تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی - محلل
یکشنبه 31 مرداد 1389

محلل

   نوشته شده توسط: رضا صابری    

چهار ساعت بغروب مانده پس قلعه در میان كوه ها سوت و كور مانده بود . جلو قهوه خانة كوچكی تنگهای دوغ و
شربت و لیوانهای رنگ برنگ روی میز چیده بودند . یك گرامافون فكسنی با صفحه های جگر خراشش آنجا روی
سكو بود  قهوه چی با آستین بالازده سماور مسوار را تكان داد، تفاله چائی را دور ریخت، بعد پیت خالی بنزین
را كه دستة مفتولی به آن انداخته بودند برداشته بسمت رودخانه رفت.
آفتاب میتابید، از پائین صدای زمزمة یكنواخت آب كه در ته رودخانه رویهم میغلطید و حالت تر و تازه بآنجا داده
بود شنیده میشد . روی یكی از نیمكتهای جلو قهوه خانه مردی با لنگ نم زده روی صورتش دراز كشیده و
آجیده هایش را جفت كرده پهلویش گذاشته بود . روی نیمكت قرینة آن، زیر سایة درخت توت، دو نفر پهلوی هم
نشسته و بدون م قدمه دل داده و قلبه گرفته بودند . بطوری چانه شان گرم شده بود كه بنظر می آمد سالهاست
یكدیگر را میشناسند.
مشهدی شهباز لاغر، مافنگی با سبیل كلفت و ابروهای بهم پیوسته گوشة نیمكت كز كرده، دست حنا بست ه اش را
تكان میداد و میگفت:
دیروز رفته بودم مرغ محله ( مغ مح له؟ ) پیش پسر دائیم، آنجا یك باغچه دارد . میگفت پارسال سی تومان مك »
آلوچه زرد آلوی باغش را فروخت . امسال سرمازده، همة سردرختیها ریخته، بیك حال و زاریاتی بود . زنش هم
« . بعد از ماه مبارك تا حالا بستری افتاده، كلی مخارج روی دستش گذاشته
آمیرزا یدالله عینكش را جابجا كرد، با تفنن چپق میكشید، ریش جو گندمیش را خاراند و گفت:
« . اصلا خیر و بركت از همه چیزها رفته »
شهباز سرش را از روی تصدیق تكان داد و گفت:
قربان دهنت . انگار دوره آخر زمان است. رسم زمانه برگشته . خدا قسمت بكند بیست و پنجسال پیش در »
خراسان مجاور بودم . روغن ی كمن دو عباسی بود، تخم مرغ میدادند ده تا صد دینار . نان سنگگ میخریدیم ببلندی
یك آدم . كی غصه بی پولی داشت؟ خدا بیامرزد پدرم را یك الاغ بندری خریده بود . با هم دو تركه سوار میشدیم .
من بیست سالم بود، توی كوچه با بچه های محله مان تیله بازی می كردم. حالا همه جوانها از دل و دماغ میافتند، از
غورگی مویز میشوند، باز هم قربان دورة خودمان، بقولی آن خدا بیامرز : اگر پیرم و میلرزم بصد تا جوان
« . میارزم
« ! سال بسال دریغ از پارسال » : یدالله پك زد بچپقش، گفت
« . خدا همه بنده های خودش را عاقبت بخیر كند » : شهباز گفت
بجان خودت یكوقت بود در خانمان سی نفر نان خور داشتیم، حالا فكریم » : یدالله قیافة جدی بخودش گرفت
روزی یكریال پول توتون و چائی ام را از كجا گیر بیاورم دو سال پیش سه جا معلمی می كردم، ماهی هشت
تومان در میآوردم . همین پریروز كه عید قربان بود رفتم خانه یكی از اعیان كه پیشتر معلم سرخانه بودم . بمن
گفتند كه بروم دعا برای گوسفند بخوانم، قصاب بی مروت حیوان زبان بسته را بلند كرد بزمین كوبید . داشت
كاردش را تیز می كرد، حیوان تقلا كرد، از زیر پایش بلند شد . نمیدانم چه روی زمین بود، دیدم چشمش تركیده
ازش خون میریخت . دلم مالش رفت، ببهانة سردرد برگشتم، همه شب هی كلة خون آلود گوسفند جلو چشمم
میآمد. آنوقت از دهنم در رفت كفر گفتم، كفر خیال كردم … نه زبانم لال، در خوبی خدا كه شكی نیست، اما این
جانوران زبان بسته، گناه دارد. خدایا، پروردگارا، تو خودت بهتر میدانی، هر چه باشد انسان محل نسیان است.
آره، اگر میتوانستم هر چه تو دلم هست بگویم …! آخر نمیشود » : آمیرزا یدالله لختی بفكر فرو رفت، دوباره گفت
« . همه چیز را گفت. استغفرالله زبانم لال
« . برو فكر نان كن خربزه آب است » : شهباز مثل اینكه حوصل هاش سررفت گفت
« . آره، از دست ما چه بر میآید؟ از اول دنیا همینطور بوده » : میرزا یدالله با ب یمیلی گفت
ما دیگر ازمان گذشته، بقولی مردم پاتیلمان در رفته، از بی كفنی زنده مانده ایم. چه حقه هائی كه در » : شهباز گفت
«. این دنیای دون نزدیم، یكوقت تهران دكان بقالی داشتم، خرج در رفته روزی شش قران پ سانداز میكردم
« . بقال بودی؟ من از بقال جماعت خوشم نمیآید » : میرزا یدالله حرفش را برید
«؟ چرا »
« . قصه اش دراز است، حالا تو اول حرفت را تمام بكن »
شهباز دنبالة سخن را گرفت : بله، دكان بقالی داشتم . امرم می گذشت، كم كم یك خانه و لانه ای برای خودمان دست
و پا كردیم، چه دردسرتان بدهم، آنوقت یك پتیاره ای پیدا شد. الان پنج سال است كه زنم مرا بخاك سیاه نشانده .
این زن نبود، آتشپاره بود . تازه با خون دل آمده بودم سر و سامانی بگیرم، هر چه رشته بودم پنبه كرد، مخلص
حضرت مرا طلب یده، باید » : كلثوم، والدة احمد یك شب از پای وعظ برگشت . پاهایش را توی یك كفش كرد كه
پیسی ای بسرم آورد كه نگو و نشنو … مرا بگو كه عقلم را دادم دست این زن! هر « بروم استخوانم را سبك بكنم
چه باشد، آدمیزاد شیر خام خورده، من همان آدم بودم كه از سبیلهایم خون میچكید . یك زن عقلم را دزدید …
این چیزها سرم نمیشود، مهرم حلال، جانم آزاد. خودم یك » خدا نكند كه زن زیر جلد آدم برود. همان شب میگفت
النگو با گردن بند دارم، آنها را میفروشم میروم … استخاره هم كرده ام خوب آمده، یا طلاقم بده یا بهمین سوی
آقا هر چه كردم، مگر حریفش شدم؟ دو هفته تو روی من نگاه نكرد آنقدر كرد، كر د « . چراغ بچه ات را خفه می كنم
كه هر چه داشتم فروختم، پول جرینگه كردم دادم بدستش، پسر دو سال ه ام را برداشت و رفت آنجا كه عرب نی
« . بیندازد. تا حالا كه پنجسال است رفته، نمی دانم چه بسرش آمده
« . خدا كند كه از شر عربها محفوظ باشد » : میرزا یدالله گفت
آره، میان عربهای لختی زبان نفهم  ای ن عمریها  بیابان برهود، آفتاب سوزان ! انگار كه آب شد بزمین فرو »
« . رفت. دریغ از یك انگشت كاغذ. راست میگویند كه زن یك دنده اش كم است
« . تقصیر مردها است كه آنها را اینجور بار میآورند و نمیگذارند چشم و گوششان باز بشود » : میرزا یدالله گفت
چیزیكه غریب است، این زن اصلا خل و چل بود . نمیدانم چطور شد كه یكمرتبه » : شهباز گرم صحبت خودش ب ود
« … آتشی شد، گاهی تنهائی گریه میكرد، گاس برای شوهر اولش بود
«؟ مگر تو شوهر دومیش بودی » : میرزا یدالله پرسید
« . دیگر بله، چی میگفتم، حرفم یادت رفت »
« . شوهر اولش گفتی »
بله، اول خی ال می كردم كه برای شوهر اولیش بوده … در هر صورت هر چه بزبان خوش خواستم حالیش بكنم، »
انگاریكه با دیوار حرف میزنم، مثل چیزیكه اجل پس گردنش زده بود، نمی دانم چه بسر پسرم آورد . آیا روزی
« . میآید كه چشمم تو چشمش بیفتد؟ پسری كه بعد از اینهمه نذر و نیاز خدا بمن داد
هر كسی را نگاه بكنی یك بدبختی دارد . لب كلام آنست كه مردم باید آدم بشوند، باسواد » : میرزا یدالله گفت
بشوند. آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان میشویم . یكوقت بود خودم بالای منبر میگفتم، هر كس یك سفر
« . بعتبات برود آمرزیده میشود و جایش در بهشت خواهد بود
« ؟ شما كه از علماء نیستید » : شهباز
« . این حكایت مال دوازده سال پیش است، م یبینی كه معمم نیستم. حالا همه كاره ام و هیچكاره »
میرزا یدالله زبان را دور دهنش گردانید و با حالت افسرده گفت:
« . زندگانی مرا هم یك زن خراب كرد »
« ! امان از دست زن » : شهباز
نه، این دخلی بزن ندارد . این بدبختی دست خودم است اگر تهران بودی، لابد اسم ابوی را شنیده ای… ما از زیر »
بته در نیامده ایم. پدرم از آنهائی بود كه نعلین جلو پایش جفت می شد. اسمش را كه میبردند یكی میگفتند و صد تا
از دهانشان می ریخت. وقتی بالای منبر می رفت، جا نبود كه سوزن بیندازی. همة كله گنده ها ازش حساب می بردند.
مقصودم این نیست كه بیخودی قمپز در بكنم، چون آن مرحوم هر چه بود برای خودش بود:
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر ترا چه حاصل؟
بهر حال بعد از فوت مرحوم ابوی من جانشین او شدم و در خانه را باز كردم  خوب یك خانه با یكمشت و »
خرت خورت هم برایمان گذاشت . خودم هنوز طلبه بودم و ماهی چهار تومان با پنج من گندم مستمری داشتم،
باضافه ماه محرم و صفر نانمان توی روغن بود . یك لفت و لیسی میكردیم . چون معروف بود كه نفس مرحوم
ابوی مجرب است . یكشب مرا سر بالین نا خوشی بردند تا دعا بدهم . دیدم دختر هشت یا نه ساله ای در آن میان
« … میپلكید  آقا بیك نظر گلویمان پیش او گیر كرد، جوانی است و هزار چم و خم
پیش او دو تا صیغه داشتم كه هر دو را مطلقه كرده بودم، ولی این چیز دیگری بود  میگویند كه لیلی را بچشم »
مجنون باید دید . باری دو روز بعد یك دستمال آجیل آچار و سه تومان پول نقد فرستادم، عقدش كردم . شب كه
او را آوردند، آنقدر كوچك بود كه بغلش كرده بودند . من از خودم خجالت كشیدم . از شما چه پنهان؟ این دختر تا
سه روز مرا كه می دید مثل جوجه می لرزید. حالا من كه سی سالم بود، جوان و جاهل بودم . اما آن مردهای هفتاد
« . ساله را بگو كه با هزار جور ناخوشی دختر نه ساله می گیرند
خوب بچه چه سرش میشود كه عروسی چیست؟ بخیالش چارقد پولكی سرش میكنند، رخت نو میپوشد و در »
خانة پدر كه كتك خورده و فحش شنیده شوهر او را ناز و نوازش میكند و روی سرش میگذارد، ولی نمیداند كه
« . خانة شوهر برایش دیگ حلوا بار نگذاشته اند
بهرحال من آنقدر زحمت كشیدم تا او را رام كردم : شب اول از من میترسید. گریه میكرد. من قربان صدقه اش »
میرفتم، می گفتم: بالای غیرتت آبروی ما را بباد نده، خوب تو آن بالای اطاق بخواب من این پائین، چون دلم برایش
میسوخت. خیلی خودداری كردم كه بجبر با او رفتار نكردم ، وانگهی دیگر چشم و دلم سیر بود و كار كشته شده
بودم. بهر صورت او هم نصیحت مرا بگوش گرفت.
شب اول برایش یك قصه نقل كردم، خوابش برد.
شب دوم یك قصه دیگر شروع كردم و نصفش را برای شب بعد گذاشتم.
شب سوم، هیچ نگفتم تا اینكه یارو بصدا در آمد و گفت : تا آنجا كه ملك ج مشید رفت بشكار، پس باقیش را چرا
امشب سرم درد میكند، صدایم نمیرسد، اگر اجازه » : نمیگوئی؟ مرا می گوئی از ذوق توی پوست نمیگنجیدم، گفتم
« . بهمین شیوه رفتم جلوتر، رفتم جلوتر تا اینكه رام شد .« بدهید بیایم جلوتر
شهباز خنده اش گرفت . خواست چیزی بگوید، اما صورت جدی و چشمهای اش كآلود میرزا یدالله را كه از پشت
شیشة عینك دید، خودداری كرد.
این حكایت دوازده سال پیش است، دوازده سال ! نمیدانی چه زنی بود، » : میرزا یدالله با حرارت مخصوصی میگفت
سرجور، دلجور بهمة كارهایم رسیدگی میكرد . آخ حالا كه یادم میافتد … همیشه گوشة چادر نما ز بدندانش بود .
رختها را با دستهای كوچكش میشست، روی بند میانداخت . پیراهن و جورابم را وصله میزد . دیزی بار میگذاشت
دست زیر بال خواهرم میكرد، چقدر خوش سلوك، چقدر مهربان ! همه را فریفتة اخلاق خودش كرده بود . چه
هوشی داشت؟ من خواندن و نوشتن را باو یاد دادم . سر دو ماه قرآن میخواند. اشعار شیخ را از بر م یكرد، سه
سال با هم سر كردیم، كه الذ اوقات زندگی من است . دست بر قضا در همین اوان بود كه وكیل بیوه میوه ای شدم
كه بی پول نبود . خودش هم آب و رنگی داشت . آقا برایش دندان تیز كردیم . تا اینكه بخیال افتادم او را بحبالة نكاح
در بیاورم . نمیدانم كدام خدانشناس خبرش را برای زنم آورد . آقا روز بد نبینی، این كه ظاهرًا خل وضع بنظر
میآمد. نمی دانستم آنقدر حسود است . هر چه بزبان خوش خواستم سرش را شیره بمالم، مگر حریفش شدم؟ با
وجود اینكه از بابت حق الوكاله مقدار وجهی آن ضعیفه بمن بده كار ب ود، از اینكار صرف نظر كردم و میانه مان
پاك بهم خورد. ولی نمیدانی یك ماه این زن چه بروز من آورد!
شاید دیوانه شده بود یا چیز خورش كرده بودند. بكلی عوض شد. دستش را بكمرش زد و حرفهائی بار من كرد »
الهی عینك را روی نعش ت بگذارند، عمامه پر مكرت را دور گردنت » : كه تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشد . می گفت
ب پیچند. از همان روز اول فهمیدم كه تو تیكة من نیستی . روح آن بابای قرمساقم بسوزد كه مرا بتو داد . من
یكوقت چشمم را باز كردم دیدم، توی بغل تو قرمساقم . سه سال آزگار است كه با گدائی تو ساخته ام. اینهم دست
مزدم بود؟ خدا سر و كار آدم را باآدمهای بیغیرت نیندازد  داغ پشت دستم گذاشتم، زور كه نیست ؟ دیگر با تو
نمی توانم زنگی بكنم  مهرم حلال، جانم آزاد بهمین سوی چراغ میروم... میروم بست می نشینم. همین الان. همین
«. الان
آنقدر گفت، گفت كه من از جا در رفتم . جلو چشمم تیره و تار شد. همینطور كه سر شام نشسته بودم،
ظرفها را برداشتم پاشیدم میان حیاط، سر شب بود پا شدیم با هم رفتیم بحجرة آشیخ مهدی در حضور او زنم را
«. سه طلاقه كردم
فردایش پشیمان شدم، ولی چه فایده كه پشیمانی سو دی نداشت و زنم بمن » . دست روی دستش میزد
حرام شده بود . تا چند ر وز مثل دیوانه ها در كوچه و بازار پرسه میزدم . اگر آشنائی بمن بر میخورد از حواس
پرتی سلامش را نمی گرفتم.
بعد از این دیگر من روی خوشی به خودم ندیدم . یك دقیقه صورتش از جلو چشمم رد نمشد، نه خواب
داشتم و نه خوراك. نمیتوانستم در خانه مان بند شوم . در و دیوار بمن ف حش میداد . دو ماه ناخوش بستری شدم .
توی هذیان همه اش اسم او را میآوردم . بعد هم كه رمقی پیدا كردم، معلوم بود اگر لب تر می كردم صد تا دختر
پیشكشم می كردند، اما او چیز دیگری بود . بالاخره عزمم را جزم كردم تا بهر وسیله ای كه شده دوباره او را
بگیرم. عدة او سر آمد . رفتم این در بزن آن در بزن، دیدم هیچ فایده ای ندارد . هر چه جل و پلاس ، كتاب پاره و
ته خانه برایم مانده بود فروختم . هژده تومان پول درست كردم . چاره ای نداشتم مگر اینكه یكنفر محلل پیدا بكنم
كه زنم را به خودش عقد بكند، بعد طلاقش بدهد، تا دوباره بعد از انقضای سه ماه و ده روز بتوانم او را بگیرم.
یك بقال الدنگ پف یوزی در محله مان بود كه هفت تا سگ صورتش را میلیسید سیر میشد . از آنهائی »
بود كه برای یك پیاز سر میبرد؛ رفتم با او ساخت و پاخت كردم كه ربابه را عقد بكند، بعد او را طلاق بدهد و من
همة مخارج را اضافه پنج توما ن باو بدهم او هم قبول كرد گول مردم را نباید خورد همین مرد كه، همین پف
«... یوز
شهباز بارنگ پریده صورتش را در دو دستش پنهان كرد و گفت:
«... بقال بود؟ اسمش چه بود؟ چه بقالی بود؟ مال كدام محله؟ نه... نه... هیچ همچنین چیزی نمی شود »
ولی میرزا یدالله بطوری گرم صحبت بود و پیش آمدها جلو چشمش مجسم شده بود كه دنبال حرفش را
قطع نكرد:
همان مرد كة بقال زنم را عقد كرد . نمیدانی چه حالی شدم . زنیكه سه سال مال من بود، اگر كسی »
اسمش را بزبان می آورد شكمش را پاره می كردم . درست فكر كن حالا باید به دست خودم همسر این مردكع
گردن كلفت بشود. با خودم گفتم، شاید این انتقام صیغه هایم است كه با چشم گریان طلاق دادم  باری فردا صبح
زود رفتم در خانة بقال . یكساعت مرا سر پا معطل كرد كه یك قرن بمن گذاشت . وقتیكه آمد باو گفتم : الوعده وفا،
زنم » : ربابه را طلاق بده، پنج تومان پیش من داری . هنوز صورت شیطا نیش جلو چشمم هست، خندید و گفت
«. است، یك مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم. چنان برق از چشمم پرید
«... نه ، هیچ همچین چیزی نمیشود. راستش را بگو...اوه » : شهباز میلرزید و گفت
حالا دیدی حق بجانب من بود؟ حالا فهمیدی چرا از بقال جماعت بیزار م؟ وقتیكه گفت » : میرزا یدالله گفت
یك مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم، فهمیدم میخواهد بیشتر پول بگیرد . ولی كی فرصت چانه زدن داشت؟
نمی دانی كجای آدم میسوزد . دود از كله ام بلند شد . باندازه ای حالم منقلب بود، باندازه ای از زندگی بیزار شده
بودم، كه دیگر جوابش را ندادم . یك نگاه باو كردم كه از هر فحشی بدتر بود . از همان راه رفتم بازار سمسارها .
عبا و ردایم را فروختم، یك قبای قدك خریدم . كلاه نمدی سرم گذاشتم . گیوه هایم را ور كشیدم راه افتادم . از آن
وقت تا حالا سلندر و حیران از این شهر بآن شهر از این ده بآن ده میروم . دوازده سال آزگار دیگر نمی توانستم
در یكجا بمانم، گاهی نقالی میكنم، گاهی معلمی .. برای مردم كاغذ مینویسم، در ق هوه خانه ها شاهنامه میخوانم، ن ی
میزنم، خوشم میآید كه دنیا و مردم دنیا را سیاحت بكنم . میخواهم همینطور عمرم بگذرد . خیلی چیزها آدم
دستگیرش میشود، وانگهی دیگر پیر شدیم . برای مرده ها مردار سنگ میسازئیم . یك پایمان این دنیا است، یكیش
آن دنیا. افسوس كه تجربه هایمان دیگر به درد این دنیا نمیخورد. شاعر چه خوب گفته:
مرد خردمند هنر پیشه را عمر دو بایست در این روزگار
«. تا به یكی تجربه آموختن با دگری تجربه بردن بكار
میراز یدالله باینجا كه رسید خسته شد، مثل اینكه آواره هایش از كار افتاد چون زیادتر از معمول فكر
كرده بود و حرف زده بود، دست كرد چپقش را برداشت، به آب رودخانه خیره خیره نگاه میكرد و به آواز دور و
خفه ای كه از پشت كوه میآمد گوش می داد.
شهباز سرش را از ما بین دو دست برداشت. آهی كشید و گفت:
«! هیچ دوئی نیست كه سه نشود »
میرزا یدالله منگ و مات بود، متوجه او نشد.
«. یك مرد دیگر را هم بی خانمان می كند » : شهباز بلندتر گفت
«؟ كی » : یدالله بخودش آمد، پرسید
«. همان ربابة آتش بجان گرفته »
«؟ مقصود چیست » : میرزا یدالله چشمهایش از حدقه بیرون آمده بود. هراسان پرسید
راستی روزگار خیلی آدم را عوض می كند. صورت چین میخورد، » : مشهدی شهباز خندة ساختگی كرد
«، موها سفید میشود، دندانها میافتد. صدا عوض می شود، نه شما مرا شناختید و نه من شما را
«؟ چطور » : میرزا یدالله پرسید
« ! ربابه صورتش مهر آبله نداشت؟ چشمهایش را متصل بهم نمی زد »
«؟ كی بتو گفت » : میرزا یدالله پرخاش كرد
شما آقا شیخ یدالله، پسر مرحوم آقا شیخ رسول نیستید كه در كوچة حمام مرمر » : مشهدی شهباز خندید
«. منزل داشتید؟ هر روز صبح از جلو دكانم رد می شدید؟ منهم محلل هستم، همانم
میرزا یدالله سرش را نزدیك برد و گفت:
تو همانی كه دوازه سال مرا باین روز انداختی؟ همان شهباز بقال تو هستی؟ یكوقت بود توی همین »
كوه كمر ، اگر بدست من افتاد بودی حسابمان پاك شده بود . افسوس كه روزگار دست هر دومانرا از پشت
«. بسته
بارك الله رب ابه، تو انتقام مرا كشیدی . او هم ویلان است بروز من » : بعد دیوانه وار با خودش می گفت
دوباره خاموش شد و لبخند دردناكی روی لبهایش نقش بست. «. افتاده
كسیكه روی نیمكت روبروی آنها خوابیده بود، غلت زد : بلند شد نشست، خمیازه كشید، چشمهایش را
مالاند.
مشهدی شهباز و میرزا یدالله دزدكی بهم گاه می كردند، ولی می ترسیدند كه نگاهشان با هم تلاقی بكند 
دو دشمن بیچاره از هنگام كشمكش عشق و عاشقی شان گذشته بود. حالا بایستی بفكر مرگ بوده باشند.
«، داش اكبر، دو تا قند پهلو بیار » : شهباز بعد از كمی سكوت رو كرد بقهوه چی و گفت