تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی - طلب آمرزش
یکشنبه 31 مرداد 1389

طلب آمرزش

   نوشته شده توسط: رضا صابری    

باد سوزانی كه میوزید ، خاك و شن داغ را مخلوط میكرد و بصورت مسافران میپاشید . آفتاب میسوزاند و
میگداخت. آهنگ یكنواخت زنگهای آهنین و برنجی شنیده میشد كه گا مهای شتران با آنها مرتب شده بود . گردن
شترها لنگر برمیداشت، از پوزة اخم آلود و لوچة آویزان آنها پیدا بود كه از سرنوشت خودشان ناراضی هستند.
كارون خیلی آهسته در میان گرد و غبار از میان راه خاك آلود خاكستری رنگ میگذشت و دور میشد.
چشم انداز اطراف بیابان خاكستری رنگ و شن زار بی آب و علف بود كه تا چشم كار می كرد، روی هم
موج میزد و بعضی جاها ب ه شكل پشته های كوچك دو طرف جاده ممتد میشد. فرسنگها میگذشت بدون اینكه یك
درخت خرما این منظره را تغیییر بدهد، هر جا در چاله ای یك مشت آب گندیده بود ، دور آن خانواد ه ای تشكیل
شده بود . هوا میسوزاند ، نفس آدم پس میرفت ، مثل اینكه وارد دالان جهنم شده باشند.
سی و شش روز بود كه كاروان راه می پیمود، دهن ها همه خشك، تن ها رنجور، جیب ها تهی، پول
مسافران مانند برف جلو تابش آفتاب عربستان بخار میشد.
ولی امروز و قتیكه سر دستة مكاریها روی " تپه سلام " رفت و از زوار انعام گرفت، گلدسته های طلائی
نمایان گردید و همة مسافران صلوات فرستادند، مثل این بود كه جان تازه ای به كالبد رنجورشان دمیده شد.
خانم گلین و عزیز آقا با چادرهای عبائی بور خاك آلود از قزوین تا اینجا در كجاوه تكان میخو ردند . هر
روزی بنظرشان یكسال می آمد عزیز آقا خورد و خمیر شده بود ، اما با خودش میگفت : " خیلی خوبست ، چون
برای زیارت میروم ."
عرب پا برهنه ای با صورت سیاه و چشمهای دریده و ریش كوسه زنجیر كلفت آهنین دردست داشت و به
ران زخم قاطر میزد و گاهی بر میگشت و صورت زنها را یكی یكی برانداز میكرد.
مشدی رمضان علی كه مرد آنها بود، با حسین آقا ناپسری عزیز آقا در دولنگه كجاوه نشسته بودند و با
دقت پولهایش را میشمرد.
خانم گلین رنگ پریده ، پردة میان كجاوة خودشان را پس زد سرش را تكان داد و به عزیز آقا كه در لنگة
دیگر نشسته بود گفت :
" از دور كه گلدسته را دیدم روحم پرواز كرد. بیچاره شاباجی قسمتش نبود ."
عزیز آقا كه با دست خال كوبیده ، بادزن در دست ، خودش را باد میزد جواب داد :
" خدا بیامرزدش ، هر چه باشد ثواب كار بود. اما چطور شد كه افلیج شده بود ؟"
با شوهرش دعوا كرد، طلاق و طلاق كشی شد . بعد هم ترش ی پیاز خورد، صبح از نصف تنه اش افلیج شد .
هر چه دوا درمان كردیم، خوب نشد. من با خودم آوردمش تا حضرت شفایش بدهد."
" لابد تكان راه برایش خوب نبوده ."
" اما روحش رفت به بهشت. آخر زوار همانوقت كه نیت میكند و راه میافتد اگر بمیرد آمرزیده شده ."
" هر وقت این تابوتها را می بینم تنم میلرزد . نه ، من میخواهم كه توی حرم بروم، درد دلم را با حضرت
بكنم. بعد هم یك كفن برای خودم بخرم، آنوقت بمیرم."
" دیشب شاه باجی را خواب دیدم . دور از حالا ، شما هم بودید . در باغ سبز بزرگی گردش می كردیم . یك
سید نورانی با شال سبز عبای سبز ، عمامة سبز ، قبای سبز نعلین سبز جلو ما آمد . گفت : خوش آمدید صفا
آوردید. بعد با انگشتش یك عمارت سبز بزرگ را نشان داد و گفت : بروید خستگیتان را در بكنید. آنوقت از خواب
پریدم ."
" خوشا به سعادتش !"
قافله با جنجال میرفت و چاووش آن جلو میخواند :
" هر كه دارد هوس كرب وبلا بسم الله ،"
" هر كه دارد سر همراهی ما بسم الله ."
دیگری جواب میداد :
" هر كه دارد هوس كرب و بلا خوش باشد ،"
باز اولی میخواند :
" چه كربلاست كه آدم بهوش میآید ،"
هنوز نالة زینب بگوش میآید ."
دوباره دومی جواب میداد :
" چه كربلاست ، عزیزان خدا نصیب كند ،
خدا مرا بفدای شه غریب كند"
چاووش اولی بیرقش را بحركت می آورد و بفریاد بلند میخواند :
" بریده باد زبانی نگوید این كلمات !
كه بر حبیب خدا ختم انبیا صلوات
به یازده پسران علی ابوطالب
بماه عارض هریك جدا جدا صلوات"
و در آخر هر شعر تمام زوار دسته جمعی صلوات بلند میفرستادند.
گنبد طلائی باشكوهی با مناره های قشنگش پدیدار شد و گنبد آبی دیگری قرینة آن نمایان گردید كه میان
خانه های گلی مثل وصلة ناجور بود . نزدیك غروب بود كه كاروان وارد خیابانی شد كه دو طرفش دیوارهای
خرابه و دكانهای كوچك ب ود. در اینجا ازدحام مهیبی بر پا شد : عربهای پاچه ور مالیده ، صورتهای احمق فینه
بسر، قیافه های آب زیر كاه عمامه ای با ریشها و ناخنهای حنا بسته و سرها تراشیده تسبیح میگردانیدند و با
نعلین و عبا و زیر شلواری قدم میزدند . زبان فارسی حرف میزدند ، یا تركی بلغور می كردند ، یا عربی از بیخ گلو
و از توی روده هایشان در میآمد و در هوا غلغل میزد . زنهای عرب با صورتهای خال كوبیدة چرك چشمهای
واسوخته ، حلقه از پره بینی شان گذرانده بودند . یكی از آنها پستان سیاهش را تا نصفه در دهن بچة كثیفی كه
در بغلش بود فرو كرده بود .
این جمعیت به انواع گوناگون جلب مشتری میكرد :یكی نوحه میخواند ، یكی سینه میزد ، یكی مهر و تسبیح و
كفن متبرك میفروخت ، یكی جن میكرفت ، یكی دعا مینوشت ، یكی هم خانه كرایه میداد .
جهودهای قبا دراز از مسافران طلا و جواهر میخریدند.
جلو قهوه خانه ا ی عربی نشسته بود، انگشت در بینیش كرده بود و با دست دیگرش چرك لای انگشتهای
پایش را در میآورد و صورتش از مگس پوشیده شده بود و شپش از سرش بالا میرفت.
كاروان كه ایستاد ، مشدی رمضان و حسین آقا جلو دویدند، كمك كردند ، خانم گلین و عزیز آقا را از كجاوه
پائین آوردند . جمعیت زیادی به مسافران هجوم آورد . هر تكه از چیزهایشان ب ه دست یكنفر بود و آنها را بخانة
خودشان دعوت میكردند. ولی درین میان عزیر آقا گم شد. هر چه دنباش گشتند ، از هر كه پرسیدند بیفایده بود.
بالاخره ، بعداز آنكه خانم گلین و حسین آقا و مشدی رم ضان یك اطاق كثیف گلی از قرار شبی هفت روپیه
كرایه كردند ، دوباره به جستجوی عزیز آقا رفتند . تمام شهر را زیر پا كردند. از كفشدار و از زیارتنامه خوانها
یكی یكی سراغ عزیز آقا را ب ه نام و نشانی گرفتند. اثری از او بدست نیامد. آخر وقت بود، صحن كمی خلوت شد .
خانم گلین برای نهمین بار داخل حرم شد و دید كه دسته ای زن و آخوند دور زنی گرد آمده اند كه بقفل ضریح
چسبیده آنرا میبوسد و فریاد میزند :
" یا امام حسین جونم ، بدادم برس ! سرازیری قبر ، روز پنجاه هزار سال ، وقتیكه همة چشمها میرود روی
كاسه سرهاشان چه خاكی بسرم بریزم ؟ بفریادم برس ! بفریادم برس ! توبه ، توبه ، غلط كردم ، مرا ببخش !"
هرچه از او میپرسیدند مگر چه شده ، جواب نمیداد. بالاخره پس از اصرار زیاد گفت :
" من یك كاری كرده ام ، میترسم سیدالشهدا مرا نبخشد ."
همین جمله را تكرار میكرد و سی ل اشك از چشمانش سرازیر بود . خانم گلین صدای عزیز آقا را شناخت،
جلو رفت . دست او را كشید برد در صحن و بكمك حسین آقا او را ب ه خانه بردند، دورش جمع شدند. بعد از آنكه
دو تا چائی شیرین باو دادند و یك قلیان برایش چاق كردند، عزیز آقا شرط كرد كه حسین آقا از اطاق بیر ون
برود تا سرگذشت خودش را نقل بكند . حسین آقا كه از در بیرون رفت، عزیز آقا قلیان را جلو كشید و اینجور
شروع كرد :
گلین خانم جونم، میدانی كه وقتی من به خانه گدا علی خدا بیامرز رفتم، سه سال ما همچنین زندگی كردیم كه
سكینه سلطان سركوب گدا علی را سر شوهرش میزد . گدا علی مرا می پرستید و ر وی سرش می گذاشت .ولی در
این مدت من آبستن نشدم، برای همین بود كه شوهرم حاشاولله كشتیارم شد كه من بچه میخواهم، هر شب تنگ
دلم می نشست و میگفت :این بدبختی را چه بكنم؟ اجاقم كور است . من هر چه دوا ودرمان كردم، دعا گرفتم،
آخرش بچه ام نشد تا اینكه یكشب گدا علی پیش من گریه كرد وگفت :اگر تو رضایت بدهی، یك صیغه میگیرم،
برای اینكه خدمت خانه را بكند وبعد از آنكه بچه پیدا كردم طلاقش میدهم و تو بچه را وجه فرزندی بزرگ میكنی .
من هم گول آن خدا بیامرز را خوردم وگفت : چه عیبی دارد ! خودم اینكار را بگردن میگیرم . فردای همانروز چادر
كردم،رفتم خدیجه دختر حسن ماستبند را كه زشت وسیاه وآبله رو بود برای شوهرم خواستگاری كردم . وقتیكه
خدیجه وارد خانه مان شد، سر تا پایش را ارزن میریختی پائین نمیآمد، اگر دماغش را میگرفتی جونش در میرفت.
خوب، من خانم خانه بودم، خدیجه ه م كار میكرد، دیزی بار میگذاشت، خانم، یكماه نگذشت كه آبی زیر پوستش
رفت، استخوان تركانید وشكمش گوشت نو بالا آورد . آنوقت زد وآبستن شد . خوب دیگر معلوم بود خدیجه
پیازش كونه كرد . شوهرم همه حواسش پیش او بود .اگر چله زمستان آلبالو ویار میكرد، گدا علی از زیر سنگ هم
شده بود برایش میآورد . من شده بودم سیاه بخت وسیاه روز ! هر شب كه گدا علی خانه میآمد دستمال هل وگل
را اطاق خدیجه میبرد ومن هم از صدقه سر او زندگی میكردم .-خدیجه دختر حسن ماستبند كه وقتی وارد خانه
ما شد ، یك لنگه كفشش نوحه می خواند ویكیش سینه میزد، حالا ب ه من تك بر میفروخت .آنوقت پشت دستم زدم
وفهمیدم كه عجب غلطی كرده ام.
خانم، نه ماه من دندان روی جگر گذاشتم و جلو دروهمسایه با سیلی روی خود را سرخ نگه می داشتم . اما
روزها كه شوهرم خانه نبود، خدیجه را خوب می چراندم. خاك برایش خبر نبرد، پیش شوهرم به او بهتان میزدم،
میگفتم : سر پیری عاشق چشم وزغ شدی ! تو اصلا بچه ات نمی شود . این تخم مول است . خدیجه از مشدی تقی
قاشق تراش آبستن است خدیجه هم برای من انگشت توی شیر میزد وپیش گدا علی برایم مایه می گرفت . چه درد
سرتان بدهم؟ هر روز خانه مان الم شنگه ای بپا بود كه نگو و نشنو . همه همسایه ها از دست داد و بیداد ما به
عذاب آمده بودند . من دلم مثل سیر وسركه میجوشد كه مبادا بچه پسر باشد رفتم سر كتاب باز كردم جادو جنبل
كردم خد ا به دور ، انگاری كه خدیجه گوشت خوك خورده بود، جادو بهش كارگر نمی شد . روز ب ه روز گنده تر
می شد تا اینكه سر نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه خدیجه خانم زایید آنهم چه؟ یك پسر.
خانم، من تو خانه شوهرم شدم سكه یك پول ! نمی دانم خدیجه مهره مار با خودش داشت یا چیز بخورد گدا
علی داده بود . خانم جون، قربانتان همین زنیكه شرنده را كه خودم رفتم از محله پنبه ریسه آوردم، دن دانم را
شمرده بود . روبروی شوهرم به من گفت : عزیز آقا، بی زحمت من دستم نمی رسد، كهنه های بچه را بشورید .
این را كه گفت من آتشی شدم روبروی گدا علی هر چه از دهنم در آمد به خودش و بچه اش گفتم، به گدا علی
گفتم مرا طلاق بده، اما آن خدا بیامرز دستهای مرا ماچ می كر د، می گفت : چرا اینجور می كنی ؟ می ترسم شیر
اعراض دهن بچه بگذارد . تو همین قدر بگذار بچه راه بیفتد آنوقت خدیجه را طلاق می دهم .اما دیگر از زور
خیالات خواب وخوراك نداشتم تا اینكه خدایا توبه برای اینكه دل خدیجه را بسوزانم یك روز همینكه رفت حمام و
خانه خلوت شد، من هم رفتم سر گهواره بچه سنجاق زیر گلویم را كشیدم . رویم را برگردانیدم و سنجاق را تا
بیخ توی ملاج بچه فرو كردم . بعد هولكی از اطاق بیرون دویدم . خانم این بچه دو شب و دو روز زبان ب ه دهن
نگرفت. هر فریادی كه می زد بند دلم پاره می شد . هر چه برایش دعا گرفتند، د وا و درمان كردند بیخود بود روز
دوم عصر مرد.
خوب پیدا بود، خدیجه وشوهرم برای بچه گریه كردند، غصه خوردند، اما من مثل این بود كه روی جگرم آب
خنك ریختند با خودم گفتم اقلا حسرت پسر ب ه دلشان ماند ! دو ماه از این بین گذشت، دوباره خدیجه آبستن شد .
این دفعه نمی د انستم چه خاكی به سرم كنم . خانم، به همان شازده حسین قسم كه از زور غصه دو ماه بیهوش و
بی گوش ناخوش بستری شدم .سر نه ماه خدیجه یك پسر دیگر تركمون زد و دوباره عزیز نازنین شد .گدا علی
برای بچه جانش در می رفت خدا به قوم موسی دستغاله داده بود، به او هم یك پسر كاكل زری ! دو روز خانه
نشست و بچه قنداقی را مثل دسته هونگ جلوش گذاشته بود وتماشا می كرد . باز همان آش و همان كاسه ! خانم
این دست خودم نبود نمی توانستم هوو و بچه اش را ببینم، یك روز خدیجه دستش بند بود ایز گم كردم، باز
سنجاق زیر گلویم را كشیدم و توی ملاج بچه فروكر دم. این بچه هم بعد از یك روز مرد . معلوم بود ، باز شیون و
واویلا راه افتاد . این دفعه نمی دانید چه حالی بودم از یك طرف قند توی دلم آب كرده بودند كه داغ پسر را به دل
خدیجه گذاشتم، از طرف دیگر فكر می كردم كه تا حالا دو تا خون كرده ام. برای بچه زبان گرفته بودم تو سر می
زدم، گریه می كردم آنقدر گریه كردم كه خدیجه و گدا علی دلشان به حال من سوخت و تعجب كرده بودند كه من
چقدر بچه هوو را دوست داشته ام -اما این گریه ها برای خاطر بچه نبود، برای خودم بود برای روز قیامت، فشار
قبر. همان شب شوهرم به من گفت : پس قسمت نبوده كه من بچه دار بشوم . می بینی كه بچه هایم پا نمی گیرند
ومی میرند . سر چله نكشید كه باز هم خدیجه آبستن شد و شوهرم برای اینكه بچه اش بماند نذر ونیازی نبود كه
نكرد. نذر كرد كه اگر بچه دختر شد او را به سادات بدهد و اگر پسر شد اسمش را حسین بگذارد و موهای سرش
را تا هفت سال نچیند، بعد به وزن آن طلا بگیرد و با بچه برود كربلا .سر هشت ماه و ده روز خدیجه پسر سومی
را زایید اما این د فعه مثل چیزی كه به دلش اثر كرده بود آنی از بچه منفك نمی شد .من هم دو دل بودم كه سومی
را هم بكشم یا اینكه كاری بكنم كه گدا علی خدیجه را طلاق بدهد.اما همه اینها خیالات خام بود. خدیجه باز كیابیای
خانه و كدبانو شده بود . با دمش گردو می شكست و هر دم توی دلم واسرنگ می رفت . به من فرمان می داد و
بالای حرفش هم حرفی نبود . تا اینكه بچه چهارماهش تمام شد . هر شب و هر روز استخاره می كردم كه بچه را
بكشم یا نكشم . تا اینكه یك شب با خدیجه دعوای سختی كردم و با خود عهد كردم كه سر حسین آقا را زیر آب
بكنم. دو روز كشیك كشیدم روز دوم بود، خدیجه رفت از عطاری سر كوچه گل بنفشه بخرد . من دویدم توی
اطاق بچه را كه خواب بود از توی ننو برداشتم سنجاق را از زیر گلویم كشیدم . اما همینكه آ مدم سنجاق را توی
پیشانیش فرو بكنم، بچه از خواب پرید و عوض اینكه گریه كند تو رویم خندید . خانم نمی دانید چه حالی شدم .
دستم بی اختیار پایین افتاد .دلم نیامد خوب هر چه باشد راست راستی دلم از سنگ كه نبود . بچه را سر جایش
گذاشتم و از اطاق بیرون دویدم آنوقت با خود م گفتم : خوب، تقصیر بچه چیست ؟ دود از كنده بلند می شود . باید
مادرش را نفله بكنم تا آسوده شوم . خانم حالا كه برای شما می گویم تنم می لرزد . اما چه بكنم؟ همه اش به
گردن شوهر آتش به جان گرفته ام بود كه مرا دست نشانده یك دختر ماست بند كرد . خدایا خاك برایش خبر
نبرد.
از كرك گیس خدیجه دزدیدم بردم برای ملا ابراهیم جهود كه تو محله راه چمان بنام بود، برایش جادو كردم
نعل توی آتش گذاشتم، ملا ابراهیم سه تومان از من گرفت كه او را دنبه گداز بكند، به من قول داد كه سر هفته
نمی كشد كه خدیجه میمیرد . اما نشان به آن نشانی كه یك ماه گذشت خدیجه مثل كوه احد روزبروز گنده تر می
شد! خانم، من اعتقادم از جادو وجنبل و اینجور چیزها سست شد . یك ماه بعد اول زمستان بود كه گدا علی سخت
ناخوش شد، به طوریكه دو مرتبه وصیت كرد و سه بار تربت حلقش كردیم . یك شب كه حال گدا علی خیلی بهم
خورده بود من رفت م بازار از عطاری داراشكنه خریدم، آوردم خانه ریختم توی دیزی ابگوشت ، خوب بهم زدم و
سر بار گذاشتم .برای خودم حاضری خریده بودم، آنرا دزدكی خوردم سیر كه شدم رفتم اطاق گدا علی . دو
مرتبه خدیجه به من گفت كه دیر وقت است برویم شام بخوریم . اما من جوابش دادم كه سرم درد می كند .امشب
میل ندارم، سر دلم خالی باشد بهتر است.
خانم، خدیجه شام اول وآخری را خورد و خوابید . من رفتم پشت در، گوش ایستادم، صدای ناله اش را می
شنیدم. اما چون هوا سرد بود و درها بسته بود صدایش بیرون نمی آمد .تمام شب را من به بهانه پرستاری پیش
گدا علی ماندم . نزدیك صبح بود دوباره ترسان و لرزان رفتم از پشت در گوش دادم، صدای گریه بچه می آمد .
اما جرات نكردم در را باز بكنم . برگشتم پیش گدا علی . خانم، نمی دانید چه حالی بودم ! صبح كه همه بیدار شدند
رفتم در اطاق خدیجه را باز كردم، دیدم خدیجه مثل زغال سیاه شده مر ده، و از بسكه تقلا كرده بود لحاف
ودشك هر كدام یك طرف افتاده بود . من او را روی دشك كشانیدم، لحاف را رویش انداختم بچه گریه و ناله می
كرد. از اطاق بیرون آمدم، رفتم دم حوض دستم را آب كشیدم . بعد گریه كنان و تو سر زنان خبر مرگ خدیجه را
برای گدا علی بردم.
هر كه از من می پرسید خدیجه از چه مرد، می گفتم : چند وقت بود كه برای آبستنی دوا ودرمان میكرد، وانگهی
زیاد چاق شده بود شاید سكته كرده. كسی هم به من شك نیاورد اما من خودم را می خوردم و با خودم می
گفتم: آیا این من هستم كه سه تا خون كرده ام؟ از صورت خودم كه در آینه می دیدم می ترسیدم . زندگی به من
حرام شده بود ، روضه می رفتم، گریه می كردم، به فقیر فقرا پول میدادم اما دلم آرام نمی گرفت . یاد روز قیامت،
فشار قبر و نكیر ومنكر كه می افتادم خدا می داند چه حال می شدم . آنوقت به خیالم رسید كه بروم در كربلا
مجاور بشوم و چون گداع لی نذر پسرش كرده بود كه با او برویم به كربلا بی میل نبود كه برویم، اما همیشه
بهانه می تراشید ، این دست آن دست می كرد ، می گفت : سال بعد می رویم به مشهد . چون آن صفحات ناخوشی
آمده است و همینطور پشت گوش می انداخت تا اینكه او هم عمرش را داد به شما . امسال من كلاهم را قاضی
كردم، همه دارائی گدا علی را فروختم، پول نقد كردم، چون خودش وصیت كرده بود . واین بود كه وقت حركت
شما ومشدی رمضان را نشانی دادند واز قزوین با هم حركت كردیم واین جوانی كه با من است و مرا ننه خودش
میداند، همان حسین آقا پسر خدیجه است . گفتم از اطاق بیرون برود تا حكایتم را نشنود . همه مات ب ه سرگذشت
عزیز آقا گوش میدادند . بعد اشك در چشمش پر شد وگفت : حالا نمی دانم خدا از سر تقصیرم میگذرد یا نه، روز
قیامت حضرت شفاعتم را میكند یانه؟ خانم، چندین وچند سال است كه من این آرزو را داشتم تا درد دلم را ب ه
كسی بگویم: حالا كه گفتم انگاری كه آب روی آتش ریختند. اما روز قیامت …
مشدی رمضان علی خاكستر ته چپقش را تكان داد وگفت : خدا پدرت را بیامرزد، پس ما برای چه اینجا آمده
ایم؟ سه سال پیش من در راه خراسان سورچی بودم . دو نفر مسافر پولدار داشتم ، میان راه كالسكه چاپاری
شكست، یكی از آنها مرد، آن یكی دیگر را هم خودم خفه كردم وهزار و پانصد تومان از جیبش در آوردم . چون
پا ب ه سن گذاشته ام، امسال ب ه خیال افتادم كه آن پول حرام بوده، آمدم ب ه كربلا آن را تطهیر بكنم . همین امروز
آن را بخشیدم ب ه یكی از علما ، هزار تومانش را ب ه من حلال كرد . دو ساعت بیشتر طول نكشید، حالا این پول از
شیر مادر ب ه من حلال تر است . خانم گلین قلیان را از دست عزیز آقا گرفت، دود غلی ظ ی از آن در آورد و بعد از
كمی سكوت گفت : همین شاه باجی كه همراه ما بود، من میدانستم كه تكان راه برایش بد است . استخاره هم كرده
بودم. بد آمده ب ود. اما با وجود این آوردمش . میدانید این ناخواهری من بود، شوهرش عاشق من شد، مرا هوو
برد سر شاه باجی . من از بسكه توی خانه باو هول وتكان دادم، افلیج شد، بعد هم در راه او را كشتم تا ارث پدرم
باو نرسد! عزیز آقا از شادی اشك میریخت ومیخندید، بعد گفت: -:پس…پس شما هم…
خانم گلین همینطوركه پك به قلیان میزد گفت : مگر پای منبر نشنیدی . زوار همانوقت كه نیت میكند و راه میافتد
اگر گناهش باندازه برگ درخت هم باشد ، طیب وطاهر می شود.