تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی - آینة شكسته
یکشنبه 31 مرداد 1389

آینة شكسته

   نوشته شده توسط: رضا صابری    

اودت مثل گلهای اول بهار تر و تازه بود ، با یك جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلفهای بوری كه همیشه
یكدسته از آن روی گونه اش آویزان بود . ساعتهای دراز با نیم رخ ظریف رنگ پریده جلو پنجرة اطاقش می
نشست . پاروی پایش می انداخت، رمان میخواند جورابش را وصله میزد و یا خامه دوزی میكرد ، مخصوصا "
وقتیكه والس گریزری را در ویلن میزد، قلب من از جا كنده میشد.
پنجرة اطاق من روبروی پنجره اطاق اودت بود ، چقدر دقیقه ها، ساعتها و شاید روزهای یكشنبه را من از
پشت شیشة پنجرة اطاقم ب ه او نگاه میكردم . بخصوص شبها وقتیكه جورابهایش را در میآورد و در رختخوابش
میرفت !
باین ترتیب رابطة مرموزی میان من و او تولید شد . اگر یكروز او را نمیدیدم، مثل این بود كه چیزی گم كرده
باشم . گاهی روزها از بسكه باو نگاه میكردم، بلند میشد و لنگه در پنجره اش را میبست . دو هفته بود كه هر روز
همدیگر را میدیدیم ، ولی نگاه اودت سرد و بی اعتنا بود ، بدون اینكه لبخند بزند و یا حركتی از او ناشی بشود كه
تمایلش را نسبت بمن آشكار بكند . اصلا صورت او جدی و تودار بود .
اول باری كه با او روبرو شدم ، یكروز صبح بود كه رفته بودم در قهوه خانة سر كوچه مان صبحانه بخورم.
از آنجا كه بیرون آمدم، اودت را دیدم ، كیف ویلن دستش بود و بطرف مترو میرفت . من سلام كردم ، او لبخند
زد ، بعد اجازه خواستم كه آن كیف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تكان داد و گفت "مرسی"، از همین یك
كلمه آشنائی ما شروع شد.
از آنروز ببعد پنجرة اطاقمان را كه باز میكردیم ، از دور با حركت دست و به علم اشاره با هم حرف میزدیم .
ولی همیشه منجر میشد باینكه برویم پائین در باغ لوگزامب ورگ باهم ملاقات بكنیم و بعد به سینما یا تآتر و یا
كافه برویم ، یا بطور دیگر چند ساعت وقت را بگذرانیم . اودت تنها در خانه بود، چون ناپدری و مادرش بمسافرت
رفته بودند و او بمناسبت كارش در پاریس مانده بود.
او خیلی كم حرف بود . ولی اخلاق بچه ها را داشت : سمج و لجباز بود، گاهی مرا از جا در میكرد . دو ماه بود
كه باهم رفیق شده بودیم . یكروز قرار گذاشتیم كه شب را برویم ب ه تماشای جشن جمعه بازار "نوی یی". در این
شب اودت لباس آبی نوش را پوشیده بود و خوشحال تر از همیشه بنظر میآمد . از رستوران كه در آمدیم، تمام
راه را در مترو برایم از زندگی خودش صحبت كرد. تا اینكه جلو لوناپارك از مترو در آمدیم.
گروه انبوهی در آمد و شد بودند . دو طرف خیابان اسباب سرگرمی و تفریح چیده شده بود . بعضیها معركه
گرفته بودند، تیراندازی، بخت آزمائی، شیرینی فروشی، سیرك، اتومبیلهای كوچكی كه با قوة برق بدور یك محور
میگردیدند، بالن هائی كه دور خود میچرخیدند ، نشیمن های متحرك و نمایشهای گوناگون وجود داشت . صدای
جیغ دخترها، صحبت ، خنده ، همهمه صدای موتور و موزیكهای مختلف درهم پیچیده بود.
ما تصمیم گرفتیم سوار واگن زره پوش بشویم و آن نشیمن متحركی بود كه بدور خودش میگشت و
درموقع گردش یك روپوش از پارچه روی آنرا می گرفت و بشكل كرم سبزی در میآمد . وقتیكه خواستیم سوار
بشویم ، اودت دس تكش ها و كیفش را بمن داد ، تا در موقع تكان و حركت از دستش نیفتد . ما تنگ پهلوی هم
نشستیم ، واگن براه افتاد و روپوش سبز آهسته بلند شد و پنج دقیقه ما را از چشم تماشا كنندگان پنهان كرد.
روپوش واگن كه عقب رفت ، هنوز لبهای ما بهم چسبیده بود من اودت را میبوسیدم و او هم دفاعی نمیكرد –
بعد پیاده شدیم و در راه برایم نقل میكرد كه این دفعه سوم است كه بجشن جمعه بازار میآید . چون مادرش او را
قدغن كرده بود . چندین جای دیگر بتماشا رفتیم، بالاخره نصف شب بود كه خسته و مانده برگشتیم . ولی اودت از
این جا دل نمی كند ، پای هر معركه ای میایستاد و من ناچار بودم كه بایستم . دو سه بار بازوی او را بزور
كشیدم ، او هم خواهی نخواهی با من راه میافتاد تا ا ینكه پای معركه كسی ایستاد كه تیغ ژیلت می فروخت، نطق
میكرد و خوبی آنرا عملا نشان میداد ومردم را دعوت ب ه خریدن میكرد . ایندفعه از جا در رفتم ، بازوی او را
سخت كشیدم و گفتم :
" اینكه دیگر مربوط به زنها نیست."
ولی او بازویش را كشید و گفت :
" خودم میدانم . میخواهم تماشا بكنم ."
من هم بدون اینكه جوابش را بدهم ، بطرف مترو رفتم . بخانه كه برگشتم ، كوچه خلوت و پنجرة اطاق اودت
خاموش بود . وارد اطاقم شدم ، چراغ را روشن كردم ، پنجره را باز كردم و چون خوابم نمیآمد مدتی كتاب
خواندم . یك بعد از نص ف شب بود ، رفتم پنجره را به بندم و بخوابم . دیدم اودت آمده پائین پنجرة اطاقش پهلوی
چراغ گاز در كوچه ایستاده . من از این حركت او تعجب كردم، پنجره را به تغیر بستم . همینكه آمدم لباسم را در
بیاورم ، ملتفت شدم كه كیف منجق دوزی و دستكشهای اودت در جیبم است و میدانس تم كه پول و كلید در خانه
اش در كیفش است ، آنها را بهم بستم و از پنجره پائین انداختم.
سه هفته گذشت و در تمام این مدت من با بی اعتنا ئی میكردم، پنجرة اطاق او كه باز میشد من پنجرة اطاقم
را می بستم . در ضمن برایم مسافرت به لندن پیش آمد . روز پیش از حركتم به انگلیس سر پیچ كوچه ب ه اودت بر
خوردم كه كیف ویلن دستش بود و بطرف مترو پیش میرفت . بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را باو
گفتم و از حر كت آنشب خودم نسبت باو عذر خواهی كردم . اودت با خونسردی كیف منجق دوزی خود را باز
كرد آینة كوچكی كه از میان شكسته بود بدستم داد و گفت :
" آنشب كه كیفم را از پنجره پرت كردی اینطور شد . میدانی این بدبختی میآورد ."
من در جواب خندیدم و او را خرافات پرست خواندم و باو وعده دادم كه پیش از حركت دوباره او را ببینم،
ولی بدبختانه موفق نشدم.
تقریبا" یك ماه بود كه در لندن بودم ، این كاغذ از اودت به من رسید :
" " پاریس 21 ستامبر 1930
" جمشید جانم
" نمیدانی چقدر تنها هستم ، این تنهائ ی مرا اذیت می كند، می خواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم . چون
وقتی كه بتو كاغذ می نویسم ، مثل اینست كه با تو حرف میزنم . اگر در این كاغذ "تو" می نویسم مرا ببخش . اگر
میدانستی درد روحی من تا چه اندازه زیاد است !
" روزها چقدر دراز است – عقربك ساعت آنق در آهسته و كند حركت میكند كه نمیدانم چه بكنم . آیا زمان
بنظر تو هم این قدر طولانی است ؟ شاید در آنجا با دختری آشنائی پیدا كرده باشی ، اگر چه من مطمئنم كه
همیشه سرت توی كتاب است ، همانطوریكه در پاریس بودی ، در آن اطاق محقر كه هر دقیق ه جلو چشم من است .
حالا یك محصل چینی آن را كرایه كرده، ولی من پشت شیشه هایم را پارچة كلفت كشیده ام تا بیرون را نبینم،
چون كسی را كه دوست داشتم آنجا نیست، همانطوریكه بر گردان تصنیف میگوید :
" پرنده ای كه به دیار دیگر رفت برنمیگردد ."
" دیروز با هلن درباغ لوگزامبورك قدم میزدیم ، نزدیك آن نیمكت سنگی كه رسیدیم یا د آن روز افتادم كه
روی همان نیمكت نشسته بودیم و تو از مملكت خودت صحبت میكردی، و آن همه وعده میدادی و من هم آن
وعده ها را باور كردم و امروز اسبا ب دست و مسخره دوستانم شده ام و حرفم سر زبانها افتاده ! من همیشه
بیاد تو والس " گریز ری " را میزنم، عكسی كه در بیشة ونسن برداشتیم روی میزم است، وقتی عكست را نگاه
میكنم، همان بمن دلگرمی میدهد : با خود میگویم " نه، این عكس مرا گول نمیزند !" ولی افسوس ! نمیدانم تو هم
معتقدی یا نه . اما از آن شبی كه آینه ام شكست ، همان آینه ای كه تو خودت بمن داده بودی، قلبم گواهی پیش
آمد ناگواری را میداد . روز آخری كه یكدیگر را دیدیم و گفتی كه بانگلیس میروی، قلبم بمن گفت كه تو خیلی دور
میروی و هرگز یكدیگر رانخواهیم دید - و از آنچه كه میترسیدم بسرم آمد . مادام بورل بمن گفت : چرا آنقدر
غمناكی؟ و میخواست مرا به برتانی ببرد ولی من با او نرفتم ، چون میدانستم كه بیشتر كسل خواهم شد.
" باری بگذریم – گذشته ها ، گذشته . اگر بتو كاغذ تند نوشتم، از خلق تنگی بوده . مرا ببخش و اگر اسباب
زحمت ترا فراهم آوردم، امیداورم كه فراموشم خواهی كرد. كاغذهایم را پاره و نابود خواهی كرد، همچین نیست ،
ژیمی ؟
" اگر میدانستی درین ساعت چقدر درد و اندوهم زیاد است ، از همه چیز بیزار شده ام ، از كار روزانة
خودم سر خورده ام ، در صورتیكه پیش ازین اینطور نبود . میدانی من دیگر نمی توانم بیش ازین بی تك لیف باشم ،
اگر چه اسباب نگرا نی خیلیها می شود . اما غصة همه آنها بپای مال من نمیرسد – همان طوریكه تصمیم گرفته ام
روز یكشنبه از پاریس . خارج خواهم شد . ترن ساعت شش و سی و پنج دقیقه را میگیرم و به كاله میروم، آخرین
شهری كه تو از آنجا گذشت ی، آنوقت آب آبی رنگ دریا را می بینم ، این آب همة بدب ختی ها را می شوید . و هر
لحظه رنگش عوض می شود، و با زمزمه های غمناك و افسونگر خودش روی ساحل شنی میخورد، كف میكند ،
آن كفها را شنها مزمزه میكنند و فرو میدهند، و بعد همین موجهای دریا آخرین افكار مرا با خودش خواهد برد .
چون بكسی كه مرگ لبخند بزند با این لبخند ا و را بسوی خودش می كشاند . لابد میگوئی كه او چنین كاری را
نمیكند ولی خواهی دید كه من دروغ نمیگویم.
بوسه های مرا از دور بپذیر
اودت لاسور."
دو كاغذ در جواب اودت نوشتم ، ولی یكی از آنها بدون جواب ماند و دومی به آدرس خودم برگشت كه
رویش مهر زده بودند " برگشت بفرستنده . "
سال بعد كه به پاریس برگشتم با شتاب هر چه تمامتر به كوچة سن ژاك ر فتم ، همانجا كه منزل قدیمیم بود .
از اطاق م ن یك محصل چینی والس گریزری را سوت میزد . ولی پنجره اطاق اودت بسته بود و ب ه در خانه اش
ورقه ای آویزان كرده بودند كه روی آن نوشته بود ،
" خانه اجاره ای "