تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی - چنگال
یکشنبه 31 مرداد 1389

چنگال

   نوشته شده توسط: رضا صابری    

سید احمد همینكه وارد خانه شد، نگاه مظنونی ب ه دور حیاط انداخت، بعد با چوب دستی خودش ب ه در قهوه ای
رنگ اطاق روی آب انبار زد و آهسته گفت:
« !.. ربابه … ربابه »
در باز شد و دختر رنگ پرید های هراسان بیرون آمد :
« . داداشی تو هستی ؟ بیا بالا »
دست برادرش را گرفت و در اطاق تاریك كوچك كه تا كمركش دیوار نم كشیده بود داخل شدند . سید احمد
عصایش را كنار اطاق گذاشت و روی نمد كهنه گوشة اطاق نشست . ربابه هم جلو او نشست . ولی ب ر خلاف
معمول ربابه اخم آلود و گرفته بود . سید احمد بعد از آنكه مدتی خیره به چشمهای اشك آلود او نگاه كرد از روی
بی میلی پرسید :
« ؟ ننجون كجاست »
ربابه با صدای نی مگرفته گفت :
« . گور مرگش اون اطاق خوابیده »
« ؟ خوابیده »
آره … امروز من آشپزخانه را جارو میز دم ، چادرم گرفت به كاسة چینی، همانیكه رویش گلهای سرخ داشت، »
افتاد و شكست … اگر بدانی ننجون چه بسرم آورد … گیسهایم رو گرفت مشت مشت كند … هی سرم را بدیوار
میزد ، به ننم فحش میداد. میگفت آن ننة گور بگوریت، بابام هم اونجا وایساده بود میخندید …
« ؟ میخندید » : سید احمد خشمگین
هی خندید خندید … میدونی حالش بهم خورده بود . همان جوریكه یكماه پیش شد، بعد یكمرتبه دهنش كف كرد، »
كج شد . آنوقت پرید ننجون رو گرفت، آنقدر گلویش را فشار داد كه چشمهایش از كاسه در آمده بود . اگر
« . ماه سلطان نبود خف هاش كرده بود. حالا فهمیدم ننمون را چه جور كشت
چشمهای سید احمد با روشنائی سبز رنگی درخشید و پرسید :
« ؟ كی گفت كه ننمون رو اینجور كشت »
ماه سلطان بود كه رفت سر نعش او و میگفت كه گیسهایش را دور گردنش پیچیده بود . نمیدونی وقتیكه »
« … دستهایش را انداخت بیخ گلوی ننجون
سید احمد همینظور كه باو ن گاه میكرد، دستهای خشك خودش را مثل برگ چنار بلند كرد، انگشتهایش باز شد و
مانند اینكه بخواهد شخص خیالی را خفه بكند دستهایش را بهم قفل كرد.
ربابه كه ملتفت او بود كمی خودش را كنار كشید و به او خیره نگاه كرد. سید احمد دوباره پرسید:
« ؟ مگر بابام امروز نرفت مسجد شاه »
نه … حالش خوب نبود، از همان بعد از ظهر پرت میگفت، از همان مسئله ها كه تو مسجد برای مردم میگه : »
غسل، طهارت، از آن دنیا حرف میزد
«. مبطلات روزه، حیض و نفاس »
آره… از خودش میپرسید و بخودش جواب میداد . من بخیالم دیوانه شده … یك چیزهائی میگفت كه من »
« … خجالت می كشیدم
بعد ربابه نزدیكتر به احمد شد، دست روی سر او كشید و گفت:
پس كی فرار میكنیم؟ مگر نگفتی كه عباس می گوید با یازده تومان و شش قران هم میشود یك گاو خرید؟ حال »
ما یك لاغرش را میخریم . من هم رخت شوری میكنم، پول خودم را در میآورم . ببین هر چه زود تر فرار كنیم
« ! بهتره، من میترسم
« . بگذار هوا بهتر بشود. چند روز است كه پام اذیتم میكند »
« . هوا كه بهتر شد میریم. همچین نیست، داداشی؟ اقلا هر چه باشد از اینجا بهتر است »
بعد هر دو آنها خاموش شدند.
احمد جوانی بود هژده ساله و بلند بالا . ابرو های پر پشت بهم پیوسته و چشمهای براق و صورت عصبانی داشت
و پشت لبش تازه سبز شده بود . ربابه پانزده ساله و گندمگون بود، ابروهای تنگ، لبهای برجستة سرخ، دستهای
كوچك و چانة باریك داشت، و بیشتر به مادرش رفته بود، در صورتیكه سید احمد شبیه و نمونة پدرش بود .
حتی نشان مرض خطرناك او در احمد آشكار شده بود.
سید جعفر، پدرشان، كارش معركه گرفتن در مسجد شاه بود . مردم بیكار را دور خودش جمع میكرد و برایشان
بطور سؤال و جواب مسائل فقهی و تكلیفی را بدون پرده و رو دربایستی تشریح میكرد . بقدری در فن خودش
مهارت داشت كه در موقع فروش دعا یك عقرب سیاه را دست آموز و زهر او را خنثی كرده بود و با آن نمایش
میداد. اگرچه در این اواخر كاسبیش خوب نمیچرید، ولی بقدر خرج خانه اش در میآورد . پنجسال پیش یكشب كه
همه خوابیده بودند، مست وارد خانه شد و صبح صغرا زنش را خفه شده در اطاق او پیدا كردند كه بعلت
ناخوشی مرده است . بغیر از ماه سلطان خواهر خواندة صغرا كه سید جعفر را مسئول مرگ او میدانست . دو ماه
بعد سید جعفر رقیه سلطان را بزنی گرفت.
رفیه سلطان بلای جان این دو بچة یتیم احمد و ربابه شد و از شكنجه و آزار آنها بهیچوجه كوتاهی نمیكرد . و
چیزیكه شگفت آور بود، بجای اینكه سید جعفر از بچه هایش میانجیگری بكند، برعكس در آزار آنها با رقیه سلطان
شركت مینمود، چون سید جعفر از آن مردهائی بود كه سر جوانی این بچه ها را پیدا كرده بود، به امید اینكه
گویندة لااله الاالله پس میاندازد، و دهن باز بی روزی نمیماند و خدا بچه بدهد سرش را پوست هندو انه میگذاریم .
اما حالا كه آنها را میدید تعجب میكرد چطور این ب چه ها مال اوست و همة خیالش این بود كه این دو تا نانخور
زیادی را از سر خودش باز كند و دل فارغ با رقیه خانه را خلوت بكند . از همانوقت سید احمد و ربابه خودشان را
در خانه پدری بیگانه دیدند و زندگی برا یشان تحمل ناپذیر شد، بهمین جهت آنها بیش از پیش ب ه یكدیگر دلبستگی
پیدا كردند . رقیه سلطان برای اینكه آنها را از زندگی خودش جدا بكند، اطاق روی آب انبار را كه نمناك و تاریك
بود برای آنها اختصاص داد و از این رو دو ماه بود كه احمد پا درد گرفته بود و با آنكه چندی ن بار برایش دعا
گرفتند رو ب ه بهودی نمیرفت . احمد روزها عصازنان به دكان پینه دوزی میرفت و ربابه تمام روز كار خانه را
میكرد، ب ه عشق اینكه شب را با برادرش است كه یگانه دلداری دهندة او بشمار میآمد . نزدیك غروب كه احمد
بخانه برمیگشت، اگر كاری به ربابه رجوع میشد ا و در انجام آن كار پیشی میگرفت . اگر ربابه گریه میكرد او نیز
میگریست و همچنین بعكس، و شب كه میشد با هم كنج اطاق تاریكشان شام میخوردند و لحاف رویشان
میكشیدند و مدتی با هم درددل میكردند . ربابه از كارهای روزانه اش میگفت و احمد هم از كارهای خودش .
بخصوص صحبت آنها بیشتر در موضوع فرار بود. چون تصمیم گرفته بودند كه از خانة پدرشان بگریزند.
كسیكه فكر آنها را قوت داد، عباس ارنگه ای رفیق احمد بود كه روزها در بازار با او كار میكرد . و برایش شرح
زندگی ارزان و فراوانی ارنگه را نقل كرده بود . بطوری این فكر در تصور احمد جای گرف ته بود كه خان ه های
دهاتی، زنهای تنبان قرمز، كوه های سبز، چشمه های گوارا و زندگی تابستان و زمستان آنجا همانطوریكه عباس
برایش نقل كرده بود، جلو چشمش مجسم میشد، و به اندازه ای شیفتة ارنگه شده بود كه نقشة فرار خودش را به
عباس گفت و عباس هم فكر او را تمجید كرد. بالاخره تصمیم گرفتند كه هر سه آنها به ارنگه رفته و زندگی تازه و
آزادی برای خودشان تهیه كنند.
هر شب احمد نقشة فرارشان را برای ربابه تكرار میكرد كه همیشه یكجور بود، و ربابه با چشمهای ذوق زده فكر
و هوش برادرش را تمجید میكرد . خیالات شگفت انگیز در مخیلة ساده اش نقش میبست و چون تنها مسافرتی كه
در عمرش كرده بود زیارت سید ملك خاتون بود، هر دفعه كه حرف ارنگه بمیان میآمد ربابه یاد آنروز میافتاد كه
آش رشته بار گذاشته بودند، ننه اش زنده بود و او بسكه دنبال تاجی دختر همسای ه شان دوید زمین خورد و
پیشانیش زخم شد . او گمان میكرد ارنگه هم شبیه سید ملك خاتون است و نیز به برادرش وعده میداد كه از كار
بازوی خودش هیچ دریغ نخواهد كرد و در مخارج كمك او خواهد شد . تاكنون احمد از مزد روزانه اش یازده
تومان و شش هزار پس انداز كرده بود. اگر شش تومان و چهار قران بدست میآورد، میتوانست یك گاو ماده و دو
بز ماده بخرد . آنوقت میرفتند در خانة عباس، روزها آنها زمین را كشت و درو میكردند، ربابه هم شیر میدوشید،
ماست میبست . توت خشك میكرد و زمستان هم احمد پینه دوزی مینمود و سر دو سال بقول عباس میتوانستند از
دسترنج خودشان دارای زمین و خانه بشوند.
پائیز و زمستان و بهار گذشت . احمد بخیال فرار به اندوختة خود میافزود و ربابه هم ه ر چه خرده ریز گیرش
می آمد بدقت می پیچید و در مجری كهن هاش می گذاشت، تا در موقع فرار همراه خودشان ببرند و شبها وقتیكه توی
رختخواب میرفتند بجز حرف ارنگه و ترتیب فرار چیز دیگر در میان نبود . ولی پیش آمد دیگری رخ داد و آن این
بود كه یكروز مشدی غلام علاف سر گذر كه ربابه را دیده بود مادرش را ب ه خواستگاری ربابه فرستاد . معلوم
بود سیدجعفر و رقیه سلطان هر دو باین امر راضی بودند . اما این پیش آمد تأثیر بدی در اخلاق احمد كرد . ربابه
كه باین مطلب پی برده بود، برای اینكه به احمد نشان بدهد كه مشدی غلام را دوست ندارد، نسبت با و بیشتر
ابراز محبت میكرد، بطوریكه احمد خسته میشد و چیز دیگری كه احمد را تهدید می كرد، پا درد بود كه سخت تر
شده بود و از این جهت پیوسته غمگین و خاموش بود.
یكی از روز های زیارتی كه سید جعفر و رقیه سلطان ب ه شاه عبدالعظیم رفته بودند و قرار بود كه شب را در آنجا
بمانند ربابه از غیبت زن پدرش خوشحال تر از همیشه بود، حتی كمی به خودآرائی پرداخته و از سفیداب تبریز
زن پدرش كه چندی پیش كش رفته بود ب ه صورتش مالیده بود، ولی سیداحمد درین روز دیرتر از معمول بخانه
آمد. هرچند بزك ربابه در نظر احمد بطرز دیگری جلوه كرد، ولی این فكر دردناك برایش آمد كه ربابه حالا
خودش را آزاد و زن مشدی غلام میداند و تاكنون هم به بهانة فرار او را گول زده، از نقشة فرار خودش منصرف
كرد و حالا كه شوهر برایش پیدا شده ماندگار خواهد بود. همینكه ربابه برادرش را دید جلو دوید و گف ت :
« ؟ من دلواپس بودم، دلم مثل سیر و سركه میجوشید. چرا امشب دیر كردی »
« . با عباس بودم »
« . داداشی ، امشب نمیایند »
« . من میدانم »
« ؟ چی خوردی دهنت بو میدهد؟ چرا چشمهایت اینطور شده؟ مگر ناخوشی »
« . نه، شراب خوردم. عباس زوركی بمن شراب داد »
« ؟ دوا خوردی »
« ! چه كار بكنم با این پای علیل »
« ؟ مگر پای معركة بابام نشنیدی برای شراب چه چیزهائی میگفت »
كاسبیش بوده . تو خودت گفتی، از قول ماه سلطان گفتی كه همان شب كه ننمون را خفه كرد مست بوده . میدانی »
این حرفهائی كه میزند برای كاسبیش است . اگر از دكان همسایه كفش گاومیش خوب بخرند من هزار عیب رو یش
« . میگذارم تا جنس دكان خودمان را بفروشم. اما كاسبی كردن با راست گفتن دو تا است
« . شاید حكیم بهش داده »
حكیم چرا بمن نمیدهد؟ منكه جوانم، حالم بدتر از اوست او شصت سال دارد . همة كیفها را كرده، همة بامبولها »
را زده، میفهمی؟ آنوقت ارث پادردش را بمن داده . اگر شراب برای پادرد خوبست، چرا من نخورم؟ دروغ است .
« . همة این حرفها دروغ است
« ؟ مگر نمیرویم النگه »
چرا شراب نخورم؟ با این حالم، من نمیتوانم تكان بخورم، هر دفعه بدتر می شود. دو روز دیگر هم تو میروی »
خانة غلام . من تنها میمانم، توی این خانه جانم بلبم رسید . عصرها كه برمیگردم، مثل اینست كه با چماق مرا
« ؟ میآورند. میخواهم بروم، بروم سر بگذارم به بیابان. چرا شراب نخورم
بعد یكمرتبه ما بین آنها سكوت شد. چند دقیقه بعد شام خوردند و كنار حوض در رختخوا بشان خوابیدند.
ربابه سر دماغ بود، تخمه میشكست و میخواند:
« میخوام برم النگه »
« یه پای خرم میلنگه »
قه قه می خندید، اما احمد متفكر و گرفته بود و پیش خودش گمان كرد كه ربابه باو طعنه میزند.
ربابه دوباره گفت :
امشب ما تنها هستیم . النگه كه رفتیم هر روز همینطور است . ننجون نیست، ما با هم هستیم، همچین نیست »
«؟ احمد
در جواب او احمد بزور لبخند زد، ربابه گمان كرد برای پا دردش است. باز گفت :
میدونی، فرار كه كردیم، اونجا تو النگه من از تو پرستاری می كنم. پات خوب میشه . مگر ماه سلطان نگفت از باد »
« ؟ است. باید چیزهای حرارتی بخوری. حالا مبادا وقت بزنگاه پات درد بگیره، نتوانیم برویم
« ! نه، پام عیبی نداره  اما بتوچه ، تو كه شوهر میكنی »
« . به جدم كه نه، هرگز من زن مشدی غلام نمیشم، با تو میام »
مهتاب بالا آمده بود . ستاره های كوچك از ته آسمان سوسو میزدند . ربابه آزادانه صحبت می كرد و میخندید و
گونه هایش گلگون شده بود . احمد هیچوقت این صورت مهی ج را در ربابه سراغ نداشت و با تعجب باو نگاه
می كرد.
احمد با لحن تمسخر آمیز پرسید :
« ؟ از مشدی غلام چه خبر »
« ! مرده شور ریختش را ببرند، الهی ننه اش زیر گل برود »
« . نه، تو خودت او را می خواهی »
« . بجدم كه نه. من بجز تو كسی را دوست ندارم »
« ! دروغ می گوئی »
« . والله دروغ نمی گویم، هر آنی كه راه بیفتی من هم با تو میایم »
« . هفتة دیگر.. نه، پس فردا میرویم »
« !.. با این پا »
« . هان..هان.. دیدی كه من فهمیدم..؟ از همان اول فهمیده بودم، تو مرا مسخره كردی. مسخرة تو شدم »
«. تو بخیالت كه من دروغ می گویم. بیا همین الان برویم »
هان … اما تو آنجا هم میخواهی شوهر بكنی . توی النگه مردهای پرزور، جوان و سرخ و سفید دارد . تو »
« … میخواهی
« . راستی من عباس را ندیده ام »
در اینوقت احمد گونه هایش گل انداخته بود، ب ه دشواری نفس می كشید، انگشتهایش میلرزید و دهنش خشك شده
بود. ربابه كه ملتفت او نبود دنبال حرفش را گرفت.
به جدم قسم اگر من زن مشدی غلام بشوم . آخر مگر نباید بگویم بله؟ .. نمی گویم … وانگهی او پیر و زشت »
« ؟ است. ماه سلطان گفت دو تا زن دارد، من او را نمیخواهم. با تو میایم … حالا النگه خیلی دور است
«. نه، پشت كوه است. وانگهی ما با مال میرویم »
آن كوه های كبود كه از روی پشت باممان پیداست … میدونم، رویش برف است، من یخ ماست هم بلدم … »
زنهای اونجا چطورند، هان … ایلیاتی هستند، من یادم است، ننه نادعلی گاهی میامد خان ه مان، یادت هست؟ وقتیكه
ننه ام زنده بود ها، اون هم مال دهات بود . از توی كوه صحبت میكرد، داداشی، بگو به بینم گاو كه خریدیم منكه
« . بلد نیستم بدوشم
احمد باو خیره نگاه می كرد. ربابه باز گفت:
من ارسی نوهایم را با یك النگو كه ننم بمن داده بود، رویش سه تا نگین دارد، آنها را هم پیچیده ام. زمستانها تو »
« ! ارسی میدوزی، همچین نیست
احمد با سر اشاره كرد آری.
« ؟ تو زن دهاتی هم می گیری »
احمد بطرز مخصوصی باو خیره مینگریست . ربابه این تغییر حالت او را حس كرده بود، ولی از روی لجاجت
میخواست او را بحرف بیاورد، غلت زد و شروع كرد بخواندن :
منم، منم، بلبل سرگشته، »
از كوه و كمر برگشته، »
مادر نابكار، مرا كشته، »
پدر نامرد، مرا خورده. »
خواهر دلسوز :  »
استخوانهای مرا با هفتا گلاب شسه، »
زیر درخت گل چال كرده، »
منم شدم یه بلبل: »
«. پر پر »
این همان ترانه ای بود كه سه سال پیش در اطاق روی آب انبار با هم میخواندند، ولی امشب جور دیگر بنظر احمد
آمد و او را بیشتر عصبانی كرد . مثل این بود كه میخواست باو بفهماند كه من شوهر می كنم و میروم . اما تو
زمین گیر میشوی و نقشة فرارمان بهم میخورد.
ربابه دوباره در رختخواب غلت زد، برگشت و گفت :
« . امشب هوا خنك است دستت را بده بمن »
دست احمد را گرفت، روی گردن خود گذاشت، و لی انگشتهای سرد احمد مثل ماری كه در مجاورت گرما جان
بگیرد، بلرزه افتاد . در اینوقت جلو چشمش تاریك شده بود، تند نفس میكشید، شقیقه هایش داغ شده بود دست
راستش را بدون اراده بلند كرد و گردن ربابه را محكم گرفت، ربابه گفت:
« . میترسم، مرا اینجور نگاه نكن »
چشمهایش را بهم فشار داد و زیر لب دوباره گفت:
« !.. اوه … چشمها … شكل بابام شدی »
باقی حرف در دهنش ماند، چون دستهای احمد با تردستی و چالاكی مخصوصی دو رشتة گیس بافتة ربابه را
گرفت و بدور گردنش پیچانید و بسختی فشار داد . ربابه فریاد كشید؛ ولی احمد گلویش را گرفت و سر او را به
سنگ حوض زد . كف خون آلودی از دهنش بیرون آمد و بی حس روی زانوی او افتاد . بعد احمد بلند شد، چند قدم
به كمك عصا راه رفت، سپس مثل اینكه همة قوای او بكار رفته بود دوباره بزمین خورد.
صبح مردة هر دو آنها را در حیاط پهلوی حوض پیدا كردند.