تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی - صورتكها
یکشنبه 31 مرداد 1389

صورتكها

   نوشته شده توسط: رضا صابری    

منوچهر دست راست را زیر چانه اش زده روی نیمكت والمیده بود، سیمای او افسرده، چشمهای او خسته و
نگاه او پی در پی به لنگر ساعت و لباسی كه در روی صندلی افتاده بود قرار می گرفت و از خودش می پرسید:
«. آیا خجسته امشب به بال خواهد رفت؟ من كه هرگز نمی توانم »
هوا تیره وخفه بود، باران ریز سمجی می بارید و روی آب لبخندهای افسرده میانداخت كه زنجیر وار درهم می
پیچیدند و بعد كم كم محو می شدند . شاخه درختها خاموش و بی حر ك ت زیر باران مانده بود .تنها صدای
یكنواخت چكه های بار ان در ته ناودان حلبی شنیده میشد . از آن هواهای سنگین و دلچسب بود كه روی قلب را
فشار می دهد و آدم آرزو می كند كه دور از آبادی در كنج دنجی باشد و كمی آهسته پیانو بزند . این منظره به
طرز غریبی با افكار منوچهر ا خت وجور می آمد. همه فكر منوچهر بدون اراده دور یك سالك كوچك پرواز می
كرد. سالك كوچكی كه آنقدر بجا گوشه لب خجسته واقع شده بود و بر خوشگلی او افزوده بود . چشمهای میشی
گیرنده، دندانهای سفیدی كه هر وقت می خندید با رشادت آنها را بی رون میانداخت، سر كوچك، فكر كوچك و آن
نگاه بی گناه مثل نگاه بره ای كه بسلاخ خانه می برند ، برای منوچهر او یك بت یا یك عروسك چینی لطیف بود كه
می ترسید به آن دست بزند و كنف ت شود . از روزیكه با خجسته آشنا شده بود، او را به طرز وحش یانه ای دوست
داشت. هر حركت او برای منوچهر پر از معنی، پر از دلربایی بود وفكر متاركه با او به نظرش غیر ممكن می آمد.
ولی دیروز عصر بود كه فرنگیس خواهر بزرگش با چشمهای اشك آلود وارد اطاق شد و بعد از یكمشت گله به
اگر تو خجسته را بگیری آبروی چندین و چندساله ما بباد میرود . دیگر نمی توان یم با مردم مراوده » : او گفت
و «! داشته باش یم. جلو همه خوار وسر شكست خواهیم شد كه بگویند برادرت خجسته مترس ابوالفتح را گرفته
عكسی در آورد به او داد كه همه نقشه های منوچهر را ضایع و خراب كرد . عكس خجسته بود با چشمهای خمار
مست كه در بغل ابوالفتح افتاده بود . از دیدن این عكس دود از سر منوچهر بلند ش د، آیا برای خاطر او با خانواده
اش بهم نزده ؟ حالا این سر شكستگی را چه بكند؟ نه می توانست از خجسته چشم بپوشد و نه اینكه دوباره او را
ببیند. در هر صورت تمام امیدها و افكاری كه شالوده آینده خود را روی آن بنا كرده بود این عكس نیست ونابود
كرد.
آشنایی آنها در سینما شروع شد . هر دفعه كه چراغها روشن میشد، به هم نگاه می كردند . تا اینكه در موقع
خروج از سینما با هم حرف زدند و چیزیكه از ساعت اول منوچهر را شیفته خجسته كرد سادگی او بود در
همانجا اقرار كرد كه شبهای دوشنبه به سینما می آ ید و سه شب دوشنبه دیگر این ملاقات ت كرار شد تا شب سوم
منوچهر او را با اتومبیل خود در خیابان لختی به خانه اش رسانید . باندازه ای منوچهر فریفته خجسته شده بود
كه همه معایب ومحاسن او، همه حركاتش، سلیقه وحتی غلطهای املایی كه در كاغذ هایش می كرد برای منوچهر
بهتر از آن ممكن نبود. این یك ماهی كه با هم آشنا بودند بهترین دوره زندگی او بشمار میرفت.
اولین بار كه خجسته به خانه او در همین اطاق آمد، گرامافن را كوك كرد . صفحه (سرناتا) را گذاشت و مدتها در
با یكدیگر نقشه آینده خودشان را می ریختند . « وكا » دامن او گریه كرد چقدر در اطاق تنها یا در اطاق كوچك كافه
منوچهر همیشه پیشنهادش این بود كه با او برود به املاكش در مازندران، كنار رودخانه یك كوشك كوچك تمیز
بسازد و با هم زندگی بكنند . این پیشنهاد موافق سلیقه وپسند خجسته نبود، كه مایل بود در تهران باشد، به مد
جدید لباس بپوشد و تابستانها با اتومبیل در زرگنده به گردش ب رود و در مجالس رقص حاضر بشود . با وجود
مخالفت خانواده اش منوچهر تصمیم گرفته بود كه خجسته را بزنی بگیرد و برای اتمام حجت با پدرش داخل
مذاكره شد . ولی پدر او ازآن شاهزاده كهنه ها بود با افكار پوسیده كه موضوع صحبتش همیشه از معجزه انبیاء
و حكایتهای معجزه آسا كه از مسافرتهای خودش نقل می كرد بود و دور اطاق در قفسه ها شیرینی چیده بود ،
پیوسته چشمهایش می دوید و آرواره هایش می جنبید و شكر خدا را می كرد كه اینهمه نعمت آفریده و معده قوی
باو داده . ازین تصمیم منوچهر بی اندازه خشمناك شد و پس از مشاجره سختی منوچهر خانه پدری را ترك كرد،
چون تصمیم او قطعی بود.
درین یكماه اخیر چیزیكه طرف توجه و موضوع صحبت خجسته و منوچهر بود بال كلوب ایران بود . منوچهر
برای خودش لباس كشتیبانی تهیه كرده بود ، اما خجسته لباس خودش را به او نمی گفت، چون می خواست در
همان شب بال او را غافلگیر بكند . ولی این عكس مشئوم این عكسی كه دیروز خواهرش فرنگیس برای او آورد نه
تنها منوچهر را از رفتن به بال م نصرف كرد بلكه همه امیدها وآرزویش را خراب كرد و فورا به خجسته كاغذ
نوشت كه دیگر حاضر نیست او را ببیند .اما این كافی نبود اول تصمیم گرفت برود، پیش ابوالفتح، بعد خجسته و
بعد هم خودش را بكشد . بعد از كمی فكر اینكار بنظرش بچگانه آمد ونقشه دیگری برای خودش كشید . چون او
می دانست كه بدون خجسته زندگی برایش غیر ممكن است و برای اینكه انتقام بكشد تصمیم گرفت به هر وسیله
ای كه شده دوباره با خجسته آشتی كند و این زندگی را كه یك شب توی رختخواب پدرو ماد رش به او داده
بودند با یك شب تاخت بزند، خجسته باشد زهر بخورند و در آغوش هم بمیرند . این فكر بنظرش خیلی قشنگ و
شاعرانه بود.
مثل اینكه حوصله اش تنگ شد، منوچهر سیگاری آتش زد وبلند شد بدون اراده دور اطاق شروع كرد به راه رفتن.
ناگهان جلو صندلی ك ه لباس ملاحی او روی آن افتاده بود ایستاد ، صورتكی كه برای امشب خریده بود برداشت
نگاه كرد شبیه صورت خندان و چاقی بود با دهن گشاد . با خودش فكر كرد: امشب ساعت نه و نیم همه در آن
تالار بزرگ هستند .آیا خجسته هم خواهد رفت؟ از این فكر قلبش تند زد، چون هیچ استبعاد نداشت كه با خجسته
یكنفر دیگر شاید با ابوالفتح برود و برقصد. بعد از آنهمه شبهای بی خوابی ، شبهاییكه تا نزدیك صبح پشت پنجره
خانه او قدم می زد روزهاییكه پای صفحه گرا مافن گریه می كرد، ساعتهای دراز، غم انگیز ولی دلربا ، آیا این
خجسته ای بود كه برایش میمرد، همان خ جسته كه لب به شراب نمیزد، حالا مست و لایعقل در بغل این مردكه
افتاده بود؟ آیا برای پول و اتومبیل او بود كه اظهار علاقه می كرد . بخصوص اتومبیل، چون یكی دو بار كه
مذاكره فروش آنرا كرد خجسته جدا متغیر شد . در اینوقت صدای زنگ تلفن بلند شد ، مدتی زنگ زد، منوچهر
گوشی را برداشت.
«؟ الو..كجاست »
«؟ آنجا كجاست »
«... منوچهر شه اندوه »
«؟ خودشان هستند »
«! بله ..بفرمائید »
«.. از ساعت ده الی یازده كسی می خواهد راجع به كار فوق العاده مهمی با شما گفتگو بكند و »
منوچهر از بی حوصلگی گوشی را دوباره آویزان كرد و نگذاشت كه حرفش را تمام كند. صدای این مرد را نمی
شناخت، آیا او را مسخره كرده بودند؟ آیا موضوع رمز با كسی دارد؟ منوچهر از آن كسانی بود ك ه در بیداری
خواب هستند، راه می روند، و هزار كار می كنند ولی فكرشان جای دیگر است . از دیروز این حس در او بیشتر
شده بود .از خودش می پرسید : این شخص كه بوده ؟ كس دیگری نمی توانست باشد مگر خجسته كه میخواهد
بیاید هزار جور قسم دروغ بخورد وثابت كند كه ای ن عكس را دشمنانش درست كرده اند . ولی آیا جای تردید باقی
بود؟ آیا یك مرتبه گول خوردن كافی نبود؟ از ساعت ده تا یازده حتما اوست چون علاقه مرا نسبت به خودش
می دان د و این را هم می داند كه بعد از این پیش آمد امشب به بال نخواهم رفت، او هم لابد نمیرود، میخواهد بیاید
اینجا ولی آیا من می توانم در را برویش ببندم یا بیرونش كنم؟ برای منوچهر شكی باقی نبود كه خجسته امشب
خواهد آمد و برای اینكه بی علاقگی و بی اعتنایی خودش را نس بت به او نشان بدهد، تصمیم گرفت كه برود به
بال. اگر چه نیم ساعت هم باشد تا ب ه گوش خجسته برسد و بداند كه برای این پیش آمد از تفریح بال خودش را
محروم نكرده.
منوچهر چراغ را روشن كرد ومشغول تیز كردن تیغ ژیلت شد . ساعت ده بود كه اتومبیل فیات منوچهر در باغ
كلوب ایران جلو عمارت ایستاد، و او با لباس كشتیبانی سفید از آن پیاده شد.
تالار شلوغ و صدای موزیك تانگو بلند بود، همه مهمانان با لباسهای جور بجور لباسهای گوناگون بوی عطر
سفیدآب ودود سیگار در هوا پراكنده بود . منوچهر تا آخر رقص دور زد دو سه نفر از دوستانش را با لباسهای
مختلف شناخت، ولی آشنایی نداد .از شنیدن این تانگوی اسپانیولی عوض اینكه در او میل رقص را تهییج بكند
افكار غم انگیزی برایش تولید كرد . یاد روزهایی افتاد كه با ماگ بود و بعضی تكه های زندگی فرنگ او را بیادش
آورد، این آهنگ همه آنها را بیش از حقیقت در نظر او جلوه داد . از اطاق بیرون رفت وارد اطاق بوفه شد، جلو
نوشگاه (بار) دو گیلاس ویسكی سدا پشت هم نوشید. حالش بهتر شد، دوباره به تالار رقص برگشت.
درین بین زنی بلباس م فیستو(اهریمن) با شنل سیاه و صورتك به شكل چینی آمد و كنار او ایستاد . ولی منوچهر
بقدری حواسش پرت بود كه متوجه او نشد . جمعیت زیادی در آمد وشد بود . ساز پشت هم میزد، مفیستو جلو
منوچهر آمد و گفت:
«؟ نمیرقصی »
منوچهر صدای خجسته را شناخت ولی خودش را به نشنیدن زد ، خواست رد شود، خجسته بازوی او را گرفت و
با هم بطرف اطاق ی كه پهلوی تالار بود رفتند . در آنجا خلوت بود ، یك زن و یك پیرمرد كنج اطاق نشسته بودند و
یك مرد چاق هم كه لباس راجه هندی پوشیده بود خودش را باد می زد . منوچهر بدون اراده روی صندلی راحتی
نشست. خجسته هم روی دسته پهن آن قرار گرفت بعد به پشت منوچهر زد و گفت:
«؟ به هه اوه! از دماغ شیر افتاده! هیچ میدانی بی تربیتی كردی؟ یك خانم ترا دعوت كرد و با او نرقصیدی »
« ... »
امروز عصر به تو تلفن كردم كه ساعت ده خانه بمانی ، كسی بدیدنت میآید . چرا نماندی؟ می دانستم كه از »
«. لجبازی با من هم شده تو به بال میآیی
از این حرف مثل ای ن بود كه سقف اطاق روی سر منوچهر فرود آمد و پی برد كه تا چه اندازه این كله كوچك
خجسته به سست یها و روحیه او پی برده در صورتیكه هنوز خجسته را نمی شناخت و چشم بسته تسلیم او شده
بود. درین ساعت همه عشق و علاقه او نسبت به خجسته تبدیل به كینه شده بود. خجسته باز پرسید:
لباس من چطور است؟
منوچهر بعد از كمی تامل :
«! چه لباس برازنده ای پوشیدی، خوب روحیه ات را مجسم می كند »
«؟ منوچ، تو راستی گمان كردی كه آن عكس درست است »
«! پس نه غلط است..مال از ما بهتران است »
«. به تو گفته بودم كه پارسال پسر خاله ام شیرینی مرا خورده بود »
«؟ اما لباست »
«؟ چطور »
همان لباس تافته ای كه دو ماه پیش از لاله زار خریدی كه رویش خال سیاه دارد، توی عكس همان به تنت »
«. است
آخر یك چیزهایی هست ، اگر تو می دانستی ! من هیچ وقت جرات نمی كردم كه برایت بگویم ولی تصمیم گرفته »
«؟ بودم كه پیش از عروسی مان به تو بگویم. آیا می شود دو نفر با هم راست حرف بزنند
«؟ پس حالا اقرار می كنی كه در تمام این مدت به من دروغ می گفتی »
نه می خواهم بگویم من همیشه فكر كرده ام . آیا ممكن است كه دو نفر ولو دو دقیقه هم باشد صاف وپوست »
«؟ كنده همه احساسات و افكار خودشان را بهم بگویند
«. گمان می كنم از پشت صورتك بهتر بشود راست گفت »
«؟ من از خود می پرسیدم آیا حقیقتا تو مرا دوست داشتی یا نه »
«.. دوست داشتم ولی »
«؟ درست است، اما در تمام این مدت آیا به من دروغ نمیگفتی، آیا مرا از ته دل دوست داشتی »
تو برای من مظهر كس دیگر بودی، میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست . در عشق این مطلب بهتر »
معلوم میشود، چون هر كسی با قوة تصور خودش كس دیگر را دوست دارد و این از قوة تصور خودش است كه
كیف میبرد نه از زنی كه جلو اوست و گمان میكند كه او را دوست دارد . آن زن تصور نهانی خودمان است، یك
« . موهوم است كه با حقیقت خیلی فرق دارد
«. من درست نفهمیدم »
میخواهم بگویم كه تو برای من موهوم یك موهوم دیگر هستی، یعنی تو بكسی شباهت داری كه او موهوم اول »
« . من بود. برایت گفته بودم كه پیش از تو من ماگ را دوست داشتم
« ؟ همان دختری كه توی دانسینگ با او آشنا شدی »
« . خود اوست »
« ؟ او را از من بیشتر دوست داشتی »
ترا دوست داشتم چون شبیه او بودی . ترا میبوسیدم و در آغوش میكشیدم بخیال او . پیش خودم تصور »
میكردم كه اوست و حالا هم با تو بهم زدم چون تو كه نمایندة موهوم من بودی یادگار آن موهوم را چركین
« . كردی
« ! مردها چه حسود و خودپسند هستند »
« . زنها هم دروغگو و مزورند »
مگر من مال تو نبودم، مگر خودم را تسلیم تو نكردم؟ چرا بقول خودت به موهوم اهمیت میگذاری؟ دنیا دمدمی »
است، دو روز دیگر ماها خاك میشویم . چرا سر حرفهای پوچ وقتمان را تلف بكنیم؟ چیزیكه میماند همان خوشی
است، وقت را باید غنیمت شمرد. باقیش پوچ است و بعد افسوس دارد.
افسوس… افسوس … كه این حرف را از ته دل نمیزنی، شماها آنقدر هم استقلال روح ندارید، حرفهای دیگران »
« . را مثل صفحة گرامافن تكرار میكنید
در اینوقت دو نفر مرد كه یكی لباس مستوفی های قدیم را پوشیده بود و دیگری لباس كردی در برداشت نزدیك
آنها شدند، همینكه گذشتند خجسته گفت:
با همة این حرفها میدانی وقتمان تنگ است . از امشب زندگی من بكلی عوض شده ، با خانواده ام بهم زده ام و »
دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد . میخواهی باور كن، میخواهی هم باور نكن، ولی برای آخرین بار اختیارم را
«. میدهم بدستت. هر چه بگوئی خواهم كرد
یكمرتبه دوستیت را بمن ثابت كردی كافی است . من توی این شهر انگشت نمای مردم شدم. از فردا باید با همین »
«. صورتك توی كوچه ها بگردم تا مرا نشناسند
گفتم كه حاضرم، همین الان، میخواهی برویم آنجا در ملكت، دور از شهر برای خودمان زندگی بكنیم . اصلا »
« ! بشهر هم بر نمیگردیم
با حرارت مخصوصی این جمله را گفت، چون درین موقع پردة نقاشی كه در خانة پدر بزرگش دیده بود جلو
چشم او مجسم شد كه جنگلی را نشان میداد با درختان انبوه، با یك تكه آسمان آبی كه از لای شاخه ها پیدا بود .
این پرده بنظر او خیلی شاعرانه بو د، در خیال خودش مجسم كرد كه دست بچه ای كه شكل دهاتی هاست و
گونه های سرخ دارد گرفته آنجا گردش میكند. و آن بچه ای است كه بعد پیدا خواهد كرد. در صورتیكه این پیشنهاد
فكر انتقام منوچهر را آسان كرد، سرش را بلند كرد و گفت:
« . همین الان میرویم »
از جایشان بلند شدن د. منوچهر جلو نوشگاه یك گیلاس ویسكی دیگر سر كشید . از پله ها كه پائین میرفتند خجسته
گفت:
« . اگر همینطور با صورتك برویم با مزه است، منكه صورتكم را بر نمیدارم »
هر دو آنها جلو اتومبیل جا گرفتند . اتومبیل بوق زد و راه افتاد . از كوچه های خلوت نمناك كه گذشت تندتر كرد و
بدون تأمل از دروازة شمیران بیرون رفت . پشت آن چند بار سوت كشیدند، ولی اتومبیل در جادة مازندران جست
میزد اثر ویسكی، هوای بارانی و این پیش آمدها، خون را بسرعت در بدن منوچهر دوران میداد . مثل این بود كه
نیروی حیاتی او دو برابر شده بود و قوة مخصوصی در خود ش حس میكرد . هوا تاریك و فقط یك نوار سفید
جلو اتوموبیل روشن بود.
خجسته خودش را به منوچهر چسبانیده بود ، میخندید و میگفت :
« ! كاشكی دفعة آخر یك تانگو با هم رقصیده بودیم »
ولی منوچهر گوش بحرف او نمیداد ، شانه هایش را بالا انداخت و بسرعت هر چه تمامتر اتوموبیل را میراند .
خجسته خواست دوباره چیزی بگوید، اما باد در دهن او پر شد . دره ها و تپه ها بطرز غریبی بزرگ میشدند و از
جهت مخالف سیر اتوموبیل رد میشدند . ناگاه چرخها لغزیدند، اتوموبیل دور خودش گردید و صدای غرش آهن،
فولاد و شكستن شیشه در فضا پیچید و اتوموبیل در پرتگ اه كنار جاده افتاد . بعد یكمرتبه صدا خاموش شد، تنها
شعله های آبی رنگ از روی شكستة آن بلند میشد.
صبح یكمشت گوشت سوخته و لش اتومبیل كنار جاده افتاده بود . كمی دورتر دو صورتك پهلوی هم بود، یكی
چاق و سرخ و دیگری زرد و لاغر بشكل چینیها كه بهم دهن كجی كرده بودند.