تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی - س.گ.ل.ل
یکشنبه 31 مرداد 1389

س.گ.ل.ل

   نوشته شده توسط: رضا صابری    

«. خوشبخت كسانیكه عقلشان پاره سنگ میبرد ، چون ملكوت آسمان مال آنهاست »
3- انجیل ماتئوس 5
« آسمان كه معلوم نیست ، ولی روی زمینش حتما مال آنهاست »
دو هزار س ال بعد اخلاق ، عادات ، احساسات و همة وضع زندگی بشر به كلی تغییر كرده بود . آنچه را عقاید و
مذاهب مختلف در دو هزار سال پیش به مردم وعده می داد ، علوم به صورت عملی در آورده بود . احتیاج
تشنگی، گرسنگی ، عشق ورزی و احتیاجات دیگر زندگی برطرف شده بود ، پیری ، ناخ وشی و زشتی محكوم
انسان شده بود . زندگی خانوادگی متروك و همة مردم در ساختمانهای بزرگ چندین مرتبه مثل كندوی زنبور
عسل زندگی می كردند . ولی تنها یك درد مانده بود، یك درد بی دوا و آن خستگی و زدگی از زندگی بی مقصد و
بی معنی بود .
سوسن علاوه بر كسالت زندگی كه ن اخوشی عمومی و مسری بود یك ناخوشی دیگر هم داشت و آن تمایل او به
معنویات بود كه خودش نمی دانست چیست ولی آن را دنبال می كرد . تم ام روز را در طبقة بیست و دو
آسمانخراش در كارگاه خود زحمت می كشید و افكارش را در مواد سخت به صورت مجسمه در می آورد .
را دور از دوستان و آشنایان انتخاب كرده بود تا با فراغت خاطر مشغول به كار « كانار » سوسن مخصوصًا شه ر
بشود ، چون او با افكار خودش زندگی می كرد . یك زندگی عجیب و منحصر به خود او بود كه هر گونه كیف و
تفریح را از خودش رانده و با جدیت مخصوصی به كار اشتغال داشت .
یك روز نزدیك غر وب بود كه سوسن از مجسمه تازه ای كه مشغول به ساختن بود دست كشید ، وارد اطاق
خودش شد . جدار نازكی كه دسته فلزی داشت ، پس زد ، پنجرة اطاق عقب رفت . قیافه او بی روح ، بی Studio
احساسات ، یك صورت جدی ، خوشگل و بی حركت بود و چنان به نظر می آمد كه با موم درست شد ه بود . از
آن بالا دورنمای شهر ، خفه ، مرموز ، ساختمانهای بزرگ ، فراخ و بلند و به شكل های گوناگون چهارگوشه ،
گرد، ضلع دار كه از شیشه های كدر راست و صاف درست شده بود و متفرق مثل ق ارچهای سمی و ناخوشی
كه از زمین روئیده باشد پیدا بود و زیر روشنائی نورافكن های مخفی و غیرمرئی غم انگیز و سخت به نظر میآمد،
بدون اینكه ظاهرًا چراغی دیده بشود همة شهر روشن بود . جاده متحرك و روشنی كه روشنائی خود را از نور
آفتاب كسب می كرد و به چندین قسمت شده بود قوسی مانند از كمر كش آسمان خراش بزرگی كه روبروی
پنجره سوسن بود بالا می ر فت ، بعد دور می زد و از طرف دیگر پائین می رفت ، در آن اتو رادیو الكتریك ها
به شكلهای گوناگون در حركت بودند كه قوه خودشان را از مراكز رادیو الكتریك Auto Radio – electrique
می گرفتند و این مراكز به وسیله قوه خورشید كار می كردند و علامت شهرهایی كه اتورادیو ها از آنجا می آمدند
جلو آنها می درخشید . از دو روی كرانه آسمان رنگهای بی تناسب تیره به هم مخلوط شده بود . مثل اینكه نقاشی
ته رنگهای روی تخته شستی خودش را به هم مخلوط كرده و با بی اعتنایی آن را روی آسمان كشیده بود .
مردم كوچك ، ساكت و آرام در جاده های مخصوص به خودشان مانند مورچه بدون اراده در هم وول می زدند ،
یا در باغهای روی آسمان خراش مشغول گردش بودند ، مغازه ها با شیشه های بزرگ روشن جلوی آنها بلند
Aatomate و پرده های متحرك اعلان می كردند . در میان میدانگاهی آدمك مصنوعی Haut – Parleur گوها
كه به جای پلیس بود آمد و شد مردم و اتو رادیو الكتریك ها را با حركات تند و خشن دستش تعیین می كرد ، از
چشمهای او نورهای رنگین تراوش می كرد و جاده های متحرك را با قوه برق از حركت نگه می داشت و دوباره
به راه می انداخت . اعلان های رنگین روی ابرهای مصنوعی نقش انداخته بود . در جلوی در تأتر رادیو ویزییون
كه روبروی پنجره سوسن در آسمان خراش مقابل واقع شده بود جمعیت زیادی در امد و Radio – Vision
دائم پایین و بالا می آمد و اتو رادیوها جلو ساختمانها و مغازه ها مسافر پیاده می Lift شد بودند . بالاكش ها
كردند .
باغ گردشگاه بزرگی كه در طبقه هجده آسمان خراش مقابل بود از دور شلوغ ، با درختهای بزرگ ، نقشهای غیر
معمولی درهم و متناسب با آبشار بلندش كه از دور روشن بود غیرطبیعی و شگفت انگیز به نظر می آمد . اتو
كه از دستگاه مركزی كسب قوه خورشید می كردند پشت هم وارد می شدند . تمام شهر با Autogire ژیرها
آسمان خراش های باشكوه صورت یك قلعه جنگی یا لانه حشرات را داشت . دورنمای آن كم كم محو و در
تاریكی غوطه ور می شد . فقط هیكل كوه دماوند از طرف جنوب شهر خاموش ، بلند ، باشكوه و تهدید آمیز بود
و از قله مخروطی آن بخار نارنجی رنگی بیرون می آمد . مثل این بود كه تمام این شهر را یك جادوگر زبردست
مافوق تصور آنچه میلیونها سال انسان در مخیله خودش پرورانیده بود از عدم به وجود آورده بود .
این چشم انداز آرام ، غمناك ، شلوغ و افسونگر زیر آسمان گرم و هوای خفه برای سوسن یكنواخت و غم انگیز
بود و روح نیاكان روح مو روثی او در جلو این همه تصنع شورش كرد . همة این مردم ، دوندگیهای آنها و تفریح
یا كارشان در سوسن احساس تنفر تولید كرد و قلب حساس او را فشرد . این شورش درونی بود . مثل اینكه
خودش را محبوس شده حس می كرد ، آرزو داشت فرار بكند ، سر به بیابان بگذارد ، برود در یك جنگل و
با روشنائی غیر مرئی مانند روز Studio خودش را پنهان بكند ، بی اختیار جدار پنجره را جلو كشید . اطاق
روشن بود . سوسن دگمه برقی كنار بدنه دیوار را فشار داد و رفت روی تخت فلزی گوشه اطاق روی بالش
دراز كشید . یكمرتبه تمام فضای اطاق را ر نگ آبی بازی با بوی عطر مخصوصی كه كمی Elastique الاستیك
زننده و مست كننده بود فرا گرفت . آهنگ ساز ملایمی شروع كرد به زدن ، آهنگ به قدری لطیف بود مثل اینكه با
آلات موسیقی معمولی و با دستهای معمولی زده نمی شد ، یك ساز لطیف آسمانی بود .
خیره شده بود كه به جای روزنامه وقایع روزانه دنیا ، Television چشمهای سوسن روی صفحة تلوزیون
اشخاص و دورنماهای طبیعی را به شكل برجسته و به رنگهای طبیعی خودشان و اگر می خواستند با صدا
نمایش می داد . در این وقت دورنماهای طبیعی جزیره های استرالیا از روی آن می گذشت . ولی پیدا بود كه فكر
سوسن جای دیگر است .
لباس سوسن خیلی ساده ، زرد كدر به رنگ موهایش بود ، پاپوشهایش به همان رنگ ، چشمهایش درشت ، مژه
هایش بلند ، ابروها باریك ، بازو و دستها و ساقهای پایش متناسب ، سفیدرنگ پریده بود و اندام موزون داشت .
حالت قشنگی كه به خودش گرفته بود . بیشتر او را شبیه ی ك آدم مصنوعی یا یك عروسك كرده بود – آدمی كه
ممكن است در خواب ببیند و یا در مثلها و افسانه های جن و پری تصور بكنند او را جلوه می داد و از روی پرده
نقاشی جان بگیرد و بیرون بیاید . چهره او جوان و تودار بود ، نه خوشحال به نظر می آمد و نه غمناك . نگاهش
تیره بدو ن میل ، بدون اراده و حركاتش مانند عروسك قشنگی بود كه نفس شیطانی و یا قوه مافوق خدائی در آن
روح دمیده باشد ، به طوریكه از ظاهر به روحیه ، اخلاق و احساسات او نمی شد پی برد . از دور كه روی تخت
دراز كشیده بود مانند مجسمه ظریف و شكننده ای به نظر می آمد كه انسان جرئت نمی كرد او را لمس بكند از
ترس اینكه مبادا كنفت و پژمرده بشود . به قدری اثاثیه ، لباس تن او ، حركات و وضع اطاقش با هم جور بود كه
هر گاه یكی از صندلیها را دست خارجی جابجا می كرد تناسب آنها به هم می خورد . چنین به نظر می آمد كه
زندگی سوسن روی تناسبها ، آهنگها ، رنگها ، خط ها ، بوها ، سازها و نقشهای زیبا اداره می شد . چنانكه از
سلیقه لباس ، از صندلی و فرش اطاق و طرز حالت و زندگی او هر كسی حس می كرد او باهنر زنده بود .
اطاق او عجالتًا به صورت سه گوشه در آمده بود و یكی از ضلع های آن مدور بود و همه این جدار های متحرك
را دارا Soundproof از شیشه های كدر درست شده بود – شیشه های كلفت و سبك كه نمی شكست و خاصیت
بود ، یعنی صدای خارج را خفه می كرد و به علاوه هیچوقت آتش نمی گرفت . همه این جرزها متحرك بود و به
هم راه داشت و قابل تغییر شكل بود . كف اطاق نرم و شبیه جدار الاستیكی بود كه در آن هوا پر كرده باشند و
صدای پا را خفه می كرد . دشك و بالش و درون مبلها همه از هوا پر شده بود . طرف چپ اطاق سرتاسر از
پنجره های متحرك بود و بغل آن به باغ و گلخانه باز می شد كه رویش گنبد شیشه ای داشت و در آن گیاهان
عجیب و غریب روئیده بود و یك مار سفید بزرگ خیلی آهسته برای خودش روی زمین می لغزید . دستگاههای
هوای اطاق را همیشه به درجه معین نگه می داشت و جلو هر دری یك چشم برقی Climatisation هواسازی
پاسبانی می نمود و همین كه از فاصله معین كسی را می دید زنگ می زد و در خود به خود باز Electric eyc
می شد .
كوچك Television در این بین كه سوسن نگاهش به دورنمای جزایر استرالیا خیره شده بود . ناگاه تلوزیون
روی میز زنگ زد . سوسن نیمه تنه بلند شد ، دگمه آن را فشار داد ، نگاه كرد . صورت رفیق نقاش آمریكایی
را دید كه روی صفحه ظاهر شد ، سوسن گفت : Ted خودش تد
الو تد كجایی ؟ - »
وارد شدم . می خواهی با Stratosphere x هستم ، امروز با استراتسفرایكس دو 2 « كانار » - همین جا ، در
هم حرف بزنیم ؟
« . - مانعی ندارد
رنگ صفحه دوباره كدر و تاریك شد . سوسن نیز به حالت اولش روی تخت دراز كشید . چند دقیقه بعد در یك
لته اط اق زنگ زد و خود به خود باز شد و تد كه جوان بلند بالای خوشگلی بود وارد اطاق گردید . پشت سر او در
بسته شد . اول تد از بوی عطر ، صدای ساز و به خصوص از تماشای سوسن دم در ایستاد . مانند یك نفر
طرفدار و خبره صنعت شناس به او نگاه كرد ، سرش را تكان داد ، جلو رفت و گفت :
- باز هم در فكر ؟
سوسن سرش را تكان داد ، تد روی صندلی كنار تخت نشست ، نگاهی به گلخانة مصنوعی انداخت كه درش نیمه
باز بود و متوجه مار سفید شد كه آهسته می لغزید و از در بیرون می آمد ، از سوسن پرسید :
- این مار كه نمی زند !
- نه ، حیوانكی شی شی به كسی كار ندارد .
گذاشته شده بود ، Watson تد خم شد و كتابی را از طبقه دوم میز برداشت كه پهلویش ماشین خوانای واتسن
با تعجب گفت : ، Entomologie Romancee : پشت كتاب نوشته بود
هلالا ، از كی تا حالا حشره شناس شده ای ، آنجا مار ، اینجا كتاب حشرات ! - »
- این برای مجسمه بود .
- راستی سوسو كار تازه چه در دست داری ؟
- چیز مهمی ندارم .
ناگهان در اطاق باز شد و دختر سیاه كوچكی سرتاپا لخت با چشمهای درشت و موهای تاب دار وزكرده ، لبهای
سرخ كه به بازو و مچ پایش حلقه های كلفت طلایی بود با گامهای شمرده وارد شد . سینی كوچك چوبی كه د ر
آن دو گیلاس بود در دست داشت . گیلاس ها را روی میز گذاشت ، در هر كدام یك ساقه كاه بود و مشروب سبز
رنگی در آن می جوشید . دوباره بدون اینكه كلمه ای حرف بزند از همان در خارج شد . تد از ساقه كاه مشروب
را چشید ، مزه آن لطیف ، سرد و گوارا بود ، مستی ملایم داشت . سوسن بلند شد ، سر كاه را مكید ، رها كرد و
پرسید :
- چه خبر تازه ای ؟
- همان آخر دنیا .
- آخر دنیا ؟
- ببخشید ، انقراض نسل بشر ، می خواهند همه مردم را در شهرها جمع بكنند و با قوه برق یا قوه گاز و یا به
وسیله دیگر همه را نابود بكنند تا نژاد بشر آزاد بشود . !
هستند . Naktkulturler دیدم . گویا فقط منتظر لختیها « شبتاب » - در اخبار
- یك دسته از آنها گم شده اند ولی دیروز نماینده آنها با شرایطی حاضر شده بود كه تسلیم بشود .
- تا در خودكشی عمومی شركت بكنند !
- ولی دوباره در خبر دیشب نشان می داد كه نتوانستند با لختیه ا كنار بیایند و همه منتظر پیشنهاد پروفسور
راك هستند .
چون امشب قرار است كه پروفسور راك راه تازه ای به دنیا پیشنهاد بكند .
- اوهوه ، راه تازه !
- نمی دانم این چه اصراری است ، حتمًا همه افراد بشر حاضر نیستند ولی اكثریت رأی قطعی داده .
- بهتر است كه حرفش را نز نیم . من از لفظ اكثریت و اقلیت و بشر همچنین كسانی كه مبتلا به جنون خدمت به
هستند و از این جور چیزها بدم می آید . خوب بود همین طور ناگهانی Socialser Vissomania جامعه
تمام می شدیم . من از چیزهایی كه قب ً لا نقشه اش را بكشند بدم می آید وانگهی مرگ دسته جمعی بی مزه
نیست .
- پس برویم كارهای تازه را تماشا بكنیم . تد و سوسن با هم بلند شدند ، سوسن كنار دیوار دگمه ای را فشار
داد ، بدنه دیوار از هم باز و اطاق كارگاه پدیدار شد . آنها وارد شدند . مجسمه های نیمه كاره ، اسباب و
ادوات ، ماشین های كوچك الكتریكی در هم و بر هم ریخته بود . یك مجسمه بلند سه پهلو جلو پرده مخمل
خاكستری رنگی گذاشته شده بود . یك طرف زمینه آن از دانه های برجسته شبیه تخم كرم ابریشم بود .
بچگی یا » : میان آن یك كرم بزرگ روی برگ توت مشغول خوردن بود و روی پایه زیرش نوشته شده بود
طرف دیگرش همین كرم در پیله دور خودش را تنیده و اطراف آن شاخه و برگ درخت توت بود . « نادانی
و به پهلوی سوم همان پیله به شكل پروانه طلائی در آمده و به « تفكر یا عقل رسی » : زیر آن نوشته بود
همه این مجسمه از ماده . « مرگ یا آزادی » : سوی یك ستاره كوچك پرواز می كرد ، زیر آن نوشته بود
شفاف متبلور ساخته شده بود . تد بعد از دقت گفت :
- سوسو باز هم خیال پرستی ؟ گویا این موضوع از پیشنهاد خودكشی عمومی به تو الهام شده .
سوسن شانه هایش را بالا انداخت .
- ببین سوسو ، تو روح را مسخره كرده ای ، حالت این پروانه ، چشمهای مسخره آمیزش ، این ستاره كور ك ه
گوشه آسمان چشمك می زند ، یك رمز ، یك استعاره روحی را به صورت مسخره آمیز در آورده . مثل این
است كه خواسته ای كوچكی فكر و تشبیهات بچه گانه مردمان سه هزار سال پیش را نشان بدهی .
- شاید !
- پس چرا كار می كنی ، چرا به خودت زحمت می دهی ؟ مگر تصمیم نگرفته اند ك ه نژاد بشر نابود بشود .
مدتی است كه من از نقاشی دست كشیده ام .
- كی به تو گفته بود كه من برای بشر كار می كنم ؟ بر فرض هم كه بشر نابود شد ، و كارهایم به دست برف
و باران و قوای كور كور طبیعت سپرده شد ، باز هم به درك . چون حالا من از كار خودم كیف می كنم و
همین كافی است .
- در صورتی كه كیفهای بهتر است ، كیف تنبلی ، كیف عشق ، كیف شبهای مهتاب ، آیا اینها بهتر نیست ؟ باید
دم را غنیمت دانست . گیرم كه بشر هم بود . بعد از آنكه مردیم چه اهمیتی دارد كه یادگار موهوم ما دركله
یك دسته میكروب كه روی زمین می غلتد بماند یا نه و از كارهایمان دیگران كیف بكنند یا نكنند ؟
- در صورتی كه همه چیز گذرنده است و دنیا روزی آخر خواهد شد . باز هم به چه درد می خورد ؟ كیف
عشق و شبهای مهتاب هم برایم یكسان است ، همه اش فراموش می شود ، همه اش موهوم است . یك موهوم
بزرگ !
- دنیا آخر نمی شود ، فقط بشر تمام می شود ، آنهم به دست خودش .
- چه فرقی دارد ؟ هر جنبنده ای دنیا را یك جور تصور می كند و زمانی كه مرد دنیای او با خودش می میرد .
وانگهی در صورتی كه بالاخره زندگی روی زمین خاموش خواهد شد ، پس بهتر آن است كه بشر به میل و
اراده خودش این كار را امجام بدهد ، چه اهمیتی دارد ؟
- پس این روحی كه به آن معتقدی بعد از آنكه خورشید مثل قطره ژاله در فضا تبخیر شد و همه رفتند پی
كارشان ، این روح شبپره تو كه با چشمهای تمسخر آمیز به ستاره كور خیره شده در فضای سرگردان چه
می كند ؟ آیا موزه مخصوصی هست كه این همه روح ه ای زرد ناخوش و رنجور را رویشان نمره میگذارند
و در آنجا نگه می دارند ؟ این فكر از خودپسندی بشر سه هزار سال پیش است كه دنیای موهومی ورای
دنیای مادی برای خودش تصور كرده ولی بعد از آن كه جسم معدوم شد سایه اش نمی ماند .
- مقصود مرا نفهمیدی . من به یك روح مستقل و مطلق كه بعد از تن بتواند زندگی جداگانه بكند معتقد نیستم .
ولی مجموع خواص معنوی كه تشكیل شخصیت هر كس و هر جنبنده ای را می دهد روح اوست . پروانه هم
دارای یك دسته خواص مادی و روحی است كه همه آنها تشكیل وجود او را می دهد . مگر نه اینكه افكار و
تصورات ما خارج از طبیعت نیست و همان طوری كه جسم ما موادی كه از طبیعت گرفته پس از مرگ به آن
رد می كند . چرا افكار و اشكالی كه از طبیعت به ما الهام می شود از بین برود ؟ این اشكال هم پس از مرگ
تجزیه می شود . ولی نیست نمی شود و بعدها ممكن است در سرهای دیگر مانند عكس روی شیش ه عكاسی
تأثیر بكند . همان طوری كه ذرات تن ما در تن دیگران می رود .
- باید یك فصل تازه به روانشناسی و یا الاهیات قدیم حاشیه بروی . من ربطی میان آینه و جسمی كه روی
آن منعكس می شود نمی بینم . اگر می خواهی اسم این را روح بگذاری باشد ، ولی به نظر من چون آرتیست
حساس تر از دیگران است و بهتر از سایرین كثافت ها و احتیاجات خشن زندگی را می بیند . برای اینكه راه
فرار پیدا كند و خودش را گول بزند زندگی را آن طوری كه می خواهد ، نه آن طوری كه هست در تراوشهای
خودش می نمایاند . ولی این ربطی به روح ندارد ، فقط یك ناخوشی است .
- این هم فرضی است .
- چون آرتیست بیشتر از سایر مردم درد می كشد و همین یك جور ناخوشی است ، آدم طبیعی ، آدم سالم
باید خوب بخورد ، خوب بنوشد و خوب عشق ورزی بكند . خواندن ، نوشتن و فكر كردن همه اینها بدبختی
است ، نكبت می آورد . لختیها عاقلند كه می گویند باید به طبیعت برگشت ، انسان هرچه از طبیعت دور بشود
بدبخت تر می شود . آفتاب طلایی ، چشمه های درخشان ، میوه های گوارا ، هوای لطیف .
- تبریك می گویم ، شاعر هم شده ای !
- از روزی كه … تو را دوست دارم … از وقتی كه عاشق تو شده ام همه چیز به نظرم قشنگ می آید . تنها
تو در دسترس من نیستی ، برای همین بود كه دیوانه وار كارهایم را گذاشتم و به دیدن تو آمدم .
- اوه ، چه اضطرابی ! چه شاعرانه ! محتاج به مقدمه نبود ، چرا آن قدر مرموز حرف می زنی ، چرا زیر لفافه
گفتگو می كنی ؟ این عادت مردمان سه هزار سال پیش بود . لابد عشقت هم عشق افلاطونی است .
- نه ، عشق خودم ، عشق من ، عشق دیگران برایم دلیل نمی شود . آن طوری كه خودم حس می كنم ، آن
طوری كه خودم می دانم . می خواهم كه از من پرهیز بكنی … نمی خواستم كه این مطلب را بگویم ولی حالا
كه دنیا تمام می شود ، حالا كه نژاد بشر معدوم می شود حالا آمدم به تو بگویم .
- متشكرم . ولی آنقدر بدان كه بچه ای … بچه ننه ! تو از درد عشق كیف می كنی نه از عشق و این درد عشق
است كه ترا هنرمند كرده . این عشق كشته شده است . اگر می خواهی امتحان بكنی من الآن حاضرم . اینهم تخت
خواب (اشاره كرد به تخت).
- خواهش می كنم آنقدر با من سخت نباش ، خواهش می كنم باقیش را نگو ، نمی خواهم كه حرفت را تمام بكنی .
اقرار می كنم كه قدیمی هستم ، كاشكی مثل قدیم شراب می خوردم می آمدم توی كوچه از پشت پنجره خانه
گلی كوتاه ، جلو چراغ سایه ترا می دیدم و همانجا تا صبح پشت پنجره تو م یخوابیدم.
- و از پشت پنجره سایه مرا با مرد دیگر می دیدی كه مشغول معاشقه هستیم!
- همین را می خواهم.
- نه ، اشتباه می كنی ، آیا هیچ وقت مرا در خواب ندید های؟
- چرا ، فقط یكبار و از خودم بیزار شدم.
- همانطوریكه مرا در خواب دیده ای همانطور مرا می خواهی آن بطور حقیقی بوده ، خودت ا شتباه می كنی .
همین شهوت كشته شده است كه به این صورت در آمده .
- خواب دیدم كه ترا كشت هام و مرده ات را در آغوش كشیده ام .
- باز هم حاضرم . می توانی خوابت را در بیداری تعبیر بكنی.
- چه دوره شومی !
- برعكس ، چند قرن تمدن پست آنرا بد دانسته ، یكدسته ناخوش و شهوت پر ست برای استفاده خودشان برای
احتكار ، عشق ورزی را به آسمان رسانیده بودند . امروز دوباره به طبیعت برگشته ، نتیجه طبیعی خودش را
سیر كرده ، وانگهی عادات و كیفها تغییر می كند ، امروزه زن كسل كننده شده و مشروب سردرد می آورد.
- در چه دوره مادی و بی شرمی زندگی می كنیم ! حالا پی می برم كه انهدام بشر نتیجة عقلانی دورة ماست ،
ولی به طور كلی بشر در باطن همیشه یكجور بوده ، یكجور احساسات داشته و یكجور فكر كرده . ازین حیث
آدم امروزه با آدم میمون بیست هزار سال پیش فرقی نكرده ولی تمدن تغییرات ظاهری به آن داده است .
همه این اح ساسات امروزه ساختگی است . حق به جانب لختیهاست كه پشت پا به تمدن بشر زده اند . چون
با ارث میلیونها سال كه پشت سر ماست انسان همیشه از دیدن جنگل ، سبزه ، گل و بلبل بیشتر كیف می برد
تا از قصرهائی كه ا ز افكار متمدن ناخوش درست كرده . چونكه بشر میلیون ها سال زیر شاخة درختها
خوابیده ، آرامش جنگل را حس كرده ، صبح زود از آواز پرندگان بیدار شده ، شبهای مهتاب به آسمان نگاه
كرده و حالا به واسطة محروم ماندن ازین كیفها است ، بواسطة دور افتادن از محیط طبیعی خودش است كه
بصورت امروز درآمده . مث ً لا من از مهتاب بیشتر كیف می برم ، هر وقت به ماه نگاه می كنم فكر می كنم كه
نیاكان انسان همه به آن نگاه كرده اند جلو آن فكر كرده اند . گریه كرده اند و ماه سرد و بی اعتنا در آمده و
غروب كرده مثل اینست كه یادگار آنها در آن مانده است . من از مهتاب بیشتر كیف می كنم تا از بهترین
چراغهائی كه ب شر اختراع كرده . همه اختراعات انسان و نتیجه افكار او اصلش از همان احساسات موروثی
است. چرا عشق كه اولین احتیاج طبیعی بوده ازین قانون خارج باشد؟
حرف بزنی تا همه استفاده بكنند ! ولی عشق نه پست تر و نه Radio - منطق قشنگی است ! باید توی رادیو
عالی تر از احتیاجات دیگر است . یك احتیاج طبیعی است مثل خوردن و خوابیدن . امروزه عشق و تآتر از هم
مجزا شده ، تو از مردمان قدیم هستی ترسو كم جرئت . برو خودت را معالجه بكن !
- من می دانم تو به این سختی هم كه م ی خواهی خودت را نشان بدهی نیستی ، پس چرا مرا رد كردی ، پس چرا
هر دفعه به تو اظهار كردم به من جواب منفی دادی ؟ اما حالا .
- چونكه از كار خودم بیشتر از عشق كیف می بردم .
بلند شد ؛ تد هراسان گفت : « شبتاب » صدای زنگ اخبار Studio در این وقت از اطاق
- گوش كن ، باید خبر مهم باشد.
- من از این خبرها خسته شد هام ، هر چه زودتر كلك را بكنند هم خودشان و هم سایرین را آسوده بكنند ؟
- نه ، چه تعجیلی است ؟ اینهم خودش تفریحی دارد.
شدند ، سوسن دگمه كنار تلویزیون را فشار داد ، صفحه اول رنگ Studio تد دست سوسن را گرفت ، وارد اطاق
سوسن دستش را به گردن تد گ ذاشت و چند قدم « لابراتوار پروفسور راك » : برنگ شد بعد رویش نوشته شد
دورتر به تماشا ایستادند.

روی پرده مردی ظاهر شد كه پشت میز بزرگی نشسته بود ، جلو او چند لوله شیشه و دواهای مختلف بود . اول
مثل این بود كه كاغذی را نگاه م یكند بعد سرش را بلند كرد و با لحن طبیعی و چهرة تودار گفت :
امروز بیست هزار سال است كه آدم روی زمین پیدا شده و در تمام این مدت آدمیزاد كوشیده و با عناصر »
طبیعت جنگیده و فكر كرده تا نواقص طبیعت را رفع بكند و یك دلیل و منطقی برای زندگی پیدا كند . امروزه همة
عقاید ، مذاهب و همه فرضیات بشر سنجیده و آزموده شده ولی هیچك دام از آنها نتوانسته آدمیزاد را خوشبخت ،
راضی و آسوده بكند . امروزه با وجود اینكه همه قوای طبیعت بازیچه و دست نشانده آدمیزاد شده از قعر دریا تا
اوج آسمانها دیگر رمز و اسراری بر ایمان باقی نگذاشته و از قوائی كه ما را احاطه كرده استفاده های بزرگ
می كنیم مانند بكار بردن انرژی آبها و نور خورشید . امروزه با وجود اینكه هر گونه آسایش از حیث خورد و
خوراك و پوشاك و خانه و شهوت و گردش در دسترس همة مردم است – همان چیزی كه پدران سادة ما
همیشه آرزو می كردند و بهشت خودشان را مطابق همین آرزو تصور می كردند ، در سایة علم و كوشش انسان
برای همه مردم میسر شده است . سرما ، گرما ، پیری ، دیوانگی ، ناخوشی ، جنگ ، كشتار ، رقابت بین طبقات
حتی جنایات و دزدی همة اینها را ترقی علم از بین برده و همه دشمنان بشر را مقهور كرده است ، ولی بدبختی
دیگر ، فكر مردم بهمان تناسب ترقی كرده است . در سه هزار سال پیش یكنفر آدم معمولی كه بقدر بخور و نمیر
و لباس خودش پول در میآورد ؛ یك زن ، یك خانه و یكمشت خرافات داشت . خوشبخت بود ، در كثافت خودش
می غلطید و شكر خدایش را میكرد تا بمیرد – این زندگی تنبل و خوشگذرانی قدیم را امروزه علوم هزار مرتبه
عالی تر و بهتر برای همه فراهم میسازد . امروزه در تحت مراقبت چشمهای الكتریك با جزئی توجه در
كه از سلولز Ersatz گرمخانه های مخصوص میلیو نها خروار میوه ، گندم ، سبزی ، و ماده مغذی ارزاتز
درختهای منطقه گرمسیر استخراج می شود ما را از هر گونه رنج و زحمت بیهوده بی نیاز می كند . امرزه به كمك
ماشینهای برقی و با طریقه های علمی پنبه ، پشم و ابریشم پرورش میكنند و پارچه می شود و همة مردم بدون
پرداخت و یا مبادله از آن استفاده میكنند . جوانی ابدی ، این آرزوی كهنه بشر عملی شده نواقص صورتها رفع
می شود ، سن بی اندازه زیاد شده ، زن و عش ق برای همه میسر است ، ناخوشیها را
از بین برده ، زمین برای بشر كوچك شده تمام زمین را م یشود در زمان خیلی Bacteriophage میكروبخوار
كم و با سرعت عجیب پیمود . با ستاره ها رابطه پیدا كرده ایم . مگر طبیعت چه به انسان داده بود ؟ هیچ ، گرما ،
سرما ، گرسنگی ، پیری ، ناخوشی و جنگ با عناصر . امروزه انسان در این كشمكش فتح كرده و به آنچه آرزو
می كرده رسیده است.
ولی از همة این ترقیات مهمتر فتح بزرگ آدمیزاد فتح خرافات ، آزادی افكار ، راستی و ترقی فكر در طبقات »
مختلف است . امروزه دیگر كسی احتیاج به عبارت پردازی و استعمال لغات قلنبه توخالی ندارد و كسی نمی تواند
كس دیگر را گول بزند . ترقی زبان علمی از مهمترین ترقیات بشر بشمار میآید . زیرا زبان علمی ساده ، ب یپرده و
عاری از هر گونه تشبیهات و استعارات لوس و بی مزه شده كه نمی شود آن را سیصد جور تعبیر كرد . ببخشید
سر شما را درد آ وردم ، این مطالب را همه می دانند و لازم به تكرار نبود . پس از اینقرار بشر امروز باید خودش
را خوشبخ تترین بشر دوره های تاریخی بداند . آیا دیگر چه می خواهد ؟
اما همین ترقی فكر و باز شدن چشم مردم است كه آنها را بدبخت كرده ، با وجود همة این ترقیات مردم بیش ا ز »
پیش ناراضی هستند و درد میكشند . این درد فلسفی این دردی كه خیام در سه هزار سال پیش بآن پی برده و
گفته : ناآمدگان اگر بدانند كه ما – از دهر چه میكشیم ، نایند دگر ! . باید دوائی برای این درد پیدا كرد . چون باید
اقرار بكنیم كه ازین حیث فرقی با آن زمان نكرده ایم و امروزه هم میتوانیم با خیام دم بگیریم . زندگی تاریك و
انستیتو دوتانازی راهنمائی میكند و خودكشی یك موضوع Institut d’ Euthanasie بی مقصد مردم را به
عمومی شده . بطوریكه بی اغراق میشود گفت كسی بمرگ طبیعی نمی میرد . پس نه علوم و نه عقاید گوناگون و نه
فرضهای فلسفی نتوانسته از دردهای روحی بشر پست جز یك یادگار تاریخی بیش نمانده . آیا زمین و خورشید
ما روزی از بین نخواهد رفت ؟ مطابق حساب دقیقی كه پروفسور روانشید كرده تا سه هزار و پانصد سال دیگر
زمین سرد میشود و از انرژی خورشید می كاهد . بطوریكه خطر مرگ روی زمین را تهدید می كند و دو هزار سال
دیگر بكلی زندگی خاموش میشود . پس این آخرین پیروزی فكر بشر است كه خودش را چشم بسته تسلیم قوای
كور طبیعت و حوادث آن نكند و آنقدر شجاعت در او پیدا شده كه بمیل و رضایت خودش را در نیستی جاودان
غوطه ور بكند . آخرین فتح بشر آزادی او از قید احتیاجات زندگی خواهد بود یعنی اضمحلال و نابود شدن نژاد او
از روی زمین .
تشكیل شد دوازده هزار نفر از علمای روی كرة زمین رأی دادند كه این كار M در كنگرة اخیری كه در شهر 3
بشود و تقریبًا همة مردم دنیا رضایت خودشانرا برای انهدام نسل بشر اعلام كردند . در چندی پیش همكار
عزیزم پروفسور شوك پیشنهاد كرد كه همة مردم را در شهرهای بزرگ جم ع آوری بكنند و بوسیلة
اهالی Hopomite رادیوزیل آنها را معدوم بكنند. پرفسور هوپ پیشنهاد كرد بوسیلة هوپومیت Radiosile قوه
مردم را بكشند ، Fatal Coulour شهرها را معدوم بكنند. پروفسور شیدوش پیشنهاد كرد بوسیلة رنگ كشنده
همه را خفه بكنند تا بطرز خوش و آرام Courant ozogene دكتر بالده عقید هاش این بود كه با جریان اوزوژن
بدست آمده درین Institut d’ Euthanasie تمام بكنند و مطابق سرشماری اخیری كه از انستیتو دوتانازی
روزها هر روز متجاوز از بیست و پنجهزار نفر خودكشی كرده اند ، تا اینكه از زجر و كشتار دسته جمعی فرار
كنند . پس بطوریكه ملاحظه می شود همة اینها راههائی كه فرض كرده اند خشن و وحشیانه است و علاوه بر اینكه
نتیجة قطعی نمیدهد ، بجای اینكه درد و شكنجه را از روی زمین براندازد آنرا بدتر و سخت تر می كند . لابد
خواهید گفت این درد برای یكبار است و بعد تمام می شود ، ولی چیزیكه مهم است همین مردمان زنده كنونی
هستند كه آنها را فراموش كرده اند . باید فكری بحال آنها كرد ، باید از درد آنها جلوگیری بشود . بعلاوه ممكن
است پس از همة دقتها برای فرار از درد د سته ای جان بسلامت ببرند و زنده بمانند و نتیجه همه زحمتهایمان بباد
برود و زمین دوباره بهمان صورت اول دربیاید . چون مقصود ما از اینكار اینست كه درد را از روی زمین
براندازیم نه اینكه بآن بیفزائیم . اینك من یك پیشنهاد بر پیشنهادهای دیگران میافزایم و آن را پس ا ز بیست سال
سروم گگن لیبس لایدن » تجربه و آزمایش روزانه بدست آورده ام كه عبارتست از سروم مخصوص باسم
Serum gegen Liebesleidenschaft .« شافت
چون عنوان آن مفصل است بهتر این است كه آنرا بنام : س. گ. ل. ل. بنامیم . خاصیت این سروم آنست كه نه
تنها وسیلة تولید مثل ر ا از بین می برد ، بلكه بكلی میل و رغبت شهوت را سلب میكند . بدون اینكه لطمه ای در
سلامتی جسمانی و فكری اشخاص برساند . پس استعمال این سروم بهترین راه است برای خنثی كردن توده
Suicide of the - : عوام كه بمرگ عمومی تن در نمی دهند . ولی افراد لایق و برگزیده ب ی شك بر طبق فلسفه
رفتار خواهند كرد. مدت بیست سال است كه این سروم را روی آدمها و جانوران آزموده ام و همیشه fittest
نتیجة مثبت داده است . خوبست پیش از اینكه این سروم را عم ً لا بمعرض امتحان بگذارم چند نمونه زنده از تأثیر
.« این سروم را نشان بدهم
در این وقت پروفسور راك از پشت میز بلند شد و بوسیله دگمة برقی جدار اطاق عقب رفت ، در اطاق مجاور مرد
جوانی ظاهر شد كه لخت روی صندلی نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه میكرد . زن خوشگلی هم سر تا پا
لخت نزدیك او نشسته بود. پروفسور راك بآن مرد اشاره كرد و گفت :
- خواهش میكنم تأثیر سروم : س. گ. ل. ل. را در خودتان بگوئید.
آن مرد بلند شد و گفت :
Rayon Vb - من خیلی شهوت پرست بودم و همة وقتم صرف این كار میشد ، چندین بار عمل كردم و شعاع
را امتحان كردم ، تغییری پیدا نشد . بعد از استعمال س. گ. ل. ل. حالا دیگر از این تهییج و میلی كه دائم مرا
وسوسه می كرد بكلی آزاد شده ام . من برای همین زن (اشاره) می مردم و علاقه من از راه ش هوت بود ولی
حالا با هم رفیق هستیم . اما نمیتوانم بگویم كه بدبختم ، برعكس یك آسایش و آرامش مخصوصی در من
تولید شده مثل اینست كه بمیل و آرزوی خودم رسید ه ام ، بقدری وضعیت روی زمین و عشق ورزی بنظر ما
خنده آور شده كه اندازه ندارد در هر صورت من باید از پروفسور راك تشكر بكنم كه زندگیم را آرام و
«. آسوده كرد
پروفسور راك گفت:
جد بزرگوار آدمیزاد را Anthropopitheque - حالا من یك نمونه از هزارها را بشما نشان میدهم. الآن میمون
« . ملاحظه خواهید كرد
در دیگر را باز كرد ، از دالانی كه گذشت دیوار دیگری را بوسیلة دگمة برقی حركت داد . اطاقی پدیدار شد كه در
آن دو میمون نر و ماد ة بزرگ بحالت افسرده یكی روی تخت خوابیده بود و دیگری دست زیر چان ه اش زده روی
صندلی یله داده بود ، پروفسور راك گفت:
- این نسل گمش ده ای است كه امروز ما با وسایل علمی و از اختلاط خون چندین میمون بدست آورده ایم و
نمایندة رشتة خاندان گمشده و اسلاف آدمیزاد است . حالا اجازه بدهید من بجای این زن و شوهر ب یزبان و
بی شهوت حرف بزنم . اینها الآن هیچ میل و خواهشی ندارند ، یازده سال است كه از حیث هوش و قوه فرقی
نكرده اند بلكه میخواهم بگویم فكر آنها دقیق تر شده ، مزاج آنها رو به بهبودی است ولی تنها میل و شهوت در
آنها كشته شده . از شیطنت آنها كاسته ، جا سنگین و بی آزار شده اند و حالا ما ناهار و شاممان را سر یك
میز با هم میخوریم ، پس ملاحظه بكنید سروم س . گ. ل. ل. علاوه بر اینكه آرامش كلی در اشخاص تولید
میكند هیچ زیانی از لحاظ جسمانی و فكری ندارد ، فقط از پیدایش نسل بعد جلوگیری می كند و باین وسیله
بعد از نسل حاضر دیگر كسی بوجود نمیآید و نژاد بشر آهسته و آرام و آسوده خودبخود از بین میرود.
حالا صبر بك نید ، در لابراتوار خودم تأثیر سروم س . گ. ل. ل. را روی جانواران و حتی گیاهها و سلولها نشان
« . بدهم و بعد هم دانشمندان بزرگ عقید ة خودشان را اظهار خواهند كرد
تد دست سوسن را گرفت ، كنار كشید و گفت :
- بس است ، بس است…
- سوسن پیچ كنار صفحه را پیچاند ، صدای خرخر بلند شد و جریان قطع گردید . تد گفت:
- سوسو، سوسی جان چه م یگوئی ؟ همة اینها دیوانگی نیست ؟
- نهایت عقل است .
- ببین ما در چه دوره ای زندگی میكنیم . عشق ، دوستی ، علاقه و همة اینهاد از بین رفته و لغات پوچ شده . من
نمیتوانم این صورت های بی حركت ، این قیافه هائی كه از چوب تراشیده شده ببینم . حقیقتًا بشر دیوانه شده و
در یك حركت ناشی از جنون و تكبر میرود نطفة مقدس انسان را معدوم بكند!
- اوهو ! حالا بهم رسیدیم . نطفة مقدس ! چه صفت غریبی ! تو همین الآن بمن ایراد می گرفتی كه چرا از
مجسمه ای كه ساخته ام ممكن بود تعبیر ر وح بشود ، حالا خودت نطفة مقدس قایل می شوی ؟ برعكس چه فتح
بزرگی است كه این نطفة مقدس با همة جنایات ، زجرها ، قشنگیها و احمقیهایش نابود بشود . زمین میلیونها
سال آرام و آسوده دور خودش گردید . پیدایش بشر در مقابل عمر زمین مانند یكروز بیش نیست و این روز
اغتشاش روی كره زمین بود . همة هستیها را بستوه آورد . نظم و آرامش طبیعت را بهم زد ، بگذار دوباره
این آرامش بزمین رد بشود .
- اما باین طرز وحشیانه؟
- گمان می كنی میل مرگ ضعیف تر از میل بزندگی است ؟ همیشه عشق و مرگ با هم توأم است ، همیشه بشر
در عین اینكه باسم جنگ و مبارزه زندگی كوشیده در حقیقت خواستار مرگ بوده . امروز آزاد شده و با
وجود اینكه همة وسایل زندگی راحت برایش فراهم است ولی باز هم میل مرگ در بشر كشته نشده بلكه
قوی تر شده و یكجور القای خودبخود و عمومی شده ، بطوریكه همة مردم با بی طاقتی آرزوی نیستی دسته
این نتیجة منطقی وجود آدمیزاد است . The Struggle for Death جمعی را میكنند و برای مرگ میجنگند
- من دارم دیوانه می شوم . سوسوی من ، سوسی جان من الآن می روم ، ولی یك كلمه ، تنها یك كلمه به من
جواب بده . نمیدانی تا چه اندازه این كلمه اگر چه بقول تو پوچ ، اما برای م ن ارزش دارد . یك كلمه بگو كه
دوستت دارم یا از تو متنفرم ، فحش بده ، ناسزا بگو ، مرا از اطاقت بیرون بكن ولی آنقدر ساكت ، خونسرد ،
آرام و بی قید نباش ، من میدانم همه اینها ساختگی است ، ظاهری است ، قلب و احساسات بشر هیچوقت
عوض نمی شود. اگر روزی بشر میتوانست م دار زمین را هم بدور خورشید تغییر بدهد ، اگر خودش را
بستارة سیرییوس هم میرسانید همان آدمیزاد ضعیف و ترسو و احساساتی بود . نگاههای غمناك این
میمون را دیدی ، پر از روح ، پر از احساسات بود ، همین روح موروثی بشر است . یك كلمه بمن جواب بده ،
بمن فحش بده …
Anthropologie - بچه ، چه بچة بزرگی ؟ تو هنوز آدم دو هزار سال پیش هستی ، نمونه خوبی برای موزه
هستی ، اینهمه دخترهای خوشگل ، اینهمه وسایل تفریح هست ، دیگر منتظر چه هستی ؟
- همه اینها بنظرم یكسان است ، من ترا برای عشق معمولی آنطوریكه تصور میكنی نمیخواهم ، روحم نمیتوان د
از تو جدا بشود .
- روح ؟ چه مسخره ای ! حالا خوب می بینم كه تأثیر میمونهای بزرگ ، بقول پروفسور راك اجداد بزرگوارمان ،
زیاد در تو مانده است.
تد تا نزدیك در رفت ، مكث كرد مثل اینكه میخواست چیزی بگوید ، دوباره برگشت . در خودبخود باز شد و
آهسته پشت سر او بسته گردید.
ششماه ازین بین گذشت و سروم كشنده شهوت را بهمة مردم زدند . ولی برخلاف انتظار تأثیر غریب ی كرد ، زیرا
كه در لابراتوار در مایع و مقدار مواد سروم اشتباه شد ، بطوریكه شهوت را نكشت ولی وسیله دفع آنرا خنثی
كرد. ازین رو یك جنون عمومی بمردم دست داد ، همه م ردم باقسام گوناگون خودكشی میكردند . پروفسور راك
نیز خودش را كشت و روی صفح ة تلویزیون كه روشن می شد پوشیده شده بود از خودكشیها ، حركات
جنون آمیز ، كارخانه هائی كه منفجر می شد ، مردمی كه در شهرها دسته دسته فریاد می كردند ، مردی كه چشم
خودش را از كاسه درمیآور د ، زنی كه در كاسة سر بچه اش مشروب مینوشید یا دختری كه در اطاق خودش گل
و عكسهای شهوت انگیز جمع آوری كرده بود و خودش را كشته بود . سستیها و احساسات بچگانه در بشر به
منتها درجة سختی رسیده بود . همه این صورتهای آرام و بی حركت چین افتاده بود ، پیر شده بود . نظم شهر بهم
خورده بود . اغلب قوه برق میایستاد ، ماشینها بهم میخورد ، صدای فریاد و هیاهو شنیده می شد و كسی بكسی
نبود . جمع كردن مرده ها مشكل شده بود ، كور ه هائی كه مرده را تبدیل به خاكستر می كرد متصل در كار بود و
با وجود این احتیاج شهرها را كفاف نمیداد، سازه ای شهوت انگیز ، پرده های شهوت انگیز ، افكار شهوت انگیز و
روی « كانار » متفكرین همه وقتشان صرف موضوعهای شهوتی می شد . پیش آمد تهدید آمیز دیگری برای شهر
داد زمین لرزه های پی در پی می شد . اگر چه روز ، ساعت و دقیقة آتشفشانی را سیس مگراف های قوی قب ً لا تعیین
كرده بود ولی كسی باین موضوع اهمیت نمیداد.
این تغییرات در زندگی سوسن تأثیر كلی كرد ، بعد از تلقیح سروم : س. گ. ل. ل. وضع او شوریده ، با رنگ پریده
مایل بزردی ، در اطاقش عطر شهوت انگیز در هوا پراكنده بود و ساز شهوتی دائم میزد. روی هر میزی یك شیشه
مشروب و گیلاس گذا شته شده بود . اطاق او درهم و برهم و صورت خان ه ای را داشت كه بعد از چپو در آن
عیش بكنند و مشروب بخورند و بعد آنرا ترك بكنند.
خودش جلو پنجره نشسته بود به بیرون نگاه میكرد . آسمان خراش روبروی Studio یكروز كه سوسن در اطاق
پنجره او خراب ، سوخته با شیشه های شكسته دودزده پیدا بود ، اتو رادیوهای شكسته فاصله بفاصله در جاد های
كه از كمركش آن بالا میرفت افتاده بود ، مردم هراسان ، دیوانه وار در حركت بودند صدای همهمه از آن پائین
میآمد . جاده های متحرك همه ایستاده بود و در باغ گردشگاه طبقه ه جده آسمان خراش گروه انبوهی هاج و واج
در هم میلولیدند . دسته ای نمایش میدادند . یك گله آن ساز میزدند و میرقصیدند . درین بین كه سوسن مشغول
تماشا بود در اطاق زنگ زد و باز شد . تد با حالت شوریده وارد شد ، درین اواخر چندین بار به دیدن سوسن
آمده بود ولی سوسن همیشه مشغول ساختن مجسمه ای بود كه باو نشان نمیداد و وعده داده بود كه بعد از
اتمامش آنرا نشان بدهد. در ابتدا سوسن بقدری مشغول تماشای بیرون بود كه ملتفت تد نشد . تد جلو آمد گفت :
هان ، به چه نگاه میكنی؟ -»
- فتح عشق را تماشا میكنم .
- حالا حرف مرا باور میكنی؟ این همان حس عشق بود . همان دام طب یعت برای تولید مثل بود كه تمام میل
بزندگی ، دوندگی و تمدن بشر روی آن بنا شده بود . و حالا كه این حس را از او گرفتند ببین چطور نتیجة
هزاران سال فكر و زحمت خودش را از روی تحقیر نابود میكند و فكر ، انرژی و علاقه او بزندگی بریده شد.
- چه ازین بهتر كه آدمیزاد شور یده و طاغی زیر همة قوانین طبیعت بزند – طبیعتی كه تاكنون او را اسیر و
دست نشانده خودش كرده بود . بگذار خراب بكند ، خراب كردن هم كیف دارد . بجای اینكه طبیعت بعدها
خرده خرده خراب بكند بهتر آنست كه بدست خودش خراب بشود . حس انهدام و حس ایجاد یك مو از هم
فاصله دارد .
- آیا تو حاضر هستی مجسمه هایت را بشكنی ؟
- آسوده باش ، من همة آنها را شكستم و با مصالح آنها یك مجسمة دیگر ساختم ، فقط یكی بیشتر باقی
نمانده.
- مجسمة كرم ابریشم را هم شكستی ؟
- آنهم برایم قدیمی شده بود . از آن دیگر كیف نمیكردم .
- پس برویم این مجسمة تازه را ببینیم ، گمان میكنم كه امروز دیگر اجازه میدهی !
هر دو از جا بلند شدند و در اطاق كارگاه رفتند . جلو آن مجسمة بزرگی به بلندی یك گز و نیم پیدا بود كه با
روشنائی سرخ رنگی می درخشید ، پرده مخمل ابریشمی خواب و بیدار پشت آن آویزان بود . مجسمة دو حشرة
بزرگ ظریف ب ود كه بهم پیچیده بودند . بالهای بزرگ مسی رنگ آنها رویش لعاب كدری برنگ گوشت تن بود .
تنه آنها بهم چسبیده بود و توأم شده بود و سرهایشان یكی شبیه به تد و دیگری شبیه سوسن بود كه سرش
بعقب افتاده بود . چشمهایش بسته و دستهای تد در تن او فرو رفته بود . تد با تعجب پرسید :
باز هم حشرات؟ -»
است كه یكروز زندگی میكند و در عالم كیف میمیرد. Ephemere این حشره دمدمی
- چرا این موضوع را با این صورتها انتخاب كردی؟
- این همان خوابی است كه دیده بودی ، خوابی كه مرا خفه كرده بودی و در آغوشم كشیده بودی !
- سوسو ! ببین عشق در من كشته شده ، شاید شهوت مانده باشد ولی باز هم تكرار میكنم كه تو را دوست
دارم ، روح ترا دوست دارم . باز هم میگویم كه برای شهوت نیست .
- منهم ترا پیش از : س. گ. ل. ل. دوست داشتم و مخصوصًا ترا شكنجه می دادم . اقرار می كنم كه از شكنجة
تو كیف میكردم ولی حالا این حرفها برایم قدیمی شده . افسانة روح را كنار بگذار . الآن من ترا برای شهوت
میخواهم . حالا حس میكنم كه منطق ، احساسات و تمام هستیم عوض شده .
- سوسو ، ممكن است از تو یك خواهش بكنم ؟ آیا میتوانی آخرین دقیقه های زندگی مرا بخری ؟ آیا میتوانی
آخرین لحظة زندگی مرا شاعرانه بكنی ؟ این زندگی كه همه اش از دست تو در شكنجه بوده ام !
- هان فهمیدم مقصودت چیست ، با من بیا .
رفتند ، تد روی نیمكت الستیك نشست ، سوسن رفت پی چساز Studio سوسن دست تد را گرفت ، دوباره در اطاق
نگهداشت . یكمرتبه هوا برنگ سرخ و ب عد نارنجی شد و ساز شهوتی « پ» را گردانید و عقربك را جلو علامت
لطیفی با عطر مهیجی در هوا پراكنده شد . بعد سوسن رفت پهلوی تد نشست . از مشروبی كه روی میز بود
گیلاسها را پر كرد ، یكی را بدست تد داد و دیگری را خودش برداشت با هم نوشیدند . تد دست كرد شیشة
كوچكی از جیبش درآورد و خواست دوائی كه در آن بود در گیلاسش بریزد . سوسن دست او را گرفت و روی
شیشه را نگاه كرد و گفت :
اوه ، چه لغت كهن های ! رویش دو وجب خاك نشسته . این دواها Atropine - چه میخواهی بكنی ؟ آتروپین
برای دو هزار سال پیش خوب بود . میدانی اثرش چیست ؟ صرع ، هذیان ، غش بعد هم كابوس و منظره های
قتل عام ، سرهای بریده و هزار جور شكنجه میدهد تا بكشد . پس صبر كن .
سوسن بلند شد ، از گنج ة گوشه اطاق كه در مخفی داشت گوی ورشوی بیرون آورد ، بدست تد داد و گفت:
- این صورتك را میگذاری و خیلی آرام از دهنه این بالن نفس میكشی ، اما همه اش را تمام نكنی . برای من و
شی شی هم بگذار!
- این چیست ؟
است ، خواب بخواب میبرد آنهم با كیف . بعد از آنكه كمی تهییج Protoxide d’ Azote - پروتكسیددازوت
شهوتی میكند و كارهای روزانه را بیاد میآورد ، چشم را كم نور میكند و گوش گزگز میكند ، ولی رویهمرفته
كیف دارد.
؟Laughing Gas -
- خودش است .
تد سرش را تكان داد و بند صورتك را كه بآن گوی ورشوی آویزان بود از پشت گردنش وصل كرد . سرش را
روی بالش گذاشت و صورت آرام و خوش بخودش گرفت چند دقیقه بعد چشمهایش بهم رفت . سوسن بند
صورتك را باز كرد پیچ گوی را بست ، روی میز گذاشت و تد را روی تخت الاستیك خوابانید .
در همین روز طرف غروب بود كه صدای همهمه و جنجال از دور بلند شد و گروه لختیها با اندام ورزیده ،
شدند و تا اول شب همه شهر را بدون مقاومت گرفتند. « كانار » رنگهای سوخته و بازوهای توانا وارد شهر
وقتیكه پنج نفر از لختیها در را شكستند و وارد كارگاه سوسن شدند ، هوای آنجا با روشنائی سرخ رنگ روشن
بود. ساز شهوتی ملایم مترنم و عطر شهوت انگیز و دیوانه كننده ای در هوا پراكنده بود . مجسمة حشره
جلو پرده خاكستری خواب و بیدار میدرخشید و جلو آن تابوت بزرگ منب تكاری شده گذاشته Ephreme دمدمی
. « خواب عشق » : بودند كه رویش نوشته بود
یكی از لختیها جلو رفت و روی دگمه ای كه كنار تابوت بود فشار داد . تابوت آهسته سه تا زنگ زد و درش
خودبخود باز شد ، بوی عطر تندی از همان عطر شهوت انگیز كه در هوا پراكنده بود بیرون زد . لختیها با تعجب
بعقب رفتند . چون دیدند كه در میان تابوت یك زن و مرد لخت شبیه صورت مجسمة حشرات میان پارچة لطیفی
مثل بخار در آغوش هم خوابیده بودند ، لبهایشان بهم چسبیده بود و مار سفیدی دور كمر آنها چنبر زده بود.
پایان