تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی - سه قطره خون
یکشنبه 31 مرداد 1389

سه قطره خون

   نوشته شده توسط: رضا صابری    

"دیروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آیا همانطوریكه ناظم وعده داد من حالا ب ه كلی معالجه شده ام و هفتة دیگر
آزاد خواهم شد ؟ آیا ناخوش بوده ام ؟ یكسال است ، در تمام این مدت هر چه التماس می كردم كاغذ و قلم
میخواستم بمن نمیدادند . همیشه پیش خودم گمان می كردم هرساعتی كه قلم و كاغذ ب ه دستم بیفتد چقدر چیزها
كه خواهم نوشت … ولی دیروز بدون اینكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برایم آوردند . چیزیكه آنقدر آرزو می
كردم، چیزیك ه آنقدر انتظارش را داشتم ..! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فكر می كنم چیزی ندارم كه
بنویسم. مثل اینست كه كسی دست مرا می گیرد یا بازویم بی حس می شود . حالا كه دقت میكنم مابین خطهای
« . سه قطره خون » : درهم و برهمی كه روی كاغذ كشیده ام تنها چیزی كه خوانده میشود اینست
…………………………………………………………………………………………………
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد . ولی چه »
فائده ؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم كیف بكنم، همه اینها برای شاعرها و بچه ها و كسانیكه تا آخر عمرشان بچه
میمانند خوبست _ یكسال است كه اینجا هستم، شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناك، این
حنجرة خراشیده كه جانم را به لب رسانیده ، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسیون بی كردار ..! چه
روزهای دراز و ساعتهای ترسناكی كه اینجا گذرانیده ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیر زمین
دور هم جمع میشویم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یكسال است كه میان این مردمان عجیب و
غریب زندگی میكنم . هیچ وجه اشتراكی بین ما نیست ، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم ولی ناله ها ،
سكوت ها ، فحش ها، گریه ها و خنده های این آدمها همیشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.
…………………………………………………………………………………………………
هنوز یكساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراكهای چاپی : آش ماست ، شیر برنج ، چلو ، نان »
و پنیر ، آنهم بقدر بخور ونمیر ، - حسن همة آرزویش اینست ی ك دیگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد ،
وقت مرخصی او كه برسد عوض كاغذ و قلم باید برایش دیگ اشكنه بیاورند . او هم یكی از آدمهای خوشبخت
اینجاست ، با آن قد كوتاه ، خندة احمقانه ، گردن كلفت ، سرطاس و دستهای كمخته بسته برای ناوه كشی آفریده
شده ، همة ذرات تنش گواهی میدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند كه برای ناوه كشی آفریده شده . اگر
محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی ایستاد حسن همة ماها را ب ه خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل
مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه میخواهند بگویند ولی یك دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی .
یك دكتر داریم كه قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر بجای او بودم یكشب توی شام همه ز ه ر میریختم
میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را ب ه كمر میزدم ، مرده ها را كه میبردند تماشا می كردم
_ اول كه مرا اینجا آوردند همین وسو اس را داشتم كه مبادا ب ه من زهر بخورانند ، دست به شام و ناهار نمیزدم
تا اینكه م حمد علی از آن میچشید آنوقت میخوردم، شبها هراسان از خواب میپریدم ، بخیالم كه آمده اند مرا
بكشند. همة اینها چقدر دور و محو شده … ! همیشه همان آدمها، همان خوراكها ، همان اطاق آبی كه تا كمركش
آن كبود است .
" دو ماه پیش بود یك دیوانه را در آ ن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شكسته شكم خودش را پاره
كرد، روده هایش را بیرون كشیده بود با آنها بازی می كرد . میگفتند او قصاب بوده ، ب ه شكم پاره كردن عادت
داشته . اما آن یكی دیگر كه با ناخن چشم خودش را تركانیده بود ، دستهایش را از پشت بسته بودند . فریاد
میكشید و خون به چشمش خشك شده بود . من میدانم همة اینها زیر سر ناظم است :
" مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند
شد. مثلا" این صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار می خواست بگریزد ، او را گرفتند . پیرزن است اما
صورتش را گچ دیوار میمالد و گل شمعدانی هم سرخابش است .
خودش را دختر چهارده ساله میداند ، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقی
خودمان است كه میخواست دنیا را زیر و رو بكند و با آنكه عقیده اش اینست كه زن باعث بدبختی مردم شده و
برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید كشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.
همة اینها زیر سر ناظم خودمان است . او دست تمام دیوانه ها را از پشت بسته ، همیشه با آن دما غ بزرگ
و چشمهای كوچك به شكل وافوریها ته باغ زیر درخت كاج قدم میزند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه
می كند ، هر كه او را ببیند میگوید چه آدم بی آزار بیچاره ای كه گیر یكدسته دیوانه افتاده . اما من او را می
شناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زم ین چكیده . یك قفس جلو پنجره اش آویزان است ،
قفس خالی است ، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه ها ب ه هوای قفس بیایند و آنها را
بكشد.
" دیروز بود دنبال یك گربة گل باقالی كرد : همینكه حیوان از درخت كاج جلو پنجره اش بالا رفت ، ب ه قراو ل
دم در گفت حیوان را با تیر بزند . این سه قطره خون مال گربه است ، ولی از خودش كه بپرسند می گوید مال
مرغ حق است .
" از همة اینها غریب تر رفیق و همسایه ام عباس است ، دو هفته نیست كه او را آورد ه اند ، با من خیلی گرم
گرفته ، خودش را پیغمبر و شاعر میداند. می گوید كه هركاری، بخصوص پیغمبری ، بسته به بخت و طالع است.
هر كسی پیشانیش بلند ب اشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، كارش می گیرد و اگر علامة دهر باشد و پیشانی
نداشته باشد بروز او میافتد . عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند . روی یك تخته سیم كشیده بخیال خودش
تار د رست كرده و یك شعر هم گفته كه روزی هشت بار برایم می خواند . گویا برای همین شعر او را به اینجا
آورده اند ، شعر یا تصنیف غریبی گفته :
" دریغا كه بار دگر شام شد ،
" سراپای گیتی سیه فام شد ،
" همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج ،
" چكیده است بر خاك سه قطره خون "
دیروز بود در باغ قدم میزدیم . عباس همین شعر را میخواند، یك زن و یك مرد و یك دختر جوان بدیدن او
آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه می آیند . من آنها را دیده بودم و می شناختم، دختر جوان یكدسته گل آورده
بود. آن دختر ب ه من میخندید ، پیدا بود كه مرا دوست دارد ، اصلا ب ه هوای من آمده بود ، صورت آبله روی
عباس كه قشنگ نیست ، اما آن زن كه با دكتر حرف میزد من دیدم عباس دختر جوان را كنار كشید و ماچ كرد.
…………………………………………………………………………………………………
" تا كنون نه كسی بدیدن من آمده و نه برایم گل آورده اند، یكسال است . آخرین بار سیاوش بود كه ب ه دیدنم
آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود . ما با هم همسایه بودیم ، هر روز با هم ب ه دارالفنون می رفتیم و با هم بر می
گشتیم و درسهایمان را با هم مذاكره می كردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق میدادم . رخساره دختر
عموی سیاوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد . سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد .
اتفاقا" یكماه پیش از عقد كنانش زد و سیاوش ناخوش شد . من دو سه بار به احوالپرسیش رفتم ولی گفتند كه
حكیم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.
" خوب یادم است ، نزدیك امتحان بود ، یك روز غروب كه ب ه خانه برگشتم، كتابهایم را با چند تا جزوة
مدرسه روی میز ریختم همینكه آمدم ل باسم را عوض بكنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیك
بود كه مرا متوحش كرد ، چون خانة ما پشت خندق بود و شنیده بودم كه در نزدیكی ما دزد زده است . ششلول
را از توی كشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش بزنگ ایستادم ، بعد از پلكان روی بام رفتم ولی چیزی
بنظرم نرسید . وقتیكه بر میگشتم از آن بالا در خانة سیاوش نگاه كردم ، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری
میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم :
" سیاوش تو هستی ؟"
او مرا شناخت و گفت :
" بیا تو كسی خانه مان نیست ."
" صدای تیر را شنیدی؟"
" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بیا، ومن با شتاب پائین رفتم و در خانه شان را زدم .
خودش آمد در را روی من باز كرد . همین طور كه سرش پائین بود و بزمین خیره نگاه میكرد پرسید :
" تو چرا بدیدن من نیامدی؟"
" من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند كه دكتر اجازه نمیدهد. "
" گمان می كنند كه من ناخوشم ، ولی اشتباه میكنند ."
دوباره پرسیدم :
"این صدای تیر را شنیدی ؟"
" بدون اینكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت كاج و چیزی را نشان داد . من از نزدیك نگاه
كردم ، سه چكه خون تازه روی زمین چكیده بود.
" بعد مرا برد اطاق خودش ، همة درها را بست، روی صندلی نشستم ، چراغ را روشن كرد و آمد روی
صندلی مقابل من، كنار میز نشست . اطاق او ساده ، آبی رنگ و كمركش دیوار كبود بود . كنار اطاق یك تار
گذاشته بود . چند جلد كتاب و جزوة مدرسه هم روی میز ریخته بود . بعد سیاوش دست كرد از كشو میز یك
ششلول درآورد بمن نشان داد . از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گ ذاشت و
گفت:
" من یك گربة ماده داشتم، اسمش نازی بود . شاید آنرا دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود .
با دو تا چشم درشت مثل چشم های سرمه كشیده . روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ
آب خشك كن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آنر ا از میان تا كرده باشند . روزها كه از مدرسه برمیگشتم نازی
جلو میدوید، میو میو می كرد، خودش را ب ه من میمالید، وقتیكه مینشستم از سر و كولم بالا می رفت، پوزه اش را
بصورتم میزد، با زبان زبرش پیشانیم را می لیسید و اصرار داشت كه او را ببوسم . گویا گربة ماده مكارتر و
مهربان تر و حساس تر از گربة نر است . نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از
پیش او در می آمد، ولی از گیس سفیدخانه، كه كیابیا بود و نماز میخواند و از موی گربه پرهیز می كرد، دوری
میجست . لابد نازی پیش خودش خیال می كرد كه آدمها زر نگتر از گربه ها هستند و همه خوراكیهای خوشمزه و
جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتكار كرده اند و گربه ها باید آنقدر چاپلوسی بكنند و تملق بگویند تا بتوانند
با آنها شركت بكنند.
" تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار میشد و بجوش می آمد كه سر خروس خونالود ی بچنگش میافتاد
و او را ب ه یك جانور درنده تبدیل می كرد . چشمهای او درشت تر می شد و برق میزد، چنگالهایش از توی غلاف
در میآمد و هر كس را كه ب ه او نزدیك میشد با خرخرهای طولانی تهدید می كرد . بعد، مثل چیزیكه خودش را
فریب بدهد، بازی در میآورد . چون با همة قوة تصور خودش كلة خروس را جانور زنده گمان می كرد، دست زیر
آن میزد، براق میشد، خودش را پنهان می كرد، در كمین می نشست، دوباره حمله می كرد و تمام زبر دستی و
چالاكی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشكار مینمود . بعد از آنكه از نمایش خسته
میشد ، كلة خ ونالود را با اشتهای هر چه تمامتر میخورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن میگشت و تا یكی دو
ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می كرد، نه نزدیك كسی می آمد، نه ناز می كرد و نه تملق میگفت .
" در همان حالی كه نازی اظهار دوستی میكرد ، وحشی و تودار بود و اسر ار زندگی خودش را فاش نمی
كرد، خانه ما را مال خودش میدانست ، و اگر گربه غریبه گذارش ب ه آنجا میافتاد ، بخصوص اگر ماده بود مدتها
صدای فیف، تغیر و ناله های دنباله دار شنیده می شد.
" صدائی كه نازی برای خبر كردن ناهار میداد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعر ه ای كه از
گرسنگی میكشید با فریادهائی كه در كشمكشها میزد و مرنو مرنوی كه موقع مستیش راه می انداخت همه باهم
توفیر داشت . و آهنگ آنها تغییر می كرد : اولی فریاد جگر خراش ، دویمی فریاد از روی بغض و كینه، سومی یك
نالة دردناك بود كه از روی احتیاج طبیعت می ك شید، تا بسوی جفت خودش برود . ولی نگاههای نازی از همه چیز
پر معنی تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان میداد، بطوریكه انسان بی اختیار از خودش میپرسید : در پس
این كلة پشم آلود، پشت این چشمهای سبز مرموز چه فكرهائی و چه احساساتی موج میزند !
" پارسال بهار بود كه آن پیش آمد هولناك رخ داد . میدانی در این موسم همه جانوران مست میشوند و به
تك و دو میافتند، مثل اینست كه باد بهاری یك شور دیوانگی در همه جنبندگان میدمد . نازی ما هم برای اولین بار
شور عشق بكله اش زد و با لرزه ای كه همة تن او را به تكان میانداخت ، ناله های غم انگیز می كشید . گربه های
نر ناله هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال كردند . پس از جنگها و كشمكشها نازی یكی از آنها را كه از
همه پر زورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب كرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص
آنها خیلی اهمیت دارد برای همین است كه گربه های لوس خانگی و پاكیزه در نزد مادة خودشان جلوه ای ندارند .
برعكس گربه های روی تیغة دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوی اصلی نژادشان را
میدهد طرف توجه مادة خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به
آواز بلند می خواندند . تن نرم و نازك نازی كش و واكش میآمد، در صورتیكه تن دیگری مانند كمان خمیده میشد
و ناله های شادی می كردند . تا سفیدة صبح اینكار مداومت داشت . آنوقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و كوفته
اما خوشبخت وارد اطاق میشد.
" شبها از دست عشقباز ی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یك روز جلو همین پنجره كارمی
كردم. عاشق و معشوق را دیدم كه در باغچه میخرامیدند . من با همین ششلول كه دیدی، در سه قدمی نشان رفتم .
ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت . گویا كمرش شكست ، یك جست بلند برداشت و بدون اینك ه صدا
بدهد یا ناله بكشد از دالان گریخت و جلو چینة دیوار باغ افتاد و مرد.
"تمام خط سیر او لكه های خون چكیده بود . نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا كرد، خونش را
بوئیده و راست سر كشتة او رفت . دو شب و دو روز پای مرده او كشیك داد. گاهی با دستش او را لمس می كرد،
مثل اینكه باو میگفت : " بیدار شو، اول بهار است . چرا هنگام عشقبازی خوابیدی ، چرا تكان نمیخوری؟ پاشو ،
پاشو! " چون نازی مردن سرش نمی شد و نمیدانست كه عاشقش مرده است.
" فردای آنروز نازی با نعش جفتش گم شد . هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بیهوده بود . آیا
نازی از من قهر كرد، آیا مرد ، آیا پی عشقبازی خودش رفت ، پس مردة آن دیگری چه شد؟
" یكشب صدای مرنو مرنو همان گربة نر را شنیدم ، تا صبح ونگ زد ، شب بعد هم ب ه همچنین ، ولی صبح
صدایش میبرید . شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی ب ه همین درخت كاج جلو پنجره ام خالی كردم .
چون برق چشمهایش در تاریكی پیدا بود ناله طویلی كشید و صدایش برید . صبح پائین درخت سه قطره خون
چكیده بود . از آنشب تا حالا هر شب میآید و با همان صدا ناله میكشد . آنهای دیگر خوابشان سنگین است
نمیشنوند. هر چه ب ه آنها می گویم ب ه من میخندند ولی من میدانم ، مطمئنم كه این صدای همان گربه است كه
كشته ام . از آنشب تا كنون خواب ب ه چشمم نیامده، هر جا میروم ، هر اطاقی میخوابم ، تمام شب این گربة بی
انصاف با حنجرة ترسناكش ناله میكشد و جفت خودش را صدا میزند.
امروز كه خا نه خلوت بود آمدم همانجائیكه گربه هر شب مینشیند و فریاد میزند نشانه رفتم ، چون از برق
چشمهایش در تاریكی میدانستم كه كجا می نشیند . تیر كه خالی شد صدای نالة گربه را شنیدم و سه قطه خون از
آن بالا چكید. تو كه بچشم خودت دیدی، تو كه شاهد من هستی ؟
" در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره یكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولی سیاوش با لبخند گفت :
" البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من می شناسید ، لازم ب ه معرفی نیست ، ایشان شهادت میدهند
كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت كاج دیده اند .
" بله من دیده ام. "
" ولی سیاوش جلو آمد قه قه خندید ، دست كرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت :
" میدانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار میزند و خوب شعر می گوید، بلكه شكارچی قابل ی هم هست،
خیلی خوب نشان میزند .
" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم :
" بله امروز عصر آمدم كه جزوة مدرسه از سیاوش بگیرم ، برای تفریح مدتی ب ه درخت كاج نشانه زدیم ،
ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است . میدانید كه مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و
هر شب آنقدر ناله میكشد تا سه قطره خون از گلویش بچكد ، و یا اینكه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و
او را با تیر زده اند و از اینجا گذشته است ، حالا صبر كنید تصنیف تازه ای كه در آورده ام بخوانم ، تار را
برداشتم و آواز را با ساز جور كرده این اشعار را خواندم :
"دریغا كه بار دگر شام شد ،
"سراپای گیتی سیه فام شد ،
"همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من ، كه رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
"ولیكن در آن گوشه در پای كاج ،
"چكیده است بر خاك سه قطره خون ."
به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت ، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت : " این
دیوانه است . "
بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند .
" در حیاط كه رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشة پنجره آنها را دیدم كه یكدیگر را در آغوش كشیدند و
بوسیدند ."