیست!
هشدیو : زنده ها بفكر مرده ها نیستند!
شهرام : عوض آفرینگان شراب و سبد میوه !
نازپری به زربانو : این همان دختری است كه گمان می كردی ترا دوست دارد شب سوم مرگت در خانه نیست !
آذین : چه راه دوری بود!
نوشزاد : دختر سر راهی بهتر ازین نمیشود!
آذین : از كجا كه بهدین باشد؟
میرانگل به زربانو : نامزد هم دارد؟
زربانو : هرگز ، ناهید را میگوئید؟ بیخود گناهش را نشویید دختر دست و دامان پاكی است .
میرانگل : پس كجا رفته؟
زربانو : یك دختر تنها ، شاید رفته چیزی بخرد و برگردد.
میرانگل : زنده ها ! خوشا بحالشان كی به فكر ماست!
زربانو با دستش به نازپری نشان میداد و میگفت : ببین آن شب مهتاب كه گفتم درست همینجور بود . آنجا چفته
چرا »: مو را ببین ، من و فرهاد رفتیم ز یر همین چفته نشستیم . فرهاد دستهای مرا در دستش گرفته بود و میگفت
آنقدر غمناكی ؟ چرا اینطور شدی ؟ تو پیشتر اینطوری نبودی ، هیچ میدانی اگر مرا رد بكنی چه بمن خواهد
گذشت ؟ ….. نه ، نمیتوانم طاقت بیاورم . زری جان آیا كس دیگر را میخواهی ؟ بمن بگو ، من خوشی ترا میخواهم
من سرم پائین بود بحرفهای او گوش میدادم ولی «. و بس ، اگر كس دیگر را میخواهی با او زناشوئی بكنی ، بگو
نمیدانی چه حالی بودم !
نازپری : ماهر كداممان هزار تا ازین حكایتها داریم، اینها كه چیزی نیست . پس آفرینگان چطور شد؟
هشدیو: بیخود از كار خودمان بیكار شدیم!
شهرام : تا ما باشیم كه باین آسانی گول نخوریم.
رشن : از دست او پیش اورمزد شكایت میكنیم.
آذین : پیش كی شكایت میكنی؟
رشن : او باید بداند كه ما احتیاجی به آفرینگانش نداریم، ولی اگر او روان ما را یشته بود ما بلاها و رنجها را از
تن و روان او بهتر می توانستیم دور بكنیم.
آذین : بچگی را كنار بگذار ، اگر احتیاج نداشتیم چرا آمدیم، و حالا چرا میخواهیم شكایت بكنیم؟ و اگر بلا گردان
هستیم اول از جان خودمان بلاها را دور بكنیم، اگر میتوانستیم!
هشدیو : بیخود معطل میشویم، برگردیم .
همه آماده رفتن شدند، زربانو شرمن ده و سرافكنده با وجود آن شوقی كه آنها را آورده بود ناچار بلند شد و
ناگاه در همیندم در خانه باز شد و دو هیكل سفید پوش مثل سایه وارد شدند . ناهید بود با یك مرد جوان كه او
هم لباس سفید پوشیده بود . با هم میخندیدند و آهسته حرف میزدند . ناهید در را بست، بعد آن جوا ن دستش را
بكمر او انداخت ، روی چمن ها خیلی آهسته میلغزیدند و بسوی چقته مو میرفتند . سایه آنها روی چمن كش
میآمد، بهم مالیده میشد بعد توأم میگشت و دوباره از هم جدا میشد و باز یكی میگردید . در صورتیكه خودشان
متلفت نبودند ولی سایه های روی بام كوچكترین حركت آنهار ا با دقت مواظب بودند . بعد رفتند زیر چقته مو روی
كنده درخت نشستند و پشت سایه لرزان برگ درختان ناپدید شدند . فقط گل های نسترن و گلهای زرد بزرگ
آفتابگردان را نسیم آرامی تكان میداد و در هوای ملایم نمناك پرتو ماه میلرزید . بقدری این پیش آمد ناگهانی بود
كه همه سایه های روی بام سرجایشان خشك شده بودند.
آذین گفت :–دیدی آفرینگان نگفت؟
نازپری پیشنهاد كرد: برویم جلو به بینیم چه میگویند.
ولی زربانو جلو او را گرفت و گفت : نه حیف است . حالادیگر برگردیم، تا همینجا كافی است، یك تكه ، یك لحظه
زندگی مرا بیاد آورد . جلوم مجسم كر د، میترسم از قدرش بكاهد . نزدیك نباید رفت ، چون عشق مثل یك آواز
دور ، یك نغمه دلگیر و افسونگر است كه آدم زشت و بد منظری میخواند . نباید دنبال او رفت و از جلو نگاه كرد،
چون یاد بود و كیف آوازش را خراب می كند و از بین میبرد . در آستانه عشق هم نباید جلوتر رفت تا همینجا بس
است. همین خوب بود . از هر درودی ، از هر آفرینگانی روان من بیشتر كیف برد . چون تمام آن یك لحظه خوشی
مرا ، سرتاسر جوانیم را دوباره جلو چشمم مجسم كرد. نه نباید از آستانه آن گذر كرد. تا همینجا بس است.
بعد دسته جمعی برگشتند . زربانو دوباره رفت بالای س ر مرده خودش دست زیر چانه اش زد و نشست و دیگر با
كسی حرف نزد .خاموشی كامل دوباره برقرار شد . همه سایه ها بهت زده دور هم نشسته بودند ، فقط از دور
صدای خنده كفتار و زوزه شغال میآمد.