تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی - گجسته دژ
یکشنبه 31 مرداد 1389

گجسته دژ

   نوشته شده توسط: رضا صابری    

قصر ماكان بزرگ و محكم دارای سه حصار و هفت بارو بود كه از آهك و ساروج ساخته بودند، و دركمركش
كوه نزدیك آسی ویشه جلوی آسمان لاجوردی سر بر افراشته بود.
دویست سال پیش اینجا آباد و پر از ساختمان و خانه بود . در آنزمان هر روز طرف عصر ماكان كاكویه
با پیشانی بلند و سینة فراخ در ایوان قصر و یا در باروی چپ آن كشیك می كشید تا دختری كه در رودخانه
خودش را می شست ببیند، و بالاخره همان دخترك سبب جوانمرگی ماكان گردید . ولی از آن پس همة نیروهای
ویران كننده طبیعت و آدمها برای خراب كردن آن دست به یكدیگر داده بودند، سبزه های دیمی كه از پای
دیوارهای نمناك و جرزهای شكسته روئیده بود، از اطراف خرده خرده آنرا می خورد و فشار میداد، طاقها
شكست برداشته بود و ستونها فرو ریخته بود . خاموشی سنگینی روی این ملك و كشت زارهای دور آن
فرمانروائی داشت . چون پس از تسلط پسران سام همة زمینها خراب و بایر مانده بود . جلوی قصر یك رودخانة
كوچك مانند نوار سمین زمزمه كنان از میان چمن زمرد گون ماروار میگذشت و آهسته ناپدید میگردید.
این كوشك ویران را مردم ده گجس ته دژ مینامیدند و آنرا بدشگون میدانستند . اما كسی نیمدانست
بوسیلة چه افسونی بجای آن همه شكوه پیشین یك مرد لاغر پیر، دارای چشمهای درخشان، در باروی چپ این
قصر منزل گزیده بود . این مرد را خشتون می نامیدند و از برج خارج نمیشد مگر غروب آفتاب .  وقتیكه دهكدة
پائین قصر غرق در تاریكی میشد، آنوقت خشتون خودش را در لبادة سیاهی میپیچید . از باوری چپ قصر بیرون
می آمد و روی تپه ای كه مشرف به قصر بود آهسته گردش میكرد و یا چوب خشك جمع مینمود.
آیا او دیوانه یا عاقل، توانگر و یا تنگدست بود؟ این را كسی نمیدانست، تنها اهالی ده از نگاهش پرهیز می
كردند، و چیزیكه بر هراس مردم ده افزده بود وجود یك دختر بچه بود كه هر روز عصر میآمد و جلو قصر در
رودخانه آب تنی میكرد.
یكروز تنگ عصر كه هوا ملایم و طبیعت آرام بود، و یك دسته كبوتر روی آسمان چرخ میزدند . روشنك
بعادت معمول در رودخانه جلو قصر خودش را میشست . ناگاه دید آدمی شبیه رهبانان كه ریش بلند خاكستری و
بینی برگشته داشت و خودش را در لبادة سیاهی پیچیده بود باو نزدیك شد، دختر هراسان پیراهن خود را
برداشت و روی سینه اش را پوشانید، آن مرد آهسته جلو آمد و با لبخند گفت:
«؟ دختر جان، اینجا چه میكنی »
روشنك كه مشغول پوشیدن لباسش بود گفت:
«. خودم را میشویم »
«. دختر جان، بیهوده مترس! من بجای پدرت هستم »
پدر من خیلی وقت است كه رفته، من خیلی كوچك بودم كه رفت، درست یادم نیست ولی ریش سیاهی »
«. داشت، مرا میبوسید و روی زانویش مینشاند
«! افسوس، من هم دختركی داشتم »
«؟ شما همان جادوگر گجسته دژ هستید »
«. این اسمی است كه مردم رویم گذاشته اند »
مردم پشت سر من و مادرم بد گوئی میكنند، چون می بینند كه تنها آب تنی میكنم، می گویند كه دختر »
«... نباید
این مردم ده را می گوئی بیچاره ها ... از جانوران كمترند، آنچه كه آنها را اداره میكند، اول شكم و بعد »
«. شهوت است با یكمشت غضب و یكمشت باید و نباید كه كور كورانه بگوش آنها خوانده اند
ولی من نمیتوانم از آب چشم بپوشم، من برای آب میمیرم . وقتیكه شنا میكنم، مثل اینست كه همة »
پرندگان، همة طبیعت با من گفتگو می كنند؛ دلم میخواست همة روزهایم را جلو دریا باشم، زمزمة آب با من حرف
«. میزند مرا میخواند و بسوی خودش میكشاند، شاید من بایستی ماهی شده باشم
آدمیزاد جهان كین است . ما مختصر همة جانورانیم، همة احساسات آنها در ما هست و بعضی از آنها »
«. در ما غلبه دارد. باید آنرا كشت
برای اینكه ماهی را بكشم، باید خودم را بكشم. چون از دریا و از آب كه دور میشوم مثل اینست كه »
«. یك تكه از هستی من آنجا درخیز آب دریا موج میزند و اندوه بی پایان مرا میگیرد
«. ولی تو آنقدر جوان و بچه هستی! گوشه نشینی برای پیران است، وقتیكه از كار و جنبش می افتند »
« دلم میخواست یك ماهی میشدم و شنا می كردم، همیشه شنا می كردم »
«. پدر بزرگ من هم همین واسوس را داشت و آخرش غرق شد »
« ... چه مرگ قشنگی! آدم بمیرد: آنهم در آب »
نه، او كاملا نمرده ... چون آنچه كه بقای روح می گویند حقیقت دارد . باین معنی كه روح و یا خاصیتهائی »
از آن در بچة اشخاص حلول می كند . و پدر بزرگ من بچه داشت، پس بكلی نمرده است . ولی روح شخصی هر
كسی با تنش میمیرد، چون محتاج به خوراك است و بعد از تن نمیتواند زنده بماند . این دریچه ایست كه عادت و
«. اخلاق و وسواس و ناخوشی های پدر و مادر را به بچه انتقال میدهد
«؟ پس پدر شما هم طلا درست می كرد »
«؟ نه، او جستجو می كرد، همة مردم معمولی آنرا جستجو می كنند، ولی به چه درد میخورد »
«؟ پس شما طلا درست كرده اید »
بر فرض هم كه طلا را پیدا كردم، به چه دردم خواهد خورد؟ هفت سال است كه شبها روی زمین نمناك »
بیخوابی می كشم، توی كتابها اسرار پ یشینیان را جستجو می كنم، رمزها را میخوانم و در چنگال آهنین افسوسها
خرد شده ام . عمرم آفتاب لب بام است و شبهایم سفید است . آنچه كه اكسیر اعظم می گویند، در تو است، در
«. لبخند افسونگرتست نه در دست جادوگر
«. تاكنون كسی با من اینجور حرف نزده، همة مردم بمن خل و دیوانه می گویند »
«. چون زبان ترا نمیفهمند، چون تو نزدیكتر به طبیعت هستی و با زبان گنگ آن آشنائی »
راست است كه من بچه ام، ولی زندگیم آنقدر غمناك است . بنظرم گاهی حرفهای شما را درست »
نمیفهمم، آنها لغزنده هستند، ولی میخواستم خیلی پیش شما بمانم و بحرفهایتان گوش بدهم . اما مادرم تنهاست و
«. همة مردم ده از او بدشان می آید. من هم تنها هستم. آنقدر تنها هستم
ما همه مان تنهائیم، نباید گول خورد، زندگی یك زندان است، زندانهای گوناگون . ولی بعضیها بدیوار
زندان صورت میكشند و با آن خو دشانرا سرگرم می كنند بعضیها میخواهند فرار بكنند، دستشان را بیهوده زخم
می كنند، و بعضیها هم ماتم می گیرند ولی اصل كار اینست كه باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمانرا
گول بزنیم، ولی وقتی میآید كه آدم از گول زدن خودش هم خسته میشود ... بنظرم امروز زبان در اختیارم نیست،
«. چون سالهاست كه بجز با خودم با كسی دیگر حرف نزده ام و حالا حرارت تازه ای در خودم حس میكنم
روشنك با تعجب گفت:
«! آه، مادر جانم آمد »
در اینوقت زن بلند بالائی كه چادر سفید بسرداشت، آهسته نزدیك شد، نگاهش را به خشتون دوخته بود.
همینكه جلو آمد چند دقیقه در چشمهای یكدیگر نگاه كردند، ولی زن روی سبزه ها بحالت غش افتاد . دختر كه
آمخته باین بحران بود هراسان دوید، سر مادر را روی زانویش گذاشت و نوازش میكرد.
خشتون نزدیك رفت و با انگشت پیشانی او را لمس كرد. زن بحال آمد، بلند شد و نشست.
خشتون دور میشد، در صورتیكه نگاه پر از تحسین دختر دنبال او بود.
**********
راجع به این زن و مرد حكایتهای شگفت آوری سر زبان مردم ده بود . میگفتند كه این مرد اسمش خشتون نیست
و ملاشمعون یهودی است، هفت سال پیش با یكنفر درویش وارد دیلبر شدند و بعد در خرابة گجسته دژ جای
گزیدند، رفیق ملاشمعون پس از چندی نابود شد و كسی نمیدانست چه بسرش آمده . حالت و وضع خشتون این
مسئله را تآیید میكرد، بعضی میگفتند كه او ریاضت كش است، روزی یك بادام میخورد و با ارواح و جن ها
آمیزش دارد . برخی معتقد بودند كه از كوه دماوند كبریت احمر آورده و مشغول ساختن كیمیاست، رفیقش را
كشته و از روی كتاب جفر و طلسمات او كار می كند . دسته ای می گفتند كه در آن بارو گنج پیدا كرده و دو تا
دختر كه در ده گم شده بودند كار او میدانستند و معتقد بودند كه هر كس در چشمهای او نگاه بكند افسون خواهد
شد. عده دیگر می گفتند كه تمام روز را نماز می خواند و طاعت میكند . یكنفر قسم میخورد كه بچشم خودش دیده
كه ملاشمعون كلة مرده از قبرستان دزدیده است . و هر وقت نزدیك غروب سرو كلة خشتون از پشت تپه نمایان
میشد مردم ده بسم الله میگفتند . ولی چیزیكه نمیشد انكار كرد این بود كه چه زمستان و چه تابستان از دود كش
با روی چپ قصر پیوسته دود آبی رنگی بیرون میآید.
چهار ماه بود كه روشنك و مادرش خورشید، در این ده آمده بودند و در خانة خودشان نزدیك گجسته
دژ منزل كرده بودند . این خانه سالها بود كه خالی و مردود مانده بود . چون یازده سال پیش پدر خورشید
بواسطة شهرت بدی مجبور شد كه خانه اش را ترك بكند . زیرا می گفتند كه این خانه را جن ها سنگساران كرده
اند، در صورتیكه همسایة آنها اینكار را كرده بود تا خانه را بقیمت ارزان بخرد و بالاخره معامله شان نشد، ولی
این خانه بد نام ماند، و شاید مردم ده بمناسبت مجاورت با این خانه به قصر ماكان گجسته دژ لقب داده بودند.
هشت سال بود كه شوهر خورشید ب ه طرز مرموزی گم شده بود. چوی باو تهمت زده بودند كه جهود
است. بعد هم از او كاغذ باین مضمون رسید كه ترا ترك كردم ولی امیدوارم روزی كه بر میگردم خودم را بهمه
بشناسانم.
خورشید بعد از آنكه چهار سال در خانة پدرش بود ناخوش سخت شد، ساعتهای دراز در غش بود و بعد ازین
ناخوشی هر شب در خواب بلند میشد و راه میافتاد و بعد بر میگشت و دوباره میخوابید . امسال كه پدرش مرد
این خانة پرت را در این ده سهم ارث او دادند . او هم با ماهیانة كمی ك ه داشت آمده بود در اینجا زندگی می كرد .
ولی از یكطرف شهرت بد این خانه و از طرف دیگر حالت مرموز خورشید كه شبها در خواب گردش میكرد همة
اهل ده را بد گمان كرده بود بطوری كه این مادر و دختر را همدست خشتون میدانستند.
**********
پس از ملاقات خشتون با مادر روش نك در همان شب وقتیكه همة جنبندگان خاموش شدند و دهكدة پائین
قصر در خواب غوطه ور شد، خورشید ب ه عادت هر شب از توی رختخواب بلند شد، با چشمهای بسته آهسته سر
بالین دخترش رفت، بدقت نفس كشیدن او را گوش داد، سپس چادر سفیدی بسرش پیچید و با گامهای ش مرده از
خانه اش بی رون آمد ولی خط سیر او امشب عوض شد، پس از كمی تر دید راه باریك و خطرناكی كه به گجسته
دژ میرفت در پیش گرفت،
جلو باروی چپ قصر كمی تأمل كرد ولی بعد در چوبی را پس زد و داخل دالان تاریكی شده آنرا پیمود،
در دیگری را طرف دست راست باز كرد و از پنج پلة نمناك پائین ر فت و در سردابه ای وارد شد كه هوای آنجا
سنگین و نمناك بود . پیسوز كوچكی میان آن میسوخت، خورشید كنار اطاق ایستاده، دستهایش را روی هم
گذاشت و سرش را پائین انداخت، ولی صورت استخوانی و پای چشمهای كبود او جلوی روشنائی كوره ترسناك
می نمود.
خشتون كوچك و لاغر، با ر یش بلند و لبهای نازك و پیشانی چین خورده، جلو كوره نشسته بود . با
وجود حرارت آن لبادة چركی بخودش پیچیده بود . و چشمهایش به بوته ای كه روی آتش بود خیره شده بود،
دست راست را با انگشتان بلند روی زانویش گذاشته بود . با وضع اسرار آمیز این مرد، اطاق غار مانند او،
شمشیر زنگ زده ای كه بدیوار آویزان بود، شیشه و قرع و انبیق، بوی دوایی كه در هوا پراكنده بود، همة آنها با
فقر او جور می آمد، بطوریكه انسان از روی نامیدی از خودش میپرسید آیا چه فكری در پشت پیشانی این مرد
كه گردن لاغر و كلة بزرگ و استخوان بندی برجسته دارد پرواز می كند؟
چند دقیقه در خاموشی گذشت بدون اینكه خشتون رویش را برگرداند و به میهمان تازه وارد نگاه بكند .
سپس بلند شد، آهسته جلو زن رفت و با لحن آمرانه گفت:
هان میدانستم ... امشب دست خالی آمدی، او را نیاوردی ! اما فردا شب از چنگ من جان بدر نمیبری، »
فردا شب همی نطور كه دخترت خوابیده . بغلش میزنی، مبادا بیدار بشود، بدقت او را در پتو میپیچی می آوری اینجا
... گفتم كه نباید بیدار بشود، خوب میشنوی؟ ... اگر در راه تكان خورد، می ایستی تا دوباره بخوابد، آنوقت او را
«؟ میآوری توی همین اطاق میدهی بدست من ... خوب میشنوی، هان
سر خورشید پائین تر افتاده بود، بد جوری نفس می كشید و چكه های عرق از روی شقیقه هایش
سرازیر شده بود. خشتون كمی تأمل كرد و دوباره گفت:
«؟ آیا خوب میشنوی چه میگویم؟ فردا شب او را میآوری. حالا فهمیدی »
زن با صدای خراشیده گفت:
« ... آری »
برو، از همان راهی كه آمدی برمی گردی . اما فردا شب یادت نمیرود، دخترت را میآوری ... او را می - »
«. آوری اینجا بدست من می سپاری
خورشید كمی تأمل كرد بعد با گامهای شمرده از در بیرون رفت.
در اینساعت چشمهای خشتون با پرتو ناخوشی میدرخشید . روی لبهای نازكش لبخند تمسخر آمیزی
نقش بست، نز دیك كوره رفت و مایع سبز مایل بزنگاری را كه در بوته بو د نگاه كرد، برگشت بمیان سردابه ،
دستهای استخوانیش را تكان میداد و دیوانه وار میگفت:
فردا شب سه قطره خون به اكسیر من، به نطفة طلا روح مید مد. سه قطره خون دختر باكره، فردا شب ..! »
استادانم همه خون جگر خوردن د و به مقصود نرسیدند . آخری آنها بدست خودم كشته شد و همة اسرار
جادوگران مصر و كلده و آشور برای من ماند ... من نتیجة دسترنج آنها را خواهم برد ... هفت سال است كه مانند
مردگان بسر میبرم، از همة خوشیها چشم پوشیدم، زن و بچه ام را ترك كردم، زیر زمین مدفون شدم ... ام ا
فردا... نه، پس فردا از زیر زمین بیرون می آیم و همة این خوشیهای روی زمین از آن من خواهد بود ... همة این
مردمی كه از من بیزارند ب ه خاك پایم میافتند . آرزو می كنند كه به آنها فحش بدهم، دامن قبایم را می بوسند ...
پول... پول... (قهقهة خنده )... طلا پیشم از خاكستر هم پست تر میشود . همه مرا عقل كل می پندارند، اسمم یر
زبانهاست. پول، كیف، زن، زمین و آسمان و خداها همه زیر نگینم خواهند آمد، فردا شب همة اینها با یه چكه
خون، سه قطره از آخرین خون تن آن دختر ... آری، چرا بدست من كشته نشود؟ چرا قربانی اكسیر اعظم نشود؟
البته به تر است از اینكه قربان ی شهوت رانی این مردم معمولی بشود كه به موشكافی روح او پی نمیبرند ... ولی
جسم او كه روح ندارد در اختیار من میماند، مال من است ... (قهقهة خنده ) طلا .. چه فلز نجیبی است، چه رنگ
دلكش و چه صدای مطبوعی دارد ، چه طلسمی است كه دنیا و آخرت و همة ا فسانه های بشر دست بسینه دور آن
«!... میگردند!... طلا... طلا
صدای او در سیاه چال پیچید، ناگهان جلو كوره ایستاده خفه شد و چشمش را ب ه مایع سبز مایل
بزنگاری دوخت و دوباره همان حالت بدبخت فلكزده را بخود گرفت و كنار كوره خزید.
**********
روز بعد همة وقت خشتو ن صرف درست كردن یك تخت چوبی دراز شد كه جلو كوره آتش پایه های
آنرا بزمین كوبید و پارچة سفید روی آن كشید . باولین نگاه تغییرات زیاد در وضع غار دیده میشد : قرع و انبیق با
شیشه های گوناگون دور او بود . جلو پیسوز ورق كتاب خطی باز بود كه رویش خطوط هندسی كشیده شده ب ود
و علامتهائی بخط قرمز رویش بود شمشیر زنگ زده ای كنج اطاق در دسترس خودش گذاشته بود و روی مایع
سبز مایل بزنكاری ته بوته بخار سفیدی موج میزد كه طرف توجه خشتون بود و هر دقیقه با بی تابی بر میگشت
و بدر نگاه میكرد.
بهمان ساعت شب پیش در باز شده و خورشید كه چیز سفید پیچیده ای را بغل گرفته بود وارد شد،
خشتون همینكه او را دید، بلند شد جلو رفت و بالحن آمرانه ای گفت:
میدانستم كه او را می آوری . بده من حالا آزادی، اما مبادا بكسی بروز بدهی؟ تا دو روز دیگر تو »
«. نمیتوانی حرف بزنی، حالا بده بمن
آن سفید پیچیده را از دست زن گرفت، برد روی تخت چوبی جلو كوره گذاشت، سر خورشید روی
سینه اش خم شده بود، عرق میریخت، بعد با گامهای شمرده از در بیرون رفت.
ولی مثل اینكه دقیقه های خشتون قیمتی بود . با شتاب سفید را پس زد . صورت روشنك با موهای
ژولیده و مژه های بلند از زیر آن بیرون آمد ك ه چشمهایش بسته بود و آهسته نفس می كشید . خشتون سرش را
نزدیك او برد، نفس مرتب او را گوش داد . بچه عرق میریخت . بعد خشتون شمشیر را از گوشة اطاق برداشت،
چیزی زیر لب خواند و با نوك شمشیر روی زمین، دور تخت را خط كشید و خودش بالای سر دختر در خیط
ایستاد. از روی ورق كتابی جلو روشنائی پیسوز شروع كرد بخواندن عزایم . بعد ازآنكه تمام شد دستها و پاهای
روشنك را محكم به نیمكت بست، شمشیر را برداشت و بیك ضربت سر آنرا در گلوی روشنك فرو برد . خون از
گلویش فوران كرد . و بسر و روی خشتون پاشیده شد . او با آستین لباده اش صورت خود را پاك كرد . دوباره
بزبان مرموزی شروع كرد بدعا خواندن. جلو روشنائی كوره با صورت خونالود، چشمهائی كه بی اندازه باز شده
بود و ریش زیر چانه اش كه تكان می خورد، به شكل مرموزی در آمده بود . درین بین روشنك تكان سختی
خورد و سرش از تخت آویزان شد. خشتون از كنار تخت شیشة دهن گشادی را برداشت كه مانند قیف ته آن
باریك می شد و زیر گلوی او نگهداشت . دختر دوباره تكان سخت تری خورد و گردنش كج شد . خشتون س ر
خونالود او را گرفت برگردانید، ولی در این وقت چكه های خون به ندرت از گلویش میچكید و خشتون بدقت هر
چه تمامتر آنها را در شیشه های متع دد می گرفت. شیشة دیگری برداشت، گلوی دختر را فشار داد، بعد پیسوزرا
بلند كرد و نزدیك برد و سه قطره از آخرین چكه های خون تن او در شیشه چكید . ولی جلو روشنائی لرزان
پیسوز لكة ماه گرفتة روی پیشانی روشنك را دید و دخترش را شناخت.
همینكه دختر خود را شناخت هراسان پ یسوز را پرت كرد كه بزمین افتاد و خاموش شد و شیشه ای را
كه در دست داشت بلند كرد و فریاد كشید:
«. كیمیا... كیمیا... سه قطره خون... خون دخترم... خون روشنك »
بعد شیشه را چنان فشار داد كه در دستش شكست و خرده های آنرا بطرف بوته پرتاب كرد : بوته از
روی سه پایه برگشت، مایع زنگاری آن روی زمین پخش شد و آتش شعله زد:
**********
تا صبح مردم ده هلهله كنان تماشای دود و آتش را میكردند كه از گجسته دژ زبانه می كشید.
پایان