تبلیغات
مطالب زیبا و خواندنی
یکشنبه 9 اسفند 1388

مصاحبه با آقای وارنر بافت

   نوشته شده توسط: رضا صابری    نوع مطلب :

There was a one hour interview on CNBC with Warren Buffet, the second richest man who has donated $31 billion to charity.
مصاحبه ی بود در شبکه سی ان بی سی با آقای وارنر بافیت ، دومین مرد ثروتمند دنیا که مبلغ 31 بیلیون دلار به موسسه خیریه بخشیده بود .
Here are some very interesting aspects of his life:
در این جا برخی از جلوه های جالب زندگی وی بیان شده :

1. He bought his first share of stock at age 11 and he now regrets that he started too late!
1- او اولین سهامش را در 11 سالگی خرید و هم کنون از اینکه دیر شروع کرده ابراز پشیمانی می نماید !

2. He bought a small farm at age 14 with savings from delivering newspapers.
2- او از درآمد مربوط به شغل توزیع روزنامه ها ، یک مزرعه کوچک در سن 14 سالگی خرید .

3. He still lives in the same, small 3-bedroom house in midtown Omaha , that he bought after he got married 50 years ago. He says that he has everything he needs in that house. His house does not have a wall or a fence.
3- او هنوز در همان خانه کوچک 3 اتاق خوابه واقع در مرکز شهر اوماها زندگی می کند که 50 سال قبل پس از ازدواج آن را خرید . او می گوید هر آن چه که نیازمند آن می باشد ، در آن خانه وجود دارد . خانه اش فاقد هرگونه دیوار یا حصاری می باشد .

4. He drives his own car everywhere and does not have a driver or security people around him.
4- او همواره خودش اتومبیل شخصی خود را می راند و هیچ راننده یا محافظ شخصی ندارد .

5. He never travels by private jet, although he owns the world's largest private jet company.
5- او هرگز بوسیله جت شخصی سفر نمی کند هرچند که مالک بزرگ ترین شرکت جت شخصی دنیا می باشد .

6. His company, Berkshire Hathaway, owns 63 companies. He writes only one letter each year to the CEOs of these companies, giving them goals for the year. He never holds meetings or calls them on a regular basis. He has given his CEO's only two rules.
6- شرکت وی به نام " برکشیر هات وی " ، مشتمل بر 63 شرکت می باشد . او هر ساله تنها یک نامه به مدیران اجرایی این شرکت ها می نویسد و اهداف آن سال را به ایشان ابلاغ می نماید . او هرگز جلسات یا مکالمات تلفنی را بر مبنی یک شیوه قاعده مند برگزار نمی نماید . او به مدیران اجرایی خود 2 اصل آموخته است :

Rule number 1: Do not lose any of your shareholder' s money.
اصل اول : هرگز ذره ی از پول سهام داران خود را هدر ندهید .

Rule number 2: Do not forget rule number 1.
اصل دوم : اصل اول را فراموش نکنید !!!

7. He does not socialize with the high society crowd. His pastime after he gets home is to make himself some popcorn and watch television.
7- او به کارهای اجتماعی شلوغ تمایلی ندارد . سرگرمی او پس از بازگشتن به منزل ، درست کردن مقداری ذرت بو داده ( پاپکورن ) و تماشای تلویزیون می باشد .

8. Bill Gates, the world's richest man, met him for the first time only 5 years ago. Bill Gates did not think he had anything in common with Warren Buffet. So, he had scheduled his meeting only for half hour. But when Gates met him, the meeting lasted for ten hours and Bill Gates became a devotee of Warren Buffet.
8- تنها 5 سال پیش بود که بیل گیتس ، ثروتمندترین مرد دنیا ، او را برای اولین بار ملاقات نمود . بیل گیتس فکر نمی کرد وجه مشترکی با وارنر بافیت داشته باشد . به همین دلیل او ملاقاتش را تنها برای نیم ساعت برنامه ریزی نموده بود . اما هنگامی که بیل گیتس او را ملاقات نمود ، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجامید و بیل گیتس یکی از شیفتگان وارنر بافیت شده بود .

9. Warren Buffet does not carry a cell phone, nor has a computer on his desk. His advice to young people: 'Stay away from credit cards and invest in yourself and remember:
9- وارنر بافیت نه با خودش تلفن همراه حمل می کند و نه کامپیوتری بر روی میز کارش دارد . توصیه اش به جوانان اینست که: از کارت های اعتباری دوری نموده و به خود متکی بوده و بخاطر داشته باشند که :

A. Money doesn't create man, but it is the man who created money.
الف ) پول انسان را نمی سازد ، بلکه انسان است که پول را ساخته .

B. Live your life as simple as you are.
ب ) تا حد امکان ساده زندگی کنید .

C. Don't do what others say. Just listen to them, but do what makes you feel good.
ج ) آنچه که دیگران می گویند انجام ندهید . تنها به آن ها گوش فرا دهید و فقط آن چیزی را انجام دهید که احساس خوبی را به شما عرضه می کند .

D. Don't go on brand name. Wear those things in which you feel comfortable.
د ) به دنبال مارک های معروف نباشید . آن چیزهایی را بپوشید که به شما احساس راحتی دست می دهد .

E. Don't waste your money on unnecessary things. Spend on those who really are in need.
ه ) پول خود را به خاطر چیزهای غیر ضروری هدر ندهید . تنها به خاطر چیزهایی خرج کنید که واقعاً به آن ها نیاز دارید .

F. After all, it's your life. Why give others the chance to rule your life?'
و) نکته آخر اینکه ، این زندگی شماست . چرا به دیگران این فرصت را می دهید که بر شما حکومت کنند ؟!


یکشنبه 9 اسفند 1388

ماجرای دو گرگ

   نوشته شده توسط: رضا صابری    نوع مطلب :

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند . یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف روی زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شکار های پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند ، برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس .

یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت : " چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده . "
ـ " بزنیم به ده که بریزن سرمون نفله مون کنن ؟ "
ـ " بریم به اون آغل بزرگه که دامنه کوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم . "
ـ " معلوم میشه مخت عیب کرده . کی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره . رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون . چنان دخلمونو میارن که جدمون پیش چشممون بیاد . "
ـ " تو اصلاً ترسویی . شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه . "
ـ " یادت رفته بابات چه جوری مرد ؟ مثل دزد ناشی زد به کاهدون و تکه گنده هش شد گوشش "
ـ " بازم اسم بابام رو آوردی ؟ تو اصلاً به مرده چکار داری ؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم که از بس که خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش کرده بود برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد ؟ "
ـ " بابای من خر نبود از همه داناتر بود . اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می کرد ، می رفتم باش زندگی می کردم . بده یه همچین حامی قلتشنی مثل آدمیزاد را داشته باشیم ؟ حالا تو میخوای بزنی به ده ، برو تا سر تو بِبُرن ، بِبَرن تو ده کله گرگی بگیرن . "
ـ " من دیگه دارم از حال میرم . دیگه نمی تونم پا از پا وردارم . "
ـ " اه " مثل اینکه راس راسکی داری نفله میشی . پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده ؟ "
ـ " آره ، ‌نمی خواستم به نامردی بمیرم . می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی کنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم . "

گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تکان بخورد . دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای مو های پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت . رفیق زمین گیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده جویده از او پرسید :

ـ " داری چکار می کنی ؟ منو چرا گاز می گیری ؟ "
ـ " واقعاً که عجب بی چشم و روی هستی . پس دوستی برای کی خوبه ؟ تو اگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی ؟ " 
ـ " چه فداکاری ای ؟ "
ـ " تو که داری میمیری . پس اقلاً بذار من بخورمت که زنده بمونم . "
ـ " منو بخوری ؟ " 
ـ " آره مگه تو چته ؟ " 
ـ " آخه ما سال های سال با هم دوست جون جونی بودیم . "
ـ " برای همینه که میگم باید فداکاری کنی . "
ـ " آخه من و تو هر دومون گرگیم . مگه گرگ ، گرگو می خوره ؟ "
ـ " چرا نخوره ؟ اگرم تا حالا نمی خورده ، من شروع می کنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن . "
ـ " آخه گوشت من بو نا میده "
ـ " خدا باباتو بیامرزه ؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده ؟ "
ـ " حالا راس راسی میخوای منو بخوری ؟ "
ـ " معلومه چرا نخورم ؟ " 
ـ " پس یه خواهشی ازت دارم . "
ـ " چه خواهشی ؟ "
ـ " بذار بمیرم وقتی مردم هر کاری میخوای بکن . "
ـ " واقعاً که هر چی خوبی در حقت بکنن انگار نکردن . من دارم فداکاری می کنم و می خوام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم . مگه نمی دونی اگه نخورمت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت ؟ گذشته از این وقتی که مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می کنه . "

گرگ نابکار این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...

نتیجه گیری اخلاقی :
1. گرگ ها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یکدیگر ترحم نمی کنند
2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد ، چون شناسایی رفیق و نارفیق کمی سخت است
3. گرگ ها که سود و زیان ندارند این هستند ، پس چه برسد به بعضی از انسانها ...
4. جوانمردی پیر و جوان ندارد ، حتی زن و مرد هم ندارد . بیاییم همیشه جوانمرد باشیم


یکشنبه 9 اسفند 1388

ماجرای تاجر و روستائیان میمون فروش

   نوشته شده توسط: رضا صابری    نوع مطلب :

در زمان های قدیم ، تاجری به روستایی که میمون های زیادی در جنگل های حوالی آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت : من میمون های اینجا را خریدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم . مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتی معامله را قبول کردند . 
به نظر آنها قیمت بسیار منصفانه بود . در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند .

فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائیان گفت : هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم . این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بکار گرفتند . اما ظاهرا تعداد میمون های باقیمانده کمتر شده بود . در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند .
روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساکنان آن روستا داد . او به مردم گفت : امروز من در شهر کاری را باید انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد .
مردم روستا بسیار مشتاق شده بودند . هر میمون ۵۰ دلار ! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و دیگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود !
روستائیان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند . معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائیان گفت : این میمون ها را در قفس می بینید ؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید .
ظاهرا معامله ی پر منفعتی بنظر می رسد ، ولی غافل از حیله ای که در آن نهفته است ...
بدین ترتیب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر میمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خریداری کردند .

بله . چشمتان روز بد نبیند ! از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسید ! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمایه ی روستائیان دوباره در آن روستا ساکن شدند ...

نتیجه اخلاقی : سرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید!


یکشنبه 9 اسفند 1388

داستان دوستی کرگدن و دم جنبانک

   نوشته شده توسط: رضا صابری    نوع مطلب :

کرگدن گفت : نه ، امکان ندارد . کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند . 
دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد . لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است . یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو را بردارد .
کرگدن گفت : اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم . پوست من خیلی کلفت است . همه به من می گویند پوست کلفت . 
دم جنبانک گفت : اما دوست خوبم ، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست . 
کرگدن گفت : ولی من که قلب ندارم ، من فقط پوست دارم . 
دم جنبانک گفت : این که امکان ندارد ، همه قلب دارند . 
کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم . 
دم جنبانک گفت : خب ، چون از قلبت استفاده نمی کنی ، قلبت را نمی بینی . ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری . 
کرگدن گفت : نه ، من قلب نازک ندارم ، من حتماً یک قلب کلفت دارم . 
دم جنبانک گفت : نه ، تو حتماً یک قلب نازک داری ، چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی ، به جای اینکه لگدش کنی ، به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری ، داری با او حرف می زنی . 
کرگدن گفت : خب ، این یعنی چی ؟ 
دم جنبانک گفت : وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ، یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد ، می تواند عاشق شود . 
کرگدن گفت : اینها که می گویی یعنی چه ؟ 
دم جنبانک گفت : یعنی . . . بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم ، بگذار . . . 
کرگدن چیزی نگفت . یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید . اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند . داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را برمی داشت . 
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید ! اما نمی دانست از چی خوشش می آید . کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟ 
دم جنبانک گفت : نه ، اسم این نیاز است ، من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف می شود احساس خوبی داری . یعنی احساس رضایت می کنی ، اما دوست داشتن از این مهم تر است . کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .
روز ها گذشت ، روز ها ، هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست . هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش برمی داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت . یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد ، برای یک کرگدن کافی است ؟ 
دم جنبانک گفت : نه ، کافی نیست . 
کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس می کنم چیز های دیگری هم دوست دارم . راستش من بیش تر دوست دارم تو را تماشا کنم . 
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد ، چرخی زد و آواز خواند ، جلوی چشم های کرگدن . کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ، اما سیر نشد . کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیا است و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین .
وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد . کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم ، من قلبم را دیدم . همان قلب نازکم را که می گفتی ! اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چه کار کنم ؟ 
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلب های نازک داری . 
کرگدن گفت : راستی ، این که کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد ، یعنی چه ؟ 
دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند ! 
کرگدن گفت : عاشق یعنی چه ؟ 
دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشم هایش می چکد . کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید . اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشم هایش بیفتد . کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد ، یک روز حتماً قلبش تمام می شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلاً قلب نداشتم ، حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد ؟ ! بگذار تمام قلبم را برای او بریزم .


شنبه 8 اسفند 1388

داستان پسر و گلدان و سکه با ارزش

   نوشته شده توسط: رضا صابری    نوع مطلب :

روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد ، در آن گیر کرد و هر کاری کرد ، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند
به ناچار پدرش را به کمک طلبید اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند . پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود ، فکر کند . قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت : دستت را باز کن ، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید .

پسر گفت : " می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم "
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید : " چرا نمی توانی ؟ " پسر گفت : " اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است ، بیرون می افتد " .

گاهی انسان در زندگی به بعضی چیز های کم ارزش چنان اهمیت می دهد که ارزش دارایی های پرارزش مان را فراموش می کنیم .


تعداد کل صفحات: 27 ... 10 11 12 13 14 15 16 ...